"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد...


::علی صفری::

.

.

.

 

زندگی درد قشنگیست، بجز شب هایش!
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد....

__________________________________________

 

◇ خب همونطور که حدس زدید امتحاناتم شروع شده و من به جای سر و کله زدن و مباحثه ی لمعه و روضه با شهید اول و ثانی دارم اینا رو می نویسم، خب آخه وقتی یک لشکر صد و پنجاه هزار نفری از افکار بی ربط وارد اتاق سه در چهار میشن من چیکار می تونستن بکنم؟ داد بزنم که هی بویز شات پلییییز ! اونام از ترس سوسک بشن برن تو چاه خودشون؟ :| 

◇•◇ اونقدری که به دعاهای من اعتقاد داشت به دعای مادر عقیده نداشت، بس که هر دفعه مفاتیح به دست و تسبیح به انگشت و قرآن به سر می فرستادمش سر جلسه امتحان (از گذشته نوشتم اما مربوط به قبلا نیست، الآن نوشتم اما قراره برای آینده باشه)

◇•◇•◇ می دونم که این (مرجعش نه تو این مطلبه نه مطالب دیگه، گفتم که دچار سوءتفاهم نشید) آرامش قبل از طوفانه، ابرهای سیاه غرغرکنان و هوای عصبانی و دریای بی قرار که لحظه به لحظه مواج تر میشه دارن صدام می کنن. بله دریا مرا میخواند....

به توکل نام اعظمت ... بسم الله الرحمن الرحیم

◇•◇•◇•◇  دعا فراموش نشه ها