شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

شب بی سحر (شب دوم) - پست ثابت

از شب هایی که نمی گذرند

                                           نمی گذرم!

 

(از این شب های بی تو)

 

 

یک نگاه .... که تو ماه منی (پست ثابت)

یا رئوف

 

پیشاپیش بابت طولانی بودن عذرخواهم

[ترجیح دادم ماه رمضون امسال رو اینطوری شروع کنم ... می خواستم بنویسمش اما دیدم انرژی زیادی ازم میگیره و ذهنم در حال حاضر یاریم نمی کنه، منصرف شدم. تصمیم گرفتم به صورت همون نوشتار معمولی و محاوره و خودمونی، قرو قاطی  طور فقط روایت کنم. بابت طولانی بودن هم مجددا عذرخواهم. لطفا اگر حوصله ندارید بذارید سر فرصت بخونید، البته اگر علاقه ای به خوندن وراجی بافه های من دارید :) ]

 

غمت (شب سی و ششم)

غم تو

 

گفت: حالا ببین همون اول چنان دوره ش میکنن که اصلا انگار نه انگار تو برادرشی... تو دخترا رو نشناختی ....

پوزخند زدم

گفتم تو هم منو نشناختی..

 

 

هنوزم هیچکی درست نمیدونه سرّ علاقه ی عجیب این فندق کوچولو به من چیه که داداشش رو به همه، حتی مادرش، ترجیح میده چیه. 

 

یادمه فقط دو روزش بود (الآن ۲۸۶ روزشه). کل طول بدنش تقریبا از آرنج تا کف دستم بود. باهاش حرف میزدم... بی صدا و از ته دل... و اشک می ریختم.... 

.

.

خلاصه سر و سرّی داریم با فندق بانو که هنوزم برای همه کشف نشده و مجهوله ...

 

 

 

بی ربط:

بی هوا اومد و گفت نظرت درمورد فلانی چیه؟ 

منم که از شدت تعجب یک علامت سوال و شیش تا علامت تعجب دنبالش دور سرم پیدا شدن و شروع کردن به دور زدن کشیده گفتم: مامان!  .. بعد از اندکی تامل گفتم واقعا رو چه حساب اینو گفتی؟  و بعد که متوجه شدم پیشنهاد نه تنها جدی نبوده که الکی هم بوده(!) با یک قیافه شکاک طوری (مثل اینا 🤨🤔) پرسیدم: مامان؟ قضیه چیه؟؟  

بعد کلی بحث گفت خب تو واقعا دنبال چه جور آدمی هستی؟ تو که مدام همه رو رد می کنی ... کمی مکث کرد . قبل اینکه ادامه بده گفتم اولا که من بی دلیل هیچ کدوم رو رد نکردم..

منتظر ثانیا بود... ولی من چیزی نداشتم بگم...

- خب؟ بقیه اش؟ 

+ بقیه نداره دیگه.. 

- بالاخره نگفتی... معیارت چیه.. دنبال چی می گردی... 

سکوت غریبی فضا رو پر کرد.... 

بلند شدم برم سمت اتاقم... آروم زمزمه کردم:

 

خیال روی کسی در سر ست هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون ست...

 

 

نگاهش یه دنیا حرف داشت ... یه غم و نگرانی و ناامیدی محوی توی چشماش موج میزد....

 

خیلی حرف زد اما راستشو بخواید دیگه زیاد یادم نیست چی گفت...

 

 

اینکه مایه نگرانی و غم دور و بریات باشی چه حسی داره؟

 

د م.دچار رایزینگ :/

 

 

خیلی دلم میخواد برگردم اما واقعا دیگه قالبمو دوست ندارم. یکی هم نداریم برامون رفاقتی یه قالب سر هم کنه تازه اگرم باشه اونقدر سر همه شلوغه که فکر کنم تا چند ماه دیگه به دستم نرسه. پس ملالی نیست جز تحمل همینی که هست...

 

+ ماجرای تصویر هم اینه که یه دفترچه ای ازین هنریا همزمان با تولد فندق کوچولو گرفتم و شروع کردم به نوشتن تک بیت ها، تک مصرع ها و گاهی هم حکایات و مطالب کوتاه با دست خط خودم. ان شاءالله قراره وقتی بزرگ شد بدم بهش ^-^

 

++ شاید در ظاهر به نظر برسه نبودم اما پای بعضی وبلاگ ها کلمه به کلمه قدم زدم 

 

دیشب موقع نوشتن این توی گوشم بود

 

 

آخرین حکایت فرهاد

فرهاد: ... هر انسانی مسئوله، وقتی باعث میشه مسیر زندگی کس دیگه ای عوض شه مسئوله، تو مسئولی شیرین، مسئول زندگی من.

شیرین: تو رو خدا ادامه نده. دیگه تموم شد فرهاد هر چی بود گذشت.

فرهاد: چاره ی بعضی از زخم ها و دردها زمانه، باید زمان بگذره تا حل شن تو زندگی، بعضی وقت ها خیلی طول می کشه تا محو شن. بعضی وقت هام تا آخر عمر خوب نمی شن فقط کم رنگ می شن...

 

 

آخرین حکایت فرهاد / مهدی میرباقری (نمایشنامه)

 

 

 

پ.ن:

۱) گرچه من خودم دیالوگ های دیگه ای رو دوست داشتم و منو جذب کرد اما چون پشت جلد این قسمت رو نوشته بود منم همینو گذاشتم 

به اهلش پیشنهاد می کنم بخونن

 

۲) آخرین جمله ست که مدام داره توی ذهنم تکرار میشه ....

تا آخر عمر خوب نمیشن و فقط کمرنگ میشن .... 

تا آخر عمر.... خوب نمیشن ... فقط کمرنگ میشن.... فقط کمرنگ میشن ... 

 

۳) اینجا رو هم بخونید اگه نخوندید

منم وقتی خوندم شگفت زده شدم

 

 

 

موزیک هم برای پایان پاییزی نمایشنامه

 

تو خود بخوان حدیث مفصل (شب سی و پنجم)

 

 

 

اگه اجازه می فرمایید زحمتو کم کنیم

 

ابرم و رحمت من موجب زحمت شده است

سیل افتاده به هر نقطه که باران بردم...

 

::حسین زحمتکش::

.

.

.

 

___________________________________________

 

پ.ن:

۱)

عبور کردم از این عشق و عاشقان دانند

که در طریقت ما رد شدن گذشتن نیست...

 

::نوید کلانکی::

 

۲)

چون ابر پریشانی ما از کرم ماست...

 

 

 

 

 

ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan