شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

نوشتنی ها

قبل از هر چیز بگم این مطلب هیچ محتوای بخصوصی (حداقل برای رفقایی که تازه باهاشون آشنا شدم) برای خوندن نداره، نگی نگفتی.

 

۱. 

 

 

این موزیک رو یادتونه؟ یادمه همون روزهایی که همراه با مطلبم منتشرش کرده بودم وقتی دوباره گوش دادم ناخودآگاه یک ایده ی داستانی به ذهنم رسید. البته اولش هیچی نبود جز یک صحنه ی کوتاه که وقتی بهش فکر کردم ذره ذره واضح تر شد.

اما تصویر ذهنی چی بود؟ تصویر مردی که در درون چاله ای گیرافتاده بود. چاله ای که دیواره هاش از جنس یخ و سنگ و خاک بود. همین. بله تمام تصویر همین بود اما کمی در مورد خود داستان که بعد از فکر کردن به تصویر برام معلوم شد.

داستان درباره ی مردی ست دورگه از مادری لهستانی و پدری اتریشی. نامش یاکوب یا شایدم یاکوبسن در زمان حال حدودا سی و پنج - شش ساله، مجرد، عضو گروه امداد و نجات کوهستان، پدرش ارتشی بوده و البته قبل از اون ورزشکار بوده و تا آخر عمر هم این علاقه وجود داشته تا جایی که حتی رویای قهرمانی در ورزش رو در فرزندان خودش جست و جو می کنه. با وجود جثه و هیکل مناسبی که داشته به خاطر کمبود نیرو و تعداد زیاد مجروحین بالاجبار در بهداری ارتش مشغول میشه و خب به واسطه ی این خدمت اجباری با پزشکی و درمان آشنا میشه و تا آخر جنگ هم همون قسمت می مونه. به دلیل علاقه ی زیادش به کوهنوردی بعد از جنگ، جنوب لهستان رو برای زندگی انتخاب می کنه و در یکی از دهکده های اونجا به عنوان پزشک مشغول میشه و همونجا با مادر یاکوب آشنا میشه.

در مورد مادرش هنوز باید بیشتر فکر کنم. چون مهم ترین قسمت های داستان یاکوب یاد جملات مادرش میوفته و به اون ها فکر می کنه و در سیر به چالش کشیدن افکار و عقاید یاکوب نقش مهمی رو ایفا می کنه

سبک و سیاق و پیشرفت داستان شباهت زیادی به "عقلید یک دلقک" داره، مثلا رفت و برگشت های متوالی اما گاه بدون مرز مشخص میان زمان حال و گذشته و حتی گاه تصورات شخصی یاکوب نسبت به آینده. و با این تفاوت که فضای حال حاضر فضای بسیار محدودتر و شرایط سخت تره به گونه ای که مرگ رو از هر لحظه ای به خودش نزدیک تر می بینه.

روند کلی رو موقعیت زمانی و مکانی شخص اول، تفکر و تجزیه تحلیل و درنهایت نتیجه و تصمیم گیری اون پیش می بره

در خلال این افکار، چالش های عمدتا ذهنی مختلفی سر راه شخص اول قرار می گیره و به نوعی افکارش رو حتی پالایش می کنه، که اکثر این چالش ها و مسائل با یادآوری و توجه به جملات مادرش که فردی مذهبیه براش ایجاد میشه.

با توجه به روندی که داستان داره پایان احتمالا غم انگیز اما باشکوه خواهد بود. ترجیح میدم پایانی داشته باشه که شده حداقل یک دقیقه یا حتی کمتر از اون خواننده رو به فکر وادار کنه.

 

۲. یادم نمیاد دقیقا چطور این ایده به ذهنم رسید، البته که اینم مثل قبلی کاملا تکراریه

یک داستان بلند مجموعه ای. ماجرای دخترکی روسی تبار از خانواده ای ثروتمند که رشد و تکامل شخصیت اون بین سن ده تا هجده سالگی به تصویر کشیده شده.

اما اتفاقی غیرمعمول داستان دخترک (هنوز درباره اسمش فکر نکردم) رو نسبت به بقیه متمایز کرده، و اون خواب هایی ست که دخترک در این دوره ی سنی می بینه. رؤیاهایی که فقط رؤیا نیستند بلکه تمام تصاویر درون خواب هاش از یک حقیقت، مفهوم و معنای خاص حکایت میکنند که با دنیای واقعی پیرامونش گره خورده و هم اثر میپذیرند و هم اثر میگذارند. 

خب زمان داستان به اواخر حکومت شوروی برمیگرده، مکانش هم جایی در جنوب شرقی روسیه ست احتمالا.

دخترک کودکی متفاوتی رو تجربه میکنه. تا جایی که بخاطر ظاهر و رفتارهای پسرانه اش و تا حدودی بازیگوشی ها و ماجراجویی هاش و البته حرف های مختلفی که پشت سرش زده میشه حتی خانواده اش رو نسبت به جنسیتش به شک میندازه

در طول داستان با مشکلات متعددی رو به رومیشه. کمی بعد از شکل گرفتن فضای اطرافش در داستان، بازیگوشی های همیشگیش کار دستش میده و گم میشه و ناخواسته با افرادی همسفر میشه که اون رو از دهکده ی محل زندگیش دور میکنه. تازه اینجا شروع ماجراست

حتی جایی از داستان با مصیبت هایی مثل تجاوز، فقر، آدم کشی، ظلم و تبعیض  نسبت به پایین دست و ... رو به رو میشه که در تمام این مراحل خواب هایی که می بینه اون رو به نوعی برای تصمیم گیری به چالش می کشه 

نماد و تصاویری که توی خواب می بینه گاه فراموش میشن و بعد در جایی دیگه به واسطه ی اشیا، مکان یا زمان براش مجددا تداعی میشن و ذهن و روح و روانش رو درگیر خودش میکنه

 

در یک کلام خلاصه میشه در بیان رنج و در نتیجه تکامل شخصیتش اما به شکلی غیرمعمول

 

۳. این مورد بعدا تکمیل میشع

 

پ.ن: شاید بعدا جزئیات بیشتری رو بنویسم 

 

 

(2) ?me

خیلی وقته که در مورد خودم چیزی ننوشته بودم.

 

تو روزهای ساکت اما ناآرامی که گذشت فرصت بیشتری داشتم که به خودم نگاه کنم. وقتی نگاه انداختم دیدم چقدر رنجور و نازک خاطر شدم. تصور کنید اون تنه ی قطور درخت رو که به جای تبر خوردن از اطراف سوهان بخوره و مدام این قضیه تکرار بشه. به خودت میای می بینی اون تنه به اون عظمت شده یک تار مو... یک اشاره کافیه تا همه اون هیبت روی سرت خراب بشه......

خیال می کردم صبر بوده اما فقط تحمل می کردم... از زبون تلخ و کنایه ایم موقعی که دست میذاشتن روی زخم هام فهمیدم.

خیلی نگرانم، باید یک فکری براش بردارم...

نامه های زیرزمینی، الهه ی آبی بی کران (لطفا درخواست رمز ندهید که شرمنده تان می شوم)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

باور ندارم دنیایی را که تو با من نباشی....

کلافگی قدرت فکر کردن را از او سلب کرده، ملغمه از احساسات ناخوشایند فضای افکارش را دربرگفته و با بی میلی تمام پاسخ سؤالات بی امان مادر را با یک "گشنه م نیست" و "الآن حوصله ندارم، باشه برای بعدا" سرجمع و خودش را به درون اتاق پرت می کند. مثل تمامی این سال ها با بستن در به پشت در تکیه می دهد. به حجم عظیمی از دغدغه ها و افکار و احساساتی که راه تنفسش را تنگ کرده فکر نه نگاه می کند. خیره به پرده ی اتاق، مشغول واکاوی پشت پرده ی اتفاق های روزمره و برخوردها و عکس العمل هاست. گرد و غباری مهیب از دوردست های ذهنش بر میخیزد. نفسی عمیق می کشد.

پشت میز نشسته و درگیرانه با دندان به جان گره های ذهنی اش افتاده، گره هایی که شاید اگر یکبار فرصت می کرد تا از بیرون بدان ها نظر بیاندازد می توانست راه حل ساده تری برای باز کردنشان بیابد. شاید اگر یک نفر می بود تا تکه های پازل را برایش روی میز پخش کند بدون حتی کمک دیگری هم از پس کنار هم چیدنشان برمی آمد. اما وقتی به تنهایی و بی هیچ مقدمه و برنامه ای با آن همه گره درهم تنیده و تکه پازل های روی هم جمع شده رو به رو می شوی تنها نتیجه احتمالا چیزی جز سردرگمی مضاعف نیست. خودکارش را مدام لای انگشتانش می چرخاند. اینکار را آنقدر با سرعت انجام می دهد که اصلا حس نمی کنی آنکه می چرخاند انسان است و این چرخش یک عمل ارادی ست. گویی رباتی ست که برای دست و انگشت هایش چنین چرخاندنی را برنامه نویسی کرده اند. مدام می چرخاند و چشم هایش را ریز و درشت می کند. دقیقا همانند اوقاتی که روی نوشته هایش و انتخاب کلمات تامل می کند، زمانی که روی اتفاقات و حوادث جاری در اطرافش تمرکز می کند و با ذره بین خط و ربط ها را تا رسیدن به نقطه ی پایان دنبال می کند. فردی درونش همچون دانش آموزی کنجکاو دائم دستش را بالا می برد و سؤال مى پرسد و مثل کارآگاهی شکاک با هر سؤال اشخاص اطرافش را در تصور او به چالش می کشاند. ولوله ای درونش به پا شده. اینکه تنها دوست صمیمی اش واقعا فهمیده چه درونش میگذرد که آنطور پرسشگرانه و مضطرب نگاهش کرد؟ یا چه شده که صحبت کردن های جالب و جذابش دیگر توجهشان را جلب نمی کند؟ یعنی اگر یکبار هم دل و دماغ نداشت و با همه، حتی واژه ها از در قهر وارد شد و خواست بر خلاف همیشه مستمع بی زبان صدایی باشد که حامل واژگانی هستند که از تمامی شان بوی تو به مشام می رسد، نباید کسی باشد و برایش بلبل زبانی کند؟! پس چه می گویند آن هایی که《گاهی باید خودتان را از دیگران بگیرید، از خودشان و دنیایشان. گاهی تا خودتان را از دنیای دیگران حذف نکنید و جای خالی تان احساس نشود، به درستی ارزش و قیمت حضور و وجود شما دریافته نمی شود.》با خودش فکر  و نجوا می کند اگر چنین است پس من دیگر خیلی غریبه شده ام که وقتی خودم را از دسترس خارج می کنم و تلفنم را جواب نمی دهم نه تنها نگرانم نمی شوند که طلبکارانه گلایه می کنند که "چرا نیستی و جواب نمی دهی. شاید کار مهمی با تو داشته باشم، شاید زبانم لال خواستم خبر مرگ کسی را بدهم. چرا اینطوری شده ای. مشکوک میزنی، دیگه مثل سابق نیستی، متوجهی داری چیکار می کنی؟" یا آن گروه دیگرشان که اول از در مهر و دوستی می آیند و پس از آنکه عطش کنجکاوی شان نسبت به جذابیت شخصیت پنهانت با گفته شدن ماجراهایت فروکش کرد آرام آرام فاصله می گیرند و ترجیح می دهند تو را با ماجراهای تکراری ات تنها بگذارند. خب حق دارند، مگر آدم یک ماجرای تکراری را چندبار می تواند بشنود. چه توقعاتی دارم. حتی گوش هم پیدا نمی شود، چه برسد به حالا که زبان می خواهم. 

کف دستش را روی میز گذاشته و بی هدف و بی توجه به آن نگاه می کند. با اولین لرزش خفیف سرانگشتانش، لرزشی مبهم در نقطه ای کور در انتهای تاریک خانه قلبش حس می کند. حالا توجهش جلب می شود و با دقت بیشتری از همیشه وراندازش می کند. دوباره سوال ها اما اینبار چالش براگیزتر به سمتش هجوم آورده اند. طاقتش طاق می شود. سرش را آرام روی میز می گذارد. خنکای مطبوعی دارد. میخواهد پلک هایش را روی هم بگذارد اما تصاویر لحظات مختلف رو به رویش زیر پلک هایش سد شده اند. با بسته شدن پلک هایش نفیر دردی ناشناخته درونش می پیچد. لغزش قطرات گرم اشک را روی پوستش حس می کند. چه بر زندگی دوست داشتنی اش آمده؟ چرا دیگر آن لحظات شیرینی که صرف محبت و دوست داشتن می شد اینقدر با او غریبگی می کنند. احساس می کند خواب با سینه خود را به روی او انداخته، تقلایش برای ادمه دادن افکار بی فایده است. 

اشکی که از گوشه چشمش روان شده بود حالا به روی میز رسیده. تلالو باریکه ی نوری که از گوشه پرده روی اشک افتاده بود خبر از غروب خورشید آن روز داشت و او که حالا دم و بازدم هایش مرتب شده بود، خسته از جدالی بی نتیجه به خوابی عمیق رفته بود...

 

 

پ.ن:

اگر متن را تا انتها خوانده باشید احتمالا متوجه یک هول و ولا و عجله برای تمام شدنش در نویسنده یا دقیق تر اگر بخواهم بگویم در نوشته شده اید. حساب کنید اگر فردی بخواهد اتفاقات و رخدادهای چند ساعت و نهایتا یک روز به صورت داستان اینگونه بتویسد، آنوقت دائما احساس می کنید که کسی با سرعت شما را تعقیب می کند و روند جلورفت مطالب به قدری بالاست که مجبور شوید هر از چندگاهی کتاب را بسته و چند نفس عمیق بکشید و دوباره به درون کتاب برگردید. به راستی چرا اینگونه است؟ چند وقت پیش کتابی میخواندم که نسبت به سایر کتب این موضوع را جزئی تر و دقیق تر مطرح کرده بود. این مسئله بر می گردد به چیزی که آن کتاب از آن به عنوان ریتم و تمپو یاد کرده بود. تعریف ساده ی ریتم همان تکرار زمانمند یک الگوست مانند طلوع و غروب خورشید یا گذر چهار فصل. اما تمپو سرعت اجرای ریتم است

برای روشن تر شدن یک سوال میپرسم آیا تا به حال دقت کرده اید که در لحظات زد و خورد و اکشن های سریع جملات کوتاه و پشت سر هم می آیند اما در لحظات احساسی و بیان عواطف و توصیف حالات روحی جملات کشیده و طویل همراه با تعداد زیادی ترکیب وصفی و اضافی بیان می شوند؟

این کندی و تندی که در گذر زمان درون متن احساس می شود همان تمپو ست. اینکه ریتم و تمپو چگونه باشند به انتخاب نویسنده است اما انتخابی که بر خلاف مقتضای متن باشد به احتمال زیاد جاذبه و گیرایی و رضایتمندی کافی را به دنبال نخواهد داشت. 

(اونوقت میشه مثل متن بالای من که اگر زمان کندتر می گذشت خیلی بیشتر و بهتر به ذهن و جان مخاطب می نشست)

دیار باغی!

 انا لله و انا الیه راجعون

بدین وسیله به اطلاع همه هموطنان، همشهریان، دوستان، اقوام و وابستگان می رساند، هرنان ژولیوس دا سیلوا رومایرو پس از هشت سال تلاش خالصانه، مجدانه و مجاهدانه در راه دین و علم و دانش ساعاتی پیش، پس از یک هفته کما، دار فانی را وداع گفته و به جمع یاران و همرزمانش پیوست. برایش علو درجات و برای بازماندگان ایشان از خداوند منان صبر جمیل و اجز جزیل خواستاریم.

همچنین امروز مورخ 97/3/19 ساعت 16:30 مراسم تشییع و خاکسپاری و فردا ساعت 16 الی 18 مراسم ختمی جهت شادی روح آن مرحوم مغفور تازه گذشته برگزار می گردد

حضور یکایک همشهریان و هم ولایتی های عزیز موجب تسلی خاطر بازماندگان است

(سرویس ایاب و ذهاب مخصوص عزیزانی که از شهرها و روستاهای همجوار قدم رنجه فرمودند فراهم است )

 

___________________________________________________________

+ آشوب نه داااااغونم

              آرامشم تویی

++ با غم انگیزترین حالت ممد چه کنم....

+++ مرحوم سیستمم بود که به رحمت خدا رفت، بمیرم الهی... جوون مرگ شد... سنی نداشت بیچاره... مادر برات بمیره هرنان :'(((((

++++ دارم از غصه می ترکم... هارردش پوکید..... ای امان... اطلاعاتم... واحسرتا ....واهرنانا

+++++راستشو بگید، چند نفر منو یادشون بود؟ 

++++++ اون بنده خدایی که قرار بود عکسمو براش بفرستم، دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. از روی عکس پرسنلی م عکس می گیرم براتون می فرستم   -_- همینقدر تباه....

به وقت سحر

 

از جایش بلند می شود و کلاه آهنی را که زیر آن پیچِ بلندِ دسته داری قرار دارد با خشونت روی سرم می گذارد و شروع می کند به چرخانیدن دسته ی زیرِ کلاه. با هر چرخش دسته، فشار به چانه ام بیشتر می شود. دندان هایم روی هم کلید شده اند. حتی یک برگ کاغذ هم لای دندان هایم نمی رود. دهانش هنوز تکان می خورد، اما من دیگر صدایش را نمی شنوم. فشار به چانه، چشمان و شقیقه هایم فوق طاقت من است. دسته ی زیر کلاه چنان محکم بسته شده است که ناگهان خون با فشار زیاد از بینی ام بیرون می زند. و از چانه و گردنم سرازیر می شود. هر چند لحظه یکبار با یک میله ی باریک فلزی ضربه ای به کلاه آهنی می کوبد که انعکاس صدایش سرسام آور است و اتاق و هر چه در آن است، دور سرم می چرخند. از زیر میز اتوی سیاه و کثیفی بیرون می آورد و روی میز می گذارد و دو شاخه ی آن را به پریز می زند. سیگارش را روشن می کند. به صندلی اش تکیه می دهد. بعد از آن که سیگارش را تا آخر می کشد، ته سیگار را کف اتاق می اندازد و با کفشش خاموش می کند. دو شاخه ی اتو را از پریز بیرون می آورد و با اتوی داغ به سراغ من می آید. آن را نزدیک صورتم می گیرد. داغی اش را حس می کنم. با خشم آب دهانش را ته اتو می اندازد که کمتر از یک ثانیه آب دهانش جزجز می کند و بخار می شود. دهانش تکان می خورد. صدایش را اصلا نمی شنوم. خون چشمانش را گرفته است. اتو در دست پشت سرم می ایستد. ضربان قلبم شدت می گیرد. هنوز دهانش می جنبد و فریادهای بی صدا می کشد. یکباره کف اتو را میان دو کتفم فرود می آورد. در تمام عمرم دردی این چنین تجربه نکرده بودم. آبی داغ از میان دو کتفم سرازیر می شود. اتو هنوز در دستش است. از ته اتو پوستی سیاه و سوخته، قطرات خون و خونابه آویزان است. هنوز ول کن نیست. روی زمین خم می شود و تیزی نوک اتوی داغ را روی دست و برجستگی پنجه پاهایم فشار می دهد. هنوز از میان دو کتفم آب داغ تاول ترکیده شده سرازیر است. توضیح این درد برایم غیر ممکن است. سوزشِ دردِ سوختگیِ پشت و پاهایم امانم را بریده است. از شدت درد سرم روی سینه ام می افتد و ناله می کنم ...
                                                                                                                                   ::برشی از کتاب سلول انفرادی عشق::

 

این منم 

ماجرای من و این دنیا، که همینقدر خصمانه در پی گرفتن اعتراف است. اعتراف به چه؟ به شکست؟، به درماندگی؟، به بیچارگی؟...

به اینکه بودی و ندیدی؟... یا نه، اینکه خوب است. منتظر است که دهان بازکنم و بگویم آری... تو بودی و دیدی اما کاری نکردی. که اقرار کنم تنهایم گذاشته ای. که فراموشم کرده ای. اما ...

من، همانی که فقط دوستت دارد، همینقدر بی خاصیت!، می ایستم پایت. برایشان عجیب است اما در هر حال، این قلبِ رو به احتضارم را هم هنوز تو مالکی. پس دلم روشن است به امید آنکه خانه ات را بی چراغ نخواهی گذاشت روشنی قلبم.

 

 

پ.ن:

1) نمی دانم این چه سرّ و حکمتی است که هر سال ماه رمضانت کارم با تو به جاهای باریک می کشد! اما، همین جاهای باریک است که بالاجبار هم شده رو به روی هم قرارمان می دهد ... دقیقا دو طرف یک میز. من سرم پایین است... نمی خواهم اتفاق بیافتد. می دانم که طاقتش را ندارم. پس نگاهت نمی کنم که مبادا گره بخورد. این بار دیگر میخواهم سفت و محکم از حق خودم دفاع کنم. مشت هایم را بالا ببرم و در هوا تکان بدهم و بلند بلند بگویم چرا آنجا فلان شد؟ چرا آنجا نبودی؟ چرا فلان روز مرا بهمان جا گذاشتی؟ چرا؟ چرا چرا ... همینطور چراهایم را ردیف کنم و نگذارم بغضم مانع گفتنشان شود و در آخر یک نفس عمیق بکشم و بنشینم سر جایم. و اتفاقا همین می شود. اما واکنشت... ، هلاک عکس العمل هایت هستم. یک لبخند ملیح میزنی و می آیی این سمت میز. آرام دستت را می گیری زیر چانه ام و همانطور مهربان انگشت اشاره ات را خم می کنی و زیر چانه ام می بری و صورتم را بالا می گیری، به سمت خودت. تلاش می کنم نگاهم را بدزدم. اما مگر می شود! پس می شود همانکه باید میشد... بلندم می کنی و پدرانه نه مادرانه مرا در آغوش وسیعت جای می دهی....... دیگر بعدش را یادم نیست... فقط می دانم وقتی بیدار می شدم، جانمازم بوی تو را می داد...

و با خودم می گویم : اصلا همینکه یک سمت ماجرا تو نشستی خودش هزار قوّت قلب است. سایه ات مستدام حضرت والا.  

 

2) تصویر: به وقت خلوت ... خلوتِ انس ... خلوتِ خلود

 

    

روزی هوا خواهم شد ... (شب بیست و نهم)

نَسرِقُ الدَّمعَ فی الجُیوبِ حَیاءً
و بِنِا ما بِنَا مِنَ الأَشواقِ...


::شریف رضی::

 

 

(از آرشیو سال گذشته ست، میخواستم تغییرش بدم اما به دلایل شخصی ترجیح دادم همینطوری بذارمش)

 

نزدیک بود سر کلاس جلو همه اشکمو دربیاره

به جای ترجمه، خودمونی توضیح میدم تا ببینید شاعر چی رو به تصویر کشیده

این بیت برای لحظه ی وداع سروده شده

تقریبا میشه گفت اصل و اساس زیبایی این بیت به استعاره ایه که تو همون کلمه ی اول یعنی "نسرق" جاری شده

مراد از "نسرق الدمع" پاک کردن اشکه اما چرا نسرق؟ اونم وقتی که میشد کلمه ای مثل "نَستُرُ" آورد که به همون معنا و بر همون وزنه؟

دلیل اینه که سرقت یک عمل سریعه و سارق حرفه ای اونیه که سریع تره
و اینجا شاعر با اوردن این فعل میخواد برسونه که اشک هاشو سریع پاک می کنه... به چه دلیل ... بخاطر اون حیاء مردانه...
دیدید وقتی مردی که اشک میریزه برید طرفش چطور سریع صورتشو پاک می کنه؟ 
بنابراین شاعر میگه سریع اشک هامو از روی صورتم پاک می کنم تا جلوی رقیبانم لحظه ی وداع احساس ضعف نشون ندم و بهانه ای برای ملامت کردن و تمسخر دستشون ندم...


اما مصرع دوم 
در واقع میخواد اون آتش و التهاب درونی خودش رو در لحظه ی وداع به تصویر بکشه
یعنی چه شوق هایی که در درونم نیست.....!

اینجا استاد مثال ساده ای زد که برای تقریب به ذهن خوبه...

یادتونه وقتی کوچیک بودین براتون مهمون میومد موقع خداحافظی چیکار می کردید؟ مخصوصا اگر مهمون عزیزی بود... یا مثلا از شهر دیگه ای اومده بود...
موقع خداحافظی پشت سرش گریه می کردید و ازشون میخواستید که شما رو هم با خودشون ببرن


در واقع یک جور دلتنگی عجیبی که اول به جان آدم میشینه... بعد بغض میشه تو گلو و آخر کار از گوشه چشم می چکه...

_____________________________________________________________________________________________________

 

پ.ن: 

1.

         اگه کسیو دوس دارین اسمشو زیاد صدا بزنید
         آدما از شنیدن اسم خودشون خوشحال میشن، اونم از زبان کسی که دوستشون داره ... 

2.

       بال کوبیــدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

       وا نشد... 
       بدتر از آن... 
       بال و پـرم را باااد بررررد...

 

        ::حامد عسکری::                     

3.

        با همین نیمه
        همین معمولیِ ساده بساز...
        دیییییر کردی
        نیمـه ی عاشق ترم را باد بررررد...

4.     

         روزی هوا خواهم شد
         و تو مرا تنفس خواهی کرد
         و دلتنگم خواهی شد و نفس هایت

         عمیییق تر خواهد بود ...

 

شبِ تغییر در ضرب المثل ها

امشب شب تغییر در ضرب المثل هاست

هر چه گدا کاهل بوَد،
آقا کریم است...

 

 

_________________________________________________________

 

پ.ن :

1.       کریم

          به کسی می گویند
          که با لبخند در را به روی تو باز کند
          بی آنکه
          از صدای در، خاطره ی خوشی داشته باشد...

 

          #ایهاالمجتبی_یابن_رسول_الله   

 

2.       عیدتون مبارک

           دلم به دعاهای خیرتون گرمه

           ازونایی که فراموشم نمیکنن بی حد و اندازه ممنونم

           مطمئن باشن که منم فراموش شون نمی کنم ...

(شب بیست و هشتم)

گویند حریفان که برو یار دگر گیر
               مشکل همه این ست
                              که چون او
                       دگری نیست...

 
::همام تبریزی::

آتش گرفته ام ... (شب بیست و هفتم)

هرکس زِ حُسنِ دوست متاعی گرفته‌است
بیچاره من که از غمش آتش گرفته‌ام ...

 

::معنی زنجانی::

ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan