شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

یک عدد میم عینکی

به نام خدا

 
کار سختیه اما سعی ام رو می کنم
دیگه هر چی به ذهنم اومد رو می نویسم و  این صفحه رو به مرور به روزرسانی و کامل ترش می کنم (در حد داستان شاید برم جلو، البته صرفا در حد میزان مطلب و نه محتوا و سبک نگارش)
 
(سعی کردم خیلی ساده بنویسم که خب احتمالا بچه گانه و حتی دخترانه به نظر برسه، البته این نظر دوستامه)
 
محمد هستم
به عبارت بهتر محمد جواد
شب شهادت آقا امام جواد علیه السلام بود 
پدر مکه بودن (کارمند بعثه) 
مادرم تعریف می کرد که :
 
"بی تاب شده بودم و دلم میخواست زودتر به دنیا بیای
رفتم حرم (امام رضا علیه السلام) ... با آقا درد دل کردم ... حرفامو زدم و ازشون خواستم که تو زودتر به دنیا بیای
آخه دکتر گفته بود که حاج آقا شما رو به من سپرده و اگر خدایی ناکرده دست از پا خطا و عجله کنیم ممکنه بچه نیومده از دست بره
از طرفی دلشوره داشتم و از طرفی دیگه طاقتم تموم شده بود ... اما با این حال بازم از آقا خواهش کردم 
 
فرداش بود که تو به دنیا اومدی
 
اسمت قرار بود محمدرضا باشه اما چون شب شهادت امام جواد به دنیا اومدی اسمت رو گذاشتیم محمد جواد"
 
و چقدرررررر  من اسمم رو دوست دارم 
چقدر باهاش جلوی آقا ناز کردم و حضرت، نازِ منِ پاپتی رو هم خریدن 
 
 
متولد 11 اردیبهشت 74، 1 ذی الحجه 1415 و 1 مه may)1995) 
 
 
من هم مثل تمام مشاهیر کشورم در خانواده ای مذهبی و متوسط متولد شدم لکن تا کنون هیچ پُخی نشده ام :/
 
اول و آخر علاقه ام امام رضا جانمه 
20 و اندی ساله که تو صحن به صحن و رواق به رواق حرمش نفس می کشم
حالا هم که چند ساله توفیق شده تو خود حرم تحصیل می کنم (دانشگاهمون تو حرمه :) ) 
دیگه چی ازین بهتر
 
 
عاشق هنر (تا به امروز شاخه ای از هنر نبوده که باهاش آشنا بشم و بگم عاشقش نشدم)
ادبیات (در حوزه شعر بیشتر اشعار کلاسیک و سنتی و داستان هم بعدا نام نویسنده ها و کتاب های محبوبم رو می نویسم)
کتاب (اگه غیر درسی باشه تقریبا هر کتابی که می خونم در طول مدتی برای خوندنش صرف می کنم همه جا باهامه، یه کتابخونه نُقلی دارم که خیییییلی دوستش می دارم) 
مهتاب (ماه تو آسمون منظورمه :| ) منو بدجور محو خودش می کنه، نمی دونم چه سرّیه اما شب های مهتابی عجیب مجذوبش میشم ، دقیقا عین دیوانه ها ! :/
آبجی کوثرم (آبجی خوشگل کوچولوی دوست داشتنیم، نفس داداشش، عشق 180 روزه منه، البته تا الآنی که دارم می نویسم، سعی می کنم این مورد رو هر از چندگاهی آپدیت کنم)
ورزش (فوتبال و فوتسال، پینگ پونگ، کوهنوردی، والیبال)
 
دنیای رایانه هم از کودکی برام یکی از شگفت انگیزترین و جذاب ترین فضا بوده و هست (البته این اواخر بیشتر به سمت کارهای گرافیکی و طراحی سوق پیدا کردم، اما واقعا همیشه دوست داشتم برنامه نویسی رو یاد بگیرم)
 
زبان آموزی (از اینکه بتونم با آدم های اطرافم ارتباط برقرار کنم فوق العاده انرژی می گیرم) 
 
 
اما اگر بخوام از خصائص اخلاقیم بگم:
 
به طرز فجیعی مهربونم!! به شدت رقیق و رئوف القلب :((( 
خودم عذاب می کشم اما بقیه ... طبیعتا همیشه تمجید می کنن 
 
به شدت خیال پرداز
عاطفی بودم .. اما الآن نسبت به گذشته کمرنگ تر شده، اما همچنان در سطح بالایی قرار داره :(
شوخ طبعم و خوش خنده 
 
اگر روی فُرم نباشم 
دمدمی مزاج، زودرنج، بی حوصله، خموده و کسل، بی انگیزه
 
خداروشکر کلا پسر مؤدبی هستم
 
کم حرفم (تو دنیای واقعی)، تا ازم نپرسن خیلی بعیده که من خودم چیزی بگم ، مگه تو جمع دوستان صمیمی م
 
 خجالتی بودم اما الان دیگه نه چندان
 
نظم و تریتب برام مهمه 
 
ترجیح میدم بیشتر از شیک پوشیدن مرتب و تمیز باشه لباسام (عمدتا خیلی ساده می پوشم)
 
آیده آل گرا (همون کمال گرا) هستم مثل خیلی ها ولی مشکل اینجاست که علاوهبر اون ایده آل نگر (یا همون کمال طلب) هم هستم (اینجا رو هم بخونید)
 
 
آهان شهرم که معلوم شده دیگه ... همسایه و پرده نشین حریم امام رئوف (پرده نشین رو از عبارت مُحتَجِبٌ بِذِمَّتِکُم در زیارت جامعه ی کبیره استفاده کردم)
در مورد رشته ام
ریاضی خوندم و دو سال مهندسی عمران
اما بعد به دلایلی تغییر دادم رشتم رو و دارم حقوق می خونم
 
اگر هم خدا بخواد برای ارشد با صمیمی ترین دوستم (که شاعر هم هست) بریم رشته ادبیات نمایشی یا سینما
 
(تفاوت ها رو می بینید! ولی خب دیگه ... متوجه نشدن ... من همون اول گفته بودم محمد برای رشته هنره اما چه کنم که این جامعه هنر دوست ما! نگاهش به هنر در حد رشته که نیست یعنی یه جورایی سبزی فروشی رو با رشته هنر خوندن یکی میدونن و چه بسا سبزی فروشی اجر و قرب بیشتری داشته باشه (البته به سبزی فروش های محترم برنخوره ... در مثل مناقشه نیست دیگه)
 
حتی من همون اول میخواستم معماری بخونم اما با استدلال "این رشته دخترونه ست" مواجه شدم ! :|| و اون موقع این جسارت الان رو نداشتم که بگم من همین رشته رو میخوام ... چون انصافا اطمینان صد در صد هم نداشتم که تو این رشته واقعا موفق میشم ... اما الان که دیگه گذشته، می بینم اتفاقا اگر از همون اول می رفتم معماری الآن برای خودم کسی بودم !
 
البته در حال حاضر در کنار حقوق، فقه و مبانی رو هم به عنوان رشته حوزوی می خونم و لذت می برم ... 
بالاخره من بزرگ شده در یک خانواده ی طلبه هستم (پدرم روحانی هستن و استاد دانشگاه) تمام بچگی هام بین کتاب های صرف و نحو و بلاغت و شرح لمعه و مکاسب رسائل گذشته 
 
(بقیه اش باز باشه بعدا)
 
_________________________________________________
 و اما بعد
 
خب از اینجا به بعد رو با کپی یا الهام گرفتن از قسمت "من، به روایت صحیحه ی ابالحسن :)" تکمیل می کنم
 
از دیگر خصلت هام که به تازگی شناختم "توجه به مخاطب در حین گفت و گو" ست
(البته عمدتا در خصوص مکالمه و گفت و گوی حضوری صدق می کنه، در مکالمات تلفنی هم تا حدودی اما در خصوص چت و گپ به صورت متنی چندان مطمئن نیستم) 
 
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan