۳ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

شب آخر + تیتراژ پایانی + یادگاری

این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد. سپاس از همراهی و همدلی شما.

پ.ن:

۱) دوستانی که مایلند آدرس جدید رو دریافت کنند برای بنده به صورت خصوصی پیغام بگذارند

۲) تیتراژ پایانی {دو نکته اینکه قول بدید یا گوش نکنید یا اگر خواستید گوش کنید تا آخرش به طور کامل گوش کنید و اینکه با هندزفری یا هدفون گوش کنید. ممنونم که برای نظرم احترام قائلید و پای قولتون می مونید}


به مناسبت سالگردت... دومین سالی که دیگه بینمون نیستی ...  :)  ....

(چون آخرای پاییز و در آستانه شب یلدا هستیم... برای شما هم مناسبتی محسوب میشه)

                        بشنوید


۳) و اما یادگاری..

ازم یادگاری خواسته بودی

به نظرم گزینه خوبی می تونه باشه 

            بشنوید


 یا علی

غمت (شب سی و ششم)

غم تو

 

گفت: حالا ببین همون اول چنان دوره ش میکنن که اصلا انگار نه انگار تو برادرشی... تو دخترا رو نشناختی ....

پوزخند زدم

گفتم تو هم منو نشناختی..

 

 

هنوزم هیچکی درست نمیدونه سرّ علاقه ی عجیب این فندق کوچولو به من چیه که داداشش رو به همه، حتی مادرش، ترجیح میده چیه. 

 

یادمه فقط دو روزش بود (الآن ۲۸۶ روزشه). کل طول بدنش تقریبا از آرنج تا کف دستم بود. باهاش حرف میزدم... بی صدا و از ته دل... و اشک می ریختم.... 

.

.

خلاصه سر و سرّی داریم با فندق بانو که هنوزم برای همه کشف نشده و مجهوله ...

 

 

 

بی ربط:

بی هوا اومد و گفت نظرت درمورد فلانی چیه؟ 

منم که از شدت تعجب یک علامت سوال و شیش تا علامت تعجب دنبالش دور سرم پیدا شدن و شروع کردن به دور زدن کشیده گفتم: مامان!  .. بعد از اندکی تامل گفتم واقعا رو چه حساب اینو گفتی؟  و بعد که متوجه شدم پیشنهاد نه تنها جدی نبوده که الکی هم بوده(!) با یک قیافه شکاک طوری (مثل اینا 🤨🤔) پرسیدم: مامان؟ قضیه چیه؟؟  

بعد کلی بحث گفت خب تو واقعا دنبال چه جور آدمی هستی؟ تو که مدام همه رو رد می کنی ... کمی مکث کرد . قبل اینکه ادامه بده گفتم اولا که من بی دلیل هیچ کدوم رو رد نکردم..

منتظر ثانیا بود... ولی من چیزی نداشتم بگم...

- خب؟ بقیه اش؟ 

+ بقیه نداره دیگه.. 

- بالاخره نگفتی... معیارت چیه.. دنبال چی می گردی... 

سکوت غریبی فضا رو پر کرد.... 

بلند شدم برم سمت اتاقم... آروم زمزمه کردم:

 

خیال روی کسی در سر ست هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون ست...

 

 

نگاهش یه دنیا حرف داشت ... یه غم و نگرانی و ناامیدی محوی توی چشماش موج میزد....

 

خیلی حرف زد اما راستشو بخواید دیگه زیاد یادم نیست چی گفت...

 

 

اینکه مایه نگرانی و غم دور و بریات باشی چه حسی داره؟

 

د م.دچار رایزینگ :/

 

 

خیلی دلم میخواد برگردم اما واقعا دیگه قالبمو دوست ندارم. یکی هم نداریم برامون رفاقتی یه قالب سر هم کنه تازه اگرم باشه اونقدر سر همه شلوغه که فکر کنم تا چند ماه دیگه به دستم نرسه. پس ملالی نیست جز تحمل همینی که هست...

 

+ ماجرای تصویر هم اینه که یه دفترچه ای ازین هنریا همزمان با تولد فندق کوچولو گرفتم و شروع کردم به نوشتن تک بیت ها، تک مصرع ها و گاهی هم حکایات و مطالب کوتاه با دست خط خودم. ان شاءالله قراره وقتی بزرگ شد بدم بهش ^-^

 

++ شاید در ظاهر به نظر برسه نبودم اما پای بعضی وبلاگ ها کلمه به کلمه قدم زدم 

 

دیشب موقع نوشتن این توی گوشم بود

 

 

ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::