شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

خط و دست خط (شب پنجم)



آرزوهای بزرگی براش دارم


یادمه اولین بار سال سوم دبستان بود [اوووه یادش بخیر] معلم خوشنویسی مون خانم مزنگی خطم رو که دید نظر جلب شد و سعی کرد که من رو هم بیش از پیش تشویق کنه تا به خط توجه بیشتری داشته باشم. به پدر و مادرمم سفارش کرد که لطف خدا شامل این بچه شده.

گذشت

تا سال چهارم که قرار شد برای مسابقاتی در سطح ناحیه روزنامه دیواری درست کنیم و من هم قرار بود مطالب جمع آوری شده رو با خط تحریری بنویسم. بعد معلم پرورشی زنگ دوم اومد دنبالم تا برم روزنامه دیواری رو تکمیل کنم و به همین بهانه تا آخرین زنگ همونجا بودم :) البته دستم شکست از بس نوشتم :( ولی به پیچوندن کلاس می ارزید :))) بر خلاف قیافه غلط اندازم که من رو یک کتاب خور و ازینایی که همیشه ردیف اول میشینن و به شدت بچه مثبت هستن نشون میده لکن گاهی از اوقات نه تنها پیچوندن کلاس رو مباح که مستحب نیز می دانیم [اگر قائل به وجوب نباشیم] :)) البته الان که خوب نگاه می کنم می بینم قیافه ام چندان هم غلط انداز نیست :)

بگذریم

آقا ما این روزنامه دیواری رو نوشتیم و از قضا دوم هم شدیم . این که از این

سال بعد مجددا همین مسابقه برگزار شد و ما [منو بچه های مدرسه] نیز مجددا شرکت نموده و همان قضایای گذشته، با این تفاوت که امسال اول شدیم و کلی تمجید و تشویق و ازین حرفا تا اینکه قضیه جدی تر شد و برای مسابقات خوشنویسی اعزام شدم [انگار المپیک شرکت کردم:)) ]

ولی متأسفانه به دلیل یک اشتباه فاحش و عجیب و غریب از دور رقابت ها ناباورانه حذف و به طرز غم انگیزی به مدرسه برگشتم :((( 


تا بستون سال پنجم [منظورم تابستون بین پنجم و اول راهنماییه] خط درشت رو هم شروع کردم که امیدوار کننده پیش می رفت

و در سال اول راهنمایی توسط استاد عزیزم آقای رضوانی مورد توجه و تحسین قرار گرفت [یادمه یکبار به افتخار من یک بسم الله الرحمن الرحیم خیلی قشنگ رو همونجا سر کلاس برام نوشتن که هنوزم دارمش] اما از سال بعدش با رفتن آقای رضوانی و نداشتن معلم هنر درست و حسابی همه چیز خراب شد و منجر به یک فاصله ی بسیار طولانی شد :(((( البته که در این مورد از قصور خودم و خانواده ام نمیشه چشم پوشی کرد

اما خب دیگه من که اون موقع چندان از آینده نگری و کشف و پرورش استعداد و این حرفا سر در نمی آوردم و خانواده ام هم اون توجه جدی و لازم رو به این مسئله نداشتند که نهایتا باعث شد تا همین سال گذشته یعنی حدودا 10 سال!! از خوشنویسی دور بمونم :(( البته جسته و گریخته زیاد می نوشتم اما خب منظم و منسجم تقریبا هیچی انجام ندادم تا همین سال گذشته که با خوشنویسی با خودکار آشنا شدم 


[البته یه ماجرای بسیار غم انگیز این وسط رخ داد که در نهایت با واسطه ی یک مشاور به این نتیجه رسیدیم که من باید برگردم و دوباره برم سراغ خوشنویسی]    


شروع کردم ... ابتدا کمی سخت و نامأنوس بود برام چون من قبلا نستعلیق رو کار کرده بودم وقتی با خودکار می نوشتم به تصویر ذهنیم شبیه نمیشد بر خلاف خط استاد که کاملا منطبق بر قواعد نستعلیق بود 

اما ذره ذره هر چی جلوتر رفت، میلم بیشتر شد، عطشم بیشتر شد ... به قدری که هر جا روی هر کاغذی به اندازه یک تک مصرع جای خالی پیدا می کردم شروع می کردم به نوشتن [تمام جزوه هام پر شدن، فکرشو بکن جزوه ها و کتاب های حقوق مدنی و جزا و بین الملل و بلاغت و فقه و اصول ، همه شون پر شدن از تک بیت هایی که گوشه و کنار صفحه هاشون می نویسم، عمدتا هم عاشقانه ! :)) واویلا خدا کنه دست بابام نیوفته فقط :) ] و امسال وارد دوره پیشرفته شدم و اگر خدا بخواد تا آخرش رو ادامه میدم و بعد وارد شکسته و نسخ و ثلث میشم [تصویر بالا رو بدون آموزش قبلی و صرفا بر اساس مشق نظری نوشتم]


برام دعا کنید

من بابت این لطف خدا مسئولم و بعدا باید پاسخگو باشم 

دعا کنید همه چیز خوب پیش بره، آخه من خودم همونطور که تو قسمت "درباره من" نوشتم دیوانه ی هنرم [یک بار هم باید بیام در مورد روح ناآرامم هم حرف بزنم، روح سرکش و نا آرامم!]

هیچ وقت سفر اصفهان رو یادم نمیره، واااای از میدون امام .... پای هر مغازه باورتون نمیشه اگر دستم رو نمی گرفتند و نمی کشوندن ممکن بود تا یک ساعت همونجا بایستم و به دستای هنرمندشون نگاه کنم که چطور با دقت و ظرافت و مهارت یک تیکه چوب، اهن، مس، سفال یا هر چیز دیگه ای رو تبدیل به اثری می کنن که چشم رو مسحور خودش کنه 


خانواده عقیده دارن باید هنر (تازه منظورشون به طور خاص فقط خوشنویسیه و گرنه بقیه اش رو که به نظرم در همین حد هم ندونن) رو به عنوان حاشیه و مسئله ثانوی قرار بدم و حقوق رو به عنوان مسئله اول و اصلی مد نظر داشته باشم


خدایا حالا من چطوری به اینا بگم قراره ارشد برم ادبیات نمایشی بخونم و بفهمونم که من برای یک دنیای دیگه ساخته شدم؟؟ :((


___________________________________


ببخشید بابت کیفیت تصویر

تصویر زوم شده و برش خورده 

البته این متن رو همین دیشب نوشتم، خیلی هم خسته بودم و مثلا دو خط آخر افتضااح شده اما چون خیلی دوستش دارم تصمیم گرفتن همین رو بذارم

 تصویر مربوط به خطبه 227 نهج البلاغه است که دعایی است از أمیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام

چقدر زیبا و عمیقه این دعا

چقدر لطیف و دقیق، چه عبارات گویا و در عین حال ادیبانه ای رو انتخاب می کنن برای راز و نیاز و بیان حاجتشون باز اونم چه حاجت و درخواستی!

حتما برید بخونید

حتما حتما


وای خدا چقدر طولانی شد ! 

ببخشید :(



راستی مجددا دعا یادتون نره

منم حرم امام مهربانی ها براتون جبران می کنم

 

میم . الف
۲۶ فروردين ۹۷ , ۲۳:۵۲
قشنگِ. :))

پاسخ :

ممنون و سپاس گزارم
چشماتون قشنگ می بینه :)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan