شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

همسایه تان بودیم، تو می خندیدی و من دیوار به دیوار گریه می کردم...

دیگر حسابش دستم آمده. تا خط بالای طرح دور لیوان برای تو و تا لبه برای خودم آبجوش، دو حبه قند برای شما، شکلات 85 مورد علاقه مان (اینجا که می رسد تاکید می کنی که از آن چهارگوش ها باشد که چهار تکه می شود). چای کیسه ای را دوبار درون لیوان میزنم، نه پررنگ باشد نه کمرنگ. عقیده داری آدم چای می‌خورد باید طعم چای را حس کند اما نه آنقدر پررنگ که تلخ شود. می بینی همه اش را حفظم.

مثل همیشه باران که تمام می شود طبق قرارمان می زنم بیرون. سرمای آخر آذر، باران پاییزی، شکستن دسته ی چترم، پیدا شدن شالگردنی که برایم بافته ای بعد از چند سال، همه چیز مهیا شده. خیابان پاستور را می پیچم داخل. رفته بودیم تا به یکی از دوستانت که به تازگی مطبش را بازکرده بود سر بزنیم. همین حوالی آبان و آذر بود ولی هوا به طرز عجیبی گرم، اصلا انگار نه انگار پاییز از نیمه گذشته و دارد بار و بندیلش را جمع می کند تا زمستان جان بیاید و مستقر شود. همان تی شرت آبی روشنی که برایم سوغات آورده بودی تنم بود. تو هم طبق معمول آن روزها مانتوی سفید چهارخانه کرم ات را پوشیده بودی که به قول خودت چهارسال است که می پوشی و رنگ عوض نکرده و خیلی جنسش خوب است و پدرت برای تولدت خریده و ازین حرف ها که هر از چندگاهی برای خالی نبودن عریضه و شکستن سکوت بینمان با این پیشوند سوالی که «قبلا گفته بودم؟» همه اش را واو به واو پشت سر هم قطار می کردی و تحویلم میدادی.

بعد از ملاقات آن روز تو و دوستت که خیلی هم طول کشید و یک ساعت و بیست سه دقیقه تمام مرا در ماشین معطل کردی که خب من هم از فرصت خوب استفاده کردم و مجموعه داستانی از داستایوسکی را که در مرتب کردن کتاب خانه پیدا کرده بودم خواندم و الحق چقدر چسبید، هر چند که بعد از خواندن برادران کارامازوف و جنایت و مکافات ش دیگر این مجموعه حرفی برای گفتن نداشت اما باز هم داستایوسکی ش را می توانستی لا به لای جملات ببینی، قرار شد برویم پارکی کافه ای تا وقت مان را با هم بگذرانیم. مشغول این کوچه آن کوچه کردن بودم تا به ترافیک عصر نخورم از کنار بوستانی (آن هم چه بوستانی! تعداد درخت هایش از ده تجاوز نمی کرد و نصفش هنوز چمن کاری نشده بود، انصافا کلمه بوستان برازنده اش بود !! ) رد شدیم و من هرگز نفهمیدم در آن فضای نیمه سبز چه دیدی که تا به آن رسیدم سریع و بی وقفه گفتی «نگهدار! نگهدار! ایناهاش. یه پارک، نگهدار.» شاید هم حوصله ات از درون ماشین نشستن سر رفته بود. در هر صورت اصرار داشتی که همینجا خوب است و آن میز فلزی رنگ و رو رفته را دنج ترین جای ممکن خواندی! و مجبورمان کردی که پیاده شویم. باورت میشود؟! ما  هیچ وقت حتی تصورش را هم نمی کردیم که پشت همان میز فلزی بی رنگ و رو، رنگین ترین لحظاتمان را تجربه کنیم. 

چقدر روزهای سرد زمستان آن سال را بارها و بارها پشت همان میز که گوشه هایش دیگر از زنگ نارنجی شده بود با چای هایی که از دکه ی انتهای پارک می گرفتیم رو به روی هم گرم گذراندیم.

حالا هم من هنوز می روم. اما به لطف سال جدید سر و رویی تازه به پارک داده اند. دیگر خبری از آن میز نیست کمی آن طرف ترش نیمکت های چوبی گذاشته اند که در روزهای سرد مجبور نباشم روی آن صندلی های فلزی یخ زده بنشینم. اما دکه سر جایش است. آقای دکه ای هم احوال پُرسَ توست و من هم طبق معمول می گویم خوب است، سلام می رساند (!). تاجایی که یادم می آید تو حتی یکبار هم نگفتی به او سلام برسانم. چه جواب مسخره و پرتی را هربار تکرار می کنم. یک بنده خدایی می گفت این تعارفات دروغکی هم مصداق دروغ است. حرفش برایم سنگین بود اما خب واقعا جالب نیست و چه اشتباهاتی که حین همین جواب دادن های از سر عادت و بی توجه و با سرعت مرتکب نشده ام.

دیگر حفظم. دو لیوان، یکی اش تا خط بالای طرح روی لیوان و دیگری تا لبه اش، دو حبه قند، شکلات هشتاد و پنج مورد علاقه مان (که متاسفانه مدتی است دیگر از آن ها ندارد و مجبورم از همبن شکلات های معمولی بگیرم)، چای کیسه ای را دوبار برای تو و سه بار برای خودم درون لیوان میزنم که نه پررنگ باشد و نه کمرنگ، که طعم چای داشته باشد اما تلخ نشود. روی نیمکت می نشینم و چای تو را کنار خودم سمت راست می گذارم. عادت داشتی سمت راست من بنشینی، آخر تو هم راست دست بودی و با آن لیوانت را نگه می داشتی و دست چپت را میگذاشتی روی پشتی نیمکت و به سمت من می چرخیدی. 

شده کار هر روزه ام. بیایم اینجا و چای بگیرم و بنشینم روی نیمکت و خیره شوم به رو به رو، رو به رویی که روزی افقش به کرانه ی چشم هایت ختم میشد، و از روزگار پشت آن میز برایت بگویم. آخر از بعدش که خبر ندارم. تو فقط تا پشت همان میز درون فیلم بودی و بعد از آن دیگر پیدایت نشد. هر چه زدم جلو و منتظر شدم ندیدمت. اما تا همین جا هم آنقدر سوژه داشتیم که هربار مجبور شوم چای های سرد شده مان را بخورم

و چقدر چای سرد از چای پررنگ تلخ تر است!...

 

حوا ...
۲۵ تیر ۹۷ , ۰۶:۰۸
چرا؟!
چی شد آخرش؟!

پاسخ :

چی چرا؟
حوا ...
۲۵ تیر ۹۷ , ۰۶:۱۵
نفهمیدم آخرش چرا یهو همه چی سرد شد

پاسخ :

چون دیگه مدت هاست که نیست و چایی که براش گرفته سرد میشه و مجبوره خودش بخوره...
حوا ...
۲۵ تیر ۹۷ , ۰۶:۲۰
کجاست؟! :(

پاسخ :

نمیدونم والا 
اینو باید از خودش پرسید، شاید ولش کرده رفته شایدم تصادف کرده یا نه شایدم مثل اتفاقی که این روزا زیاد دیدم تو اوج جوونی سکته کرده و ....
حوا ...
۲۵ تیر ۹۷ , ۰۶:۲۷
کاش پایانِ هیچ قصه‌ای تلخ نباشه...

پاسخ :

ای کاش ...
رنگارنگ :)
۲۵ تیر ۹۷ , ۱۰:۵۴
و چقدر چای سرد از چای پررنگ تلخ‌تر است...
قشنگ بود:)

پاسخ :

متشکرم
نظر لطف شماست
 :)
بی نام
۲۵ تیر ۹۷ , ۱۵:۰۰
خیلی قشنگ بود اما نمیدونم چرا امیدوارم واقعی نبوده باشه!

پاسخ :

سپاس گزارم
این لطف شما رو میرسونه
خوشبختانه بله کلیتش واقعی نبوده اما در جزئیات از تصاویر واقعی استفاده شده
وحیده پوربافرانی
۲۵ تیر ۹۷ , ۱۶:۴۹
عالی بود
فوق العاده...
داستان زیبایی بود
صاحبنظر نیستم اما در عین ایجاز....پرداختش خیلی خوب بود با چای و شکلات شروع شد و با همان تمام..
کنایه ی 85% هم بسیار عالی بود..تلخی...

خواننده ی چنین رمانهای حجیم(از لحاظ ادبی) و خاصی باید هم چنین قلم خوبی داشته باشه

موفق تر باشی برادر

پاسخ :

شرمنده می فرمایید بانو
خیلی سپاس گزارم و مسرورم که نوشته م مورد پسندتون واقع شده 
لطفتون مستدام
مه سو
۲۷ تیر ۹۷ , ۱۲:۳۱
زیبا نوشته بودین و چه خوب که فقط داستان بود....
گرچه داستان با پایان غمگین جذابتره ولی اینروزا پایان شیرین رو بیشتر دوست دارم :)
برای من خیابون پاستور مشهد پر از خاطرات شیرینه ....چون محضر عقدم اونجاس :)

پاسخ :

ان شاءالله پایان همه ی داستان ها شیرین باشه :)

عه! جدی؟ چه خوب :)
مگه شما شیرازی نیستین؟ مشهد عقد کردید؟
مه سو
۰۲ مرداد ۹۷ , ۰۹:۵۹
آره عقد من و مستر اچ مشهد بود...در حرم امام رضا...و دفتر ثبتش هم مشهد بود...ما از دو نقطه ی دور کشور بهم رسیدیم که ثابت کنیم گرچه دور ولی میشه عاشق بود و ماند...😆😆😆

پاسخ :

به به. به سلامتی :)
جدا؟ چه جالب!  
ان شاءالله که خوشبخت و عاقبت بخیر بشید

جسارتا شوهرتون مشهدی هستن؟


مه سو
۰۴ مرداد ۹۷ , ۰۹:۵۶
مشهدی نه...به مشهد ولی نزدیک😆😆😆

پاسخ :

خیلی هم خوب :)

راستی سفر بخیر :)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan