شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

غریب اما تکراری

نزدیک به یکسال شده و من برای دهمین یا شایدم یازدهمین بار یک مکان مشخص را همین چند روز پیش مجددا در خواب دیدم. می توانم توصیفش کنم. دانشگاهی در یک منطقه ی پرت و دورافتاده ی کویری که صحن آن زمین و باغچه های خاکی است که جا به جا در آن خار و بوته های بیابانی روییده. در انتهای دانشگاه سالن بزرگی بود که بخش اعظم دیواره هایش از شیشه های 30 × 90 سانتی متری است با سقفی شیروانی و بلند. صبح ها نورگیر خوبی ندارد اما عصرها از گوشه سمت راست ورودی سالن نور طلایی رنگ همه جا را پر می کند. وارد سالن که می شوی کف آن تماما کاشی کاری ست و در ابتدای سالن فضایی مستطیلی به مساحت حدودا 5 × 30 متر خالی ست و باقی فضا میزهای عریض و طویل آهنی به گونه ای کنار هم چیده شده اند که تنها به اندازه ی یک راهرو با عرض دو متر جا برای رفت و آمد باقی مانده و به میزهای عقب تر دسترسی وجود ندارد. زیر و روی میزها پر است از گل ها و گیاهان و درختچه هایی که در گلدان های سفالی و سرامیکی نگهداری می شدند.

به خوبی به یاد دارم که هر بار از این راهرو عبور می کنم و در حین عبور به تمام گل و گیاه ها از سر تعجب نگاه می کنم و هر بار به انتهای سالن که می رسم نگاهم از گل ها برداشته و روی دری که به قسمت دیگر سالن باز می شود ثابت میشد.

در این قسمت خواب موقعی که تصمیم می گرفتم وارد قسمت دیگر شوم درون ذهنم تصویر ورودی سالن با تصویر ورودی اتاقی در خانه ی مادربزرگم به صورت جرقه وار جا به جا می شد. این اتفاق با سرعت بسیار بالا پشت سر هم تکرار میشد و آنقدر تکرار شدکه احساس می کردم الآن است که دیگر مغزم منفجر شود. برای همین چندبار سرم را تکان دادم تا از ذهنم بپرد. تا اینجا خواب در هر مرتبه تکراری است اما ادامه اش را تنها یک یا دوبار دیده ام.

وارد قسمت بعدی می شوم. اسمش را نمی شود گذاشت سالن. شبیه اتاق است. عرض کمی دارد اما اتاقی ست با طول زیاد. که انتهایش دری داشت یعنی به نظرم در داشت. آخر نمی دانم از درش پرت شدیم یا به دیوار برخورد کردیم و از دیوار به بیرون پرت شدیم! چرا ضمیرها جمع آمدند؟ انتهای این اتاق تا جایی که یادم می آید با یک یا دو نفر دیگه که چهره و حتی جنسیت شان را هم یادم نمی آید درون کابینی چرخ دار بودیم و با سرعت تمام روی ریل هایی که کشیده شده بود حرکت می کردیم. این قسمت و بعدش آنقدر سرعت بالاست که قسمت زیادی از جزئیاتش به شکلی طبیعی درون ذهنم به صورت محو و نامشخصی ثبت شده. تصور کنید با سرعتی بسیار زیاد در حال حرکتید، حالا اگر به بیرون نگاه کنید چه می بینید؟ چیزی جز اجسام رنگارنگ که دنباله هایی بلند و طولانی دارند و گویی همه شان به طرز عجیبی کش آمده اند؟

اوه خیلی جلو رفتیم، کمی به عقب برگردیم. من وارد آن اتاق طولانی شدم که باز هم دو طرف آن میز قرار داده شده بود اما اینبار میزها پایه هایش فلزی و سطحش شیشه ای بود. تا جایی که یادم می آید اشیاء تزئینی و کوچک از جنس سنگ و سفال روی آن ها گذاشته بودند، به طرز عجیبی تمام نمای سالن و حتی محل قرار گرفتن پنجره به آن اتاق کذایی خانه ی مادربزرگ شباهت داشت. حتی آن عکس امام خمینی بالای گنجه ی فلزی هم بود. اما دقیقا همه چیز بعد از آن گنجه تغییر پیدا کرد. با دقت که نگاه کردم خودم را درون کابین دیدم که با سرعتی دیوانه وار روی ریل درون غاری که دیواره هایش سنگی ست به جلو می رویم.

بعدش را هم یادم است و حتی بعدترش را. آن فضای انتهای غار که مشابه تصاویر سینمایی با خورشید غروب رو به رو می شویم. مردمانی که خانه های سنگی شان را در دل کوه تراشیده اند و به دور از تمام آنچه که در جهان اطرافشان می گذرد درون دهکده ی سنگی شان به حیات مشغولند. یا ماجراهای آن موتور خانه و زد و خوردها و تعقیب و گریزها را. یا آن استخر سیمانی و عجیب و غریب و فضای تاریکش را که در ذهن گرمابه های قدیم و خزینه اش را متبادر می سازد و شخصیت هایی که آنجا دیدم و مکالماتی که با هم داشتیم. همه شان را به یاد دارم اما نیازی به تعریف کردنشان نمی بینم. چرا که من هنوز در آن بخش اول جا مانده ام. در آن سالن شیشه ای با آن همه گل و گلدان. اینکه این تصویر کاملا غریبه اما تکراری دقیقا از جانم چه می خواهد که هر از چندگاهی سر و کله اش پیدا می شود و ذهنم را به بازی می گیرد...

عجیب نیست؟ جایی را که هرگز ندیده اید چندین و چندبار در خواب ببینید؟ نمی دانم شاید من بیش از حد به آن توجه کرده ام اما تکرار یک مسئله ی بی اهمیت بالاخره ذهن را مجاب به اهمیت دادن می کند... بعید میدانم این گونه خواب ها تعبیری داشته باشند اما خدا کند اگر تعبیری داشت تو را برایم تعبیر کند...

مسـ ـتور
۲۳ تیر ۹۷ , ۱۴:۳۵
بعضی از خواب ها هستن که شاید بی اهمیت جلوه کنن برای دیگران اما وقتی برای بیننده ی خواب دارای اهمیت بشن یعنی یه خبری، تلنگری، گوشزدی پشت این خواب هست که قطعا به خود بیننده برمیگرده. باید به عمقش فکر کرد!

پاسخ :

خیلی دلم میخواد که اینطوری باشه اما هیچی ازش دستگیرم نمیشه. شاید به قول شما باید به عمقش بیشتر فکر کنم.
امیدوار اگرم چیزی هست خیر باشه
نا شناس
۲۳ تیر ۹۷ , ۱۶:۲۶
خیره ان شاللا
ولی من یکی اونقدر خواب عجیب می بینم که باید براش یه وبلاگ جدید بزنم. یه نوع از خوابهام (!) هستن اسمشونو گذاشتم خوابای سریالی. هرشب یه قسمتشو میبینم :))

پاسخ :

ان شاءالله
چه جالب، من سریال خیلی کم پیش میاد. بیشتر تو کار سینمایی ام تا سریال :))
ماتی تی
۲۳ تیر ۹۷ , ۱۹:۲۷
بازگشت به گذشته ها. این نیاز نا خودآگاه همه ی ماست. برای رسیدن به آن تلاش میکنیم. در بیداری اگر نه لااقل در رویا.

پاسخ :

متاسفانه من یکی که تو سال گذشته حداقل بیشتر لحظاتم رو در گذشته زندگی کردم....
حوا ...
۲۴ تیر ۹۷ , ۰۶:۰۶
ان‌شاءالله خیره...

پاسخ :

ان شاءالله
دعا کنید ختم به خیر بشه
gity -brn
۲۴ تیر ۹۷ , ۲۳:۵۶
ان شاءالله خیره
منم خیلی خواب تکراری میدیدم
ولی همشون ترسناک بودن...
خداروشکر دیگه کمتر خواب ترسناک میبینم

پاسخ :

احتمالا داشته چیزهایی رو از ضمیر ناخودآگاهاتون پاک میکرده
خداروشکر که کمتر شده
منم این چند سال به اندازه همه ی عمرم کابوس دیدم ...
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan