شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

۴۵۰ درجه فارنهایت

دلم میخواهد از دو سالگی ام بگویم. زمانی که یکی از بازی هایم این بود که کتاب های قطور و سنگین پدرم را از لب طاقچه به پایین بیاندازم. احتمالا شما هم به این فکر می کنید که چه بازی خطرناکی! و اتفاقی نیافتاده؟ و کسی دور و برت نبوده که مراقبت باشد و این حرف ها. اگر زده که باید بگویم اتفاقا خودشان (والدینم) برایم این خاطرات را تعریف کرده اند و گفته اند که مراقبم بوده اند. 

اما از خیرش می گذرمش

دلم میخواهد از کودکی ام بگویم. از شخصیت اصلی بخش عمده ای از کتاب های آن زمان که با نام هایی همچون حسنی، حسنک، حسن کوچولو و حسن کچل شناخته میشد. از شعر آش پشت پای پدر که مادر با اشک میخوانده و من در حالی که به محتوای سبز رنگ درون کاسه ای که عقب دوچرخه ی حسنی بود خیره شده بودم و با خود می گفتم چرا این شبیه آش هایی که مادر می پخته نیست.

حسنی بگو بابا کجاست؟

رفته سفر

             این آش پشت پای اوست....

 

یا حسنی که به خاطر مرغ حنایی اش تمام این سرزمین را زیر و رو می کند و لا به لای ماجرای حسنی به تمام بناهای مشهور و محصولات بومی مناطق مختلف کشور اشاره می شود و هنوز که هنوز است شیفته ی تصویرگری آن کتابم. یا ماجراهای عجیب و خاص قصص الانبیاء. البته منظورم کتاب خاصی نیست و به طور کلی منظورم داستان های پیامبران بود. 

اما با وجود پر و پیمان بودن  دوران کودکی که به لطف مادر و سر زدن هایش در آخر هر ماه به مجموعه کتاب خانه کوچک ما رقم خورده بود باز از خیر گفتنش می گذرم

دلم می خواهد از دوران نوجوانی که به مانند اکثر شما دوستان به خواندن رمان و داستان های کوتاه و بلند گذشت بگویم. ایام پر فراز و نشیب و مزخرف نوجوانی و خیال پردازی های شیرین و بیهوده اش. از تمام شخصیت هایی که نخواندمشان بلکه به مانند شما زندگی شان کرده بودم بگویم. از ایامی که دوران اوج میزان مطالعه و کتابخوانی ام بود. از ایامی که هر دو روز کتابی را می بلعیدم! اما با این وجود هر چه فکر می کنم نمی توانم متوجه شوم که الآنی که من هستم هر کدام  چقدر و چه تاثیری از آنها گرفته اس . شاید بخاطر از دست دادن های مکرر باوری بود که به کتاب ها و ماجراهایشان داشتم. سخت است کتابی را، حرفی را باور کنی اما روزگار یا به عبارت بهتر خدا خلافش را به تو ثابت کند. دلم میخواهد از ریز این دوران بگویم اما به روی این هم چشمم را می بندم.

از همه ی این دوره ها دلم میخواهد حرف بزنم و صحبت کنم، اما از الآن، از این دوره.... نه.... هرگز !

 

اصلا من قرار بود اینجا و در این پست چه بگویم؟ 

گمانم به اینجای مطلب که برسید و ادامه اش را بخوانید زیر لب غر و لند کنید که ما را مسخره ی خود کرده ای؟ خب جان به جانت کنند مرد حسابی از همان اول همین را می گفتی.

 

در میان تمام کتاب هایم یک کتاب از همه خاص تر بود. آفتاب در حجاب. نه فقط به خاطر نثرش و جدید بودن روایتی که عرضه داشته بود که بیشتر به خاطر ماجراهایی که با این کتاب داشتم. ماجرایی که متاسفانه نمی شود عمومی بیانش کرد، پس از خیر آن نیز می گذرم.

اما به نظرم واقعا روایت این کتاب با تمام اثرهای مشابهش فرق دارد... هنوز به خوبی یادم است. صحنه ی عصر روز دهم را اگر اشتباه نکنم چند ساعتی طول کشید تا توانستم بخوانم... اگر اشتباه نکنم پنج یا شش باری این کتاب را خوانده ام ... جای جای کتابم گل اشک غنچه زده بود که به واسطه نابخردی یکی از اعضای خانواده کتابم مفقود شد و دیگر پیدایش نشد. هر چند که دوباره خریدمش اما چاپ های جدید و طرح روی جلدشان را دوست ندارم. همان طرخ قدیمی خیلی بهتر حس کتاب را منتقل می کرد...

(گمانم چون ایام محرم نزدیک است خواندن مجددش خالی از لطف نباشد. من نیز دوباره دست گرفته ام.)

 

اما کتاب دیگری که به تنهایی یکی از تاثیرگذارترین کتاب های تمام طول زندگی ام بوده و هنوز که هنوز است درس ها و مطالب و نکاتی که از آن فرا گرفته بودم برایم تازگی دارند و در مباحث توحیدی به مطالبی در این کتاب و کتب مشابهش برخوردم که در جای دیگری چنین نگرشی سراغ نداشتم و به شدت جذب و شیفته این نگاه شده بودم.. کتابی نیست جز کتاب دلشده.

 

کتاب های زیادی برای معرفی سراغ داشتم که خوانده ام و خواندشان به لحظاتم رنگ و معنا داده اند اما ترجیحم بر این دو بود. 

ولی انصافا حیف است که کسی اهل مطالعه باشد و آثار شهید مطهری و استاد صفایی را در حد تورق نگاهی نیانداخته باشد.

دوستانی از قرآن یاد کرده بودند آن هم در ابتدای کلام. به درستی که حق گفته اند و من نیز تصدیقشان می کنم. اما در تکمیل سخنشان این بار بر خلاف دیگران در آخر از آن یاد می کنم، چرا که سر و ته هر چه کتاب و نوشته ای را در این دنیا بزنی اول و آخر کتاب، قرآن است. که سراسر حق است و واقع. که نه زمان بر آن اثر کند و نه مکان. ماندنی ست. از جان می آید و بر جان نشیند...

 

سپاس فراوان از بانو حوا بابت دعوت از حقیر

راستش را بخواهید چند نفر را در نظر داشتم دعوت کنم که گویا همگی شان قبل از این دعوت شده و حتی مطلبشان را نیز منتشر کرده اند به همین علت از همین جا تمام بزرگوارانی که این مطلب را می خوانند دعوت می کنم. 

(منم میدونم دعوت با اسم یه چیز دیگه است ولی خب شما ایتدفعه رو از ما بپذیرید دفعه ی بعد جبران می کنم) 

 

بی نام
۰۴ شهریور ۹۷ , ۰۰:۰۷
بیشتر که دقت میکنم میبینم اونایی که بیشتر اهل مطالعه بودن (و هستن) نوشته هاشون و سبک نگارششون خیلی متفاوت تر (بهتر البته) از بقیه س! از اینجا میشه تشخیص داد کیا اهل مطالعه ن و کیا نیستن (مثل من!)

پاسخ :

بله حق با شماست 
اما به نظرم مهمتر از سبک نگارش، افزایش سطح سواد و درک و بینشه
اگر کتاب خوندن افراد در این زمینه براشون سودی نداشته باشه سبک نگارش خشک و خالی فایده ای نداره
و اینکه هیچ وقت برای کتاب خوندن دیر نیست. :)
حوا ...
۰۴ شهریور ۹۷ , ۱۰:۵۴
خواهش می‌کنم

پاسخ :

:)
Niloo .hmd
۰۴ شهریور ۹۷ , ۱۳:۰۲
موفق باشید آقای نویسنده

پاسخ :

من که ریسنده هم نیستم چه برسه به نویسنده ولی شما سلامت باشید خانوم نویسنده :)
بانو ...
۰۴ شهریور ۹۷ , ۱۵:۲۳
بسیار عالی
موفق باشید

پاسخ :

سپاس گزارم
مؤید باشید
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan