شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

با من مجنون نزن حرف از عقوبت های عشق

- توقع نداری که این حرفا رو باور کنم؟ یهو وسط حرفامون خوابت برد؟! به همین راحتی ؟ اصلا قبول تو بیست و چند ساعت بوده که نخوابیدی و خسته بودی قبول، اما تو پیام هامو دیدی و هیچ کدومشون رو جواب ندادی! این یعنی چی محمد؟

- چی؟ نه خب اون مال قبل از این بود که خوابم ببره، نوشتم اما قبل ارسال پاکش کردم، نمی دونم چرا. 

- نه خیرم، تو از ساعت هفت نیستی و ساعت ده پیام هامو خوندی. محمد قرارمون این نبود. همین اول کاری.... این رسمش نبود، من باورت کردم....

- ای خدا. نه، نه، محبوبه یه لحظه صبر کن، به خدا اونجوری که فکر می کنی نیست. باور کن. ازینایی که میگی من روحمم خبر نداره

تلاش محبوبه برای مخفی کردن و مقاومت در برابر بغضی که لحظه به لحظه سنگین تر میشد بی نتیجه بود و در صدای ضعیف و لرزانش هویدا شده بود.

 - چی رو باور کنم محمد؟ چی رو باید باور کنم؟ کاش ازت توضیح نمی خواستم، با هر جمله ات فقط همه چی رو بدتر کردی، اگه قبلش شک داشتم الآن دیگه........

- الو؟ الو؟ محبوبه؟ حالت خوبه؟  تو رو خدا یه چیزی بگو؟ به خدا که اشتباه می کنی، یک مسئله ی ساده رو داری همینطور الکی بزرگش می کنی. آخه من چطوری بهت ثابت کنم؟ الو؟ جون محمد یه چیزی بگو؟ چی شد یهو؟ خدایا خودت رحم کن. وایستا الآن میام اونجا.

با زحمت جانکاهی بغضش را فرو میخورد تا بتواند صدایش را به گوش محمد برساند. کف دستش را که روی تخت بود محکم مشت می کند. پتوی مچاله شده میان دستش گویای فشار شدیدی ست که به او وارد شده. انگار دو پنجه ی درشت گلوی ظریفش را میان خود با تمام قدرت فشار دهند احساس خفگی سر تا پایش را گرفته. مشتش را باز می کند و روی سیته اش می گذارد. به زحمت می تواند نفس بکشد. کلماتی را بریده بریده می گوید:

- نه....  نمی خواد... بیای، خودش.. خوب میشه

- چرت و پرت نگو، تنهات بذارم که خودتو با افکارت به کشتن بدی؟ ده دقیقه دیگه اونجام.

- خواهش می کنم، میخوام... تنها باشم.

- اومدم، اومدم، تا ده دقیقه دیگه میرسم

گوشی را قطع می کند. همانطور با سر و وضع نامرتب پیرهنش را از روی جالباسی برمیدارد و در حالی که با عجله کفش هایش را می پوشد آستین هایش را به تن می کند. سوئیچ را می چرخاند و با صدای دلخراشی ماشین با حداکثر شتاب به راه می افتد. پیچ اول را نگذرانده که آسمان باریدن می گیرد، در این بحبحه همین یک مورد کم بود! به شکل خطرناکی میان ماشین ها ویراژ می دهد. آنقدر در ذهنش به محبوبه و رسیدن فکر می کند که متوجه خطری که تهدیدش می کند نمی شود.او تنها به این می اندیشد که خودش را به محبوبه برساند و قطعا در چنین لحظاتی فکر اینکه ممکن است جانش را میان همین خیابان ها از دست بدهد و اینکه ممکن است این اتفاق چه بلایی سر محبوبه بیاورد جایی ندارد.تنها رسیدن، آن هم در کمترین زمان ممکن.

باران که حالا کمی از شدتش خوابیده با قطرات ریز همچنان از سقف آسمان چکه می کند. خیسی صورتش را با روی آستین پیراهنش پاک می کند، موهایش را کمی مرتب می کند و زنگ را فشار می دهد. صدای مادر محبوبه از پشت آیفون شنیده می شود:

- سلام. بفرمایید بالا. با اختلاف بسیار کمی با صدایی زنگ دار در باز می شود و محمد داخل می شود.

دکمه ی آساننسور را پشت سر هم و بی وقفه فشار می دهد زیر لب غرغر می کند. داخل آسانسور از داخل آینه ی درون آسانسور چشمش به خودش می افتد. اضطراب و ترسی توامان را در انتهای چشمانش می بیند. نگاهش را سریع از خودش می دزدد. دکمه های پیراهنش را می بندد و صافش می کند. در آسانسور باز می شود، نفس عمیقی می کشد و خارج می شود. شماره 18. به جلوی در رسیده اما زنگ نمی زند. دستانش می لرزد. نمی داند پشت این در چه اتفاقی منتظر اوست و با چه واکنشی رو به رو می شود. همه این ها ترسی غریب به جانش انداخته. به وضوح صدای قلبش را می شنود. سعی می کند با چند نفس عمیق خودش را آرام کند اما بی فایده ست. دستان لرزانش را به سمت زنگ می برد که قبل از آن زری خانم، مادر محبوبه، در باز می کند.

در صورت زری خانم بر خلاف همیشه لبخند نمی بیند، می داند که این نشانه ی خوبی نیست و سلام همراه با غم و دلهره ی مادر خبر از لحظاتی ناگوار و ملتهب دارند.

- سلام.

- سلام. خوش اومدید، بفرمایید تو، خیلی خیس شدید.

- ممنونم. بله بارون بدی میاد بیرون.

- برید کنار بخاری تا براتون لباس بیارم. بفرمایید

بیشتر از این مکالمه را طول نمی دهد و دست از تعارف می کشد

- چشم... یا الله... یا الله

- بفرمایید، محبوبه تو اتاقشه

جو آرام و سکوت حاکم بر خانه بر خلاف همیشه به جای آرامش بر دلهره و ترسش می افزاید. با گام هایی کوتاه، مردد به سمت اتاق محبوبه می رود.

مادر که می بیند محمد قصد اتاق محبوبه را دارد صدایش می زند:

- محمد آقا محبوبه یه مقدار حالش ...

نمی گذارد جمله ی مادر تمام شود و همانطور سریع و پشت سر هم جواب می دهد:

- میدونم، بذارید باهاش حرف بزنم، چیزی نیست، نگران نباشید.

همانطور مردد پشت در اتاق ایستاده، پس از لحظه ای مکث بالاخره در میزند و قبل از آن که جوابی بشنود وارد اتاق می شود.

محبوبه که سرش را به پنجره تکیه داده بدون نشان دادن هیچ عکس العملی نسبت به ورود محمد از پشت پنجره شهر باران خورده را می نگرد. محمد سلام می کند اما جواب نمی شنود. از بی جواب ماندن سلامش پیداست اوضاع بغرنج تر از آنی ست که انتظارش را داشته و همین بر نگرانی اش می افزاید. سعی می کند خونسردی ش را حفظ کند. در را آرام می بندد. لبخندی میزند تا نگرانی و ترسی که تمام وجودش را پر کرده ست پنهان کند. از صدای آرام  و مهربانش پیداست در ملایمت را برای وارد شدن انتخاب کرده تا شاید از واکنش شدیدش جلوگیری کند.

با فاصله ای بسیار کم کنار محبوبه روی تخت می نشیند و بیرون را تماشا می کند. پس از مدتی سکوت دلش را به دریا می زند و شروع می کند:

- آخه من فدای اون چهره مظلومت بشم، نبینم غمگین باشی عزیزکم. بگو، بگو ببینم کدوم از خدا بی خبری جرات کرده محبوبه ی منو ناراحت کنه، بگو تا خودم حسابشو بذارم کف دستش.

بغضی غریب به جان محبوبه نشسته. تمام لحظات و اتفاقات امروز برای بار هزارم جلوی چشمش صف کشیده اند و عبور می کنند. به وضوح صدای شکسته شدن قلبش را می شنود. لحظات دردناکی ست. صدایی که تا قبل از امروز امیددهنده و حیات بخش ترین دارایی اش بوده حالا تداعی کننده ساعات تلخی ست که به محمد درون ذهنش و اعتماد و باوری که نسبت به او داشته به یکباره لطمه وارد شده. از شدت رنج قلبش را مچاله شده حس می کند. چشمانش را می بندد تا پلکه هایش را در مقابل اشک هایش سد کند.   

محمد که احساس می کند تصمیم درستی گرفته و انتخابش نتیجه بخش بوده با ملاطفت و دلسوزی بیشتری ادامه می دهد:

- محمد بوده؟ باز این محمد نادون محبوبه اش رو رنجونده. به حماقتش ببخش. تو که میشناسیش. اون فقط یه احمق مهربونه که مثل حکایت خاله خرسه با نیت خیر آزار می رسونه. خیلی اوقات نیتش خیره حتی یا لااقل نیتی نداره اما خب دیگه احمقه، و اونقدر ساده ست که حتی گاهی اوقات متوجه نمیشه که دیگران رو رنجونده.

کلمات محمد بر خلاف تصورش ضرباتی هستند که پیاپی بر قلب مجروح و زخم خورده ی محبوبه فرود می آیند. این ضربا از آخر کار خود را می کنند، بالاخره سیل راه می افتد و سد را می شکند و از گوشه ی چشم های محبوبه جاری می شوند. تصمیم داشت نگاهش نکند اما ناخودآگاهی نیرویی او را وادار به صحبت می کنند. چشمان بارانی اش را عمدا به سمت محمد می چرخاند تا آن ها را ببیند. با صدایی لرزان و رنجیده جملات محمد را قطع می کند:

- کدوم نیت؟ کدوم خیر؟ کدوم شر؟ محمد همه چی خوب بود. چرا؟ دلت به حالم نسوخت؟ تو نبودی که می گفتی خدا نگذره ازونی که دلتو شکونده؟ که قلب دختر از برگ گل نازک تره، که حریم خداست، که حرمت داره، که میدونم چقدر تو این مسائل به من دختر سخت میگذره و باید با احتیاط بود؟ پس چی شد؟

سیل اشک ها از دو طرف صورت محبوبه روان است و واژه ها بدون فکر و تامل قبلی در ادامه ی هم بر روی زبانش جاری می شوند، واژگانی که از حرقت دل برآمده و هر واژه شرری است که آتش دلش را گداخته تر می کند. 

- گفته بودم محمد، گفته بودم که چقدر از اعتماد به آدم ها خسته ام، چقدر از دروغ بدم میاد، گفته بودم که به اندازه ی کافی از دوست و دشمن زخم خوردم، که دیگه طاقت شکست ندارم. واسه چی محمد؟ واسه چی لعنتی؟ دلت به بیچاره گیم رحم نیومد؟

اشک امان محبوبه را گرفت و مانع ادامه دادن شد. احوالش دگرگون شده بود. همه دست به دست هم داده بودند، لرزش شانه ها، طوفات سینه و سیل و باران اشک ها.

محمد که از شنیدن جملات محبوبه سخت مضطرب و مستاصل شده بود می کوشید تا اوضاع را آرام کند.

- محبوبه؟! فدای اون اشکات بشم آخه. این حرفا چیه میزنی؟ انصافتو شکر. به همین راحتی یادت رفت؟ مال خیبی وقتش پیشم نیست. مال همین پریشبه. یادت رفته چطور تمام شب رو گفتیم و شنیدیم تا حالت خوب بشه؟ اونم تویی که جفتمون میدونم هرگز این چیزا یادت نمیره. نه انصافا، اون روزای سخت ترم قبل کی حواسش به تو بود و تمام شب کنارت می موند و کمکت می کرد تا پروژه ت رو انجام بدی؟ کی اون روزا جلوی همه حرف و حدیثایی که برات درست کرده بودن ایستاده بود و ازت حمایت می کرد. کی یادش بود که روز تحویل تنها نری و تنها نمونی؟ میدونم که یادته. مطمئنم که یادته که اگه بگی نه دروغه. منت نیست. به خدایی که می پرستیم اینا منت نیست که من در قبال تعهد قلبی خودم احساس مسئولیت می کردم. فقط دارم یاد آوری می کنم تا همه چیزو با هم ببینی.

اصلا منو نگاه کن! یادته؟ خودت بهم گفته بودی که تو هر کاری بکنی قبل همه چشمات تو رو لو میدن. خب پس لذار اینبار هم چشمام همه چیزو برات بگن. سرتو بالا بکگیر و نگام کن.

محبوبه که حالا آرام تر شده از شنیدن جملات آخر دوباره بی قرار می شود. احساسات و افکار منفی و مثبت توامان او را احاطه کرده اند. در عین اینکه دلش می خواهد به آخرین امیدش دل ببندد و تمام ابرهای سیاه فضای ذهنش را کنار بزند افکاری ناامید کننده با توجیهات عقلانی او را سبت به از دست دادن همین آخرین امید می هراساند. او می داند که اگر آنچه را که میخواهد درون چشم های محمد نبیند یعنی شکست. یعنی او در این قمار همه چیزش را باخته. همچنان دودل به عاقبت این قمار می اندیشد که دوباره محمد صدایش می کند.

باران بند آمده و خورشید از لا به لای ابرها دزدکی نظاره گر ماجراست. 

با پیدا شدن دوباره خورشید به ناگاه بارقه هایی از امید را درون قلبش احساس می کند. دل را به دریا می زند و تصمیم می گیرد که همه دارایی اش را به یکباره قمار کند. 

سرش را باا می گیرد. نور خورشید روی چهره ی خندان اما غبار غم گرفته ی محمد افتاده، با اولین برخورد و اتصال نگاه ها به یکباره تمام آن تصاویر و افکار ناخوشایند و تاریک محو می شوند. حالا به خوبی می تواند صداقت را ته چشمه های زلال چشمان محمد ببیند. چقدر تشنه بوده. 

محمد که با دیدن نوری که در نی نی چشمان محبوبه می لرزید فهمید که کشتی شکسته اش بالخره طوفان را پشت سر گذاشته و به ساحل امن رسیده پیشانی محبوبه اش را می بوسد و سر را به سینه می چسباند. با احساس سوزش روی سینه اش او نیز محبوبش را همراهی می کند و اشک می ریزد تا غبار این لحظات تلخ را هر چه زودتر از جانشان بشوید.

از همان ابتدا گفته بودم، چشم ها زبان یکدیگر را بهتر بلدند، چشم ها حرف یکدیگر را بهتر می فهمند... 

 

________________________________________________________________

پ.ن:

1) از آنجایی که من ابتدا می نویسم و بلافاصله ارسال و سپس ویرایش می کنم، بابت غلط هایی که به دلیل سرعت و نقص در تایپ در متن دیده می شوند، از شما عذرخواهم.

2) برای احوال دل های بی قرار دعا کنیم.

3) به توفیق الهی در حریم امن مولای رئوف دعاگو و نائب الزیاره دوستان خواهم بود، ان شاءالله.

4)

با من مجنون نزن حرف از عقوبت های عشق

هیچ گاه از غم نترسان آدم دیوانه را ....

 

::جواد منفرد::

 

 

 

حوا ...
۲۸ تیر ۹۷ , ۰۶:۲۱
محبوبه‌ها چقدر گناه دارن

پاسخ :

و اینو محمدها به خوبی می فهمن...


رنگارنگ :)
۲۸ تیر ۹۷ , ۰۸:۰۲
چشم ها حرف همدیگر را بهتر می‌فهمند...
خیلی عالی!:))

پاسخ :

:)
لطف دارید
خیلی ممنونم
استاد بزرگ
۲۸ تیر ۹۷ , ۰۹:۴۰
جالب بود
:)

پاسخ :

خواهش می کنم
جالبی از خودتونه :)
سرباز گمنام
۲۸ تیر ۹۷ , ۱۵:۴۸
عالی بود واقعا

پاسخ :

نظر لطف شماست
سپاس گزارم
مسـ ـتور
۲۸ تیر ۹۷ , ۱۶:۰۰
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست...

امیدوارم برای همه ی محبوبه ها، محمدهایی باشه که مرهم شکستگیشون باشن..

پاسخ :

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است ...


ان شاءالله
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan