شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

نوشتنی ها

قبل از هر چیز بگم این مطلب هیچ محتوای بخصوصی (حداقل برای رفقایی که تازه باهاشون آشنا شدم) برای خوندن نداره، نگی نگفتی.

 

۱. 

 

 

این موزیک رو یادتونه؟ یادمه همون روزهایی که همراه با مطلبم منتشرش کرده بودم وقتی دوباره گوش دادم ناخودآگاه یک ایده ی داستانی به ذهنم رسید. البته اولش هیچی نبود جز یک صحنه ی کوتاه که وقتی بهش فکر کردم ذره ذره واضح تر شد.

اما تصویر ذهنی چی بود؟ تصویر مردی که در درون چاله ای گیرافتاده بود. چاله ای که دیواره هاش از جنس یخ و سنگ و خاک بود. همین. بله تمام تصویر همین بود اما کمی در مورد خود داستان که بعد از فکر کردن به تصویر برام معلوم شد.

داستان درباره ی مردی ست دورگه از مادری لهستانی و پدری اتریشی. نامش یاکوب یا شایدم یاکوبسن در زمان حال حدودا سی و پنج - شش ساله، مجرد، عضو گروه امداد و نجات کوهستان، پدرش ارتشی بوده و البته قبل از اون ورزشکار بوده و تا آخر عمر هم این علاقه وجود داشته تا جایی که حتی رویای قهرمانی در ورزش رو در فرزندان خودش جست و جو می کنه. با وجود جثه و هیکل مناسبی که داشته به خاطر کمبود نیرو و تعداد زیاد مجروحین بالاجبار در بهداری ارتش مشغول میشه و خب به واسطه ی این خدمت اجباری با پزشکی و درمان آشنا میشه و تا آخر جنگ هم همون قسمت می مونه. به دلیل علاقه ی زیادش به کوهنوردی بعد از جنگ، جنوب لهستان رو برای زندگی انتخاب می کنه و در یکی از دهکده های اونجا به عنوان پزشک مشغول میشه و همونجا با مادر یاکوب آشنا میشه.

در مورد مادرش هنوز باید بیشتر فکر کنم. چون مهم ترین قسمت های داستان یاکوب یاد جملات مادرش میوفته و به اون ها فکر می کنه و در سیر به چالش کشیدن افکار و عقاید یاکوب نقش مهمی رو ایفا می کنه

سبک و سیاق و پیشرفت داستان شباهت زیادی به "عقلید یک دلقک" داره، مثلا رفت و برگشت های متوالی اما گاه بدون مرز مشخص میان زمان حال و گذشته و حتی گاه تصورات شخصی یاکوب نسبت به آینده. و با این تفاوت که فضای حال حاضر فضای بسیار محدودتر و شرایط سخت تره به گونه ای که مرگ رو از هر لحظه ای به خودش نزدیک تر می بینه.

روند کلی رو موقعیت زمانی و مکانی شخص اول، تفکر و تجزیه تحلیل و درنهایت نتیجه و تصمیم گیری اون پیش می بره

در خلال این افکار، چالش های عمدتا ذهنی مختلفی سر راه شخص اول قرار می گیره و به نوعی افکارش رو حتی پالایش می کنه، که اکثر این چالش ها و مسائل با یادآوری و توجه به جملات مادرش که فردی مذهبیه براش ایجاد میشه.

با توجه به روندی که داستان داره پایان احتمالا غم انگیز اما باشکوه خواهد بود. ترجیح میدم پایانی داشته باشه که شده حداقل یک دقیقه یا حتی کمتر از اون خواننده رو به فکر وادار کنه.

 

۲. یادم نمیاد دقیقا چطور این ایده به ذهنم رسید، البته که اینم مثل قبلی کاملا تکراریه

یک داستان بلند مجموعه ای. ماجرای دخترکی روسی تبار از خانواده ای ثروتمند که رشد و تکامل شخصیت اون بین سن ده تا هجده سالگی به تصویر کشیده شده.

اما اتفاقی غیرمعمول داستان دخترک (هنوز درباره اسمش فکر نکردم) رو نسبت به بقیه متمایز کرده، و اون خواب هایی ست که دخترک در این دوره ی سنی می بینه. رؤیاهایی که فقط رؤیا نیستند بلکه تمام تصاویر درون خواب هاش از یک حقیقت، مفهوم و معنای خاص حکایت میکنند که با دنیای واقعی پیرامونش گره خورده و هم اثر میپذیرند و هم اثر میگذارند. 

خب زمان داستان به اواخر حکومت شوروی برمیگرده، مکانش هم جایی در جنوب شرقی روسیه ست احتمالا.

دخترک کودکی متفاوتی رو تجربه میکنه. تا جایی که بخاطر ظاهر و رفتارهای پسرانه اش و تا حدودی بازیگوشی ها و ماجراجویی هاش و البته حرف های مختلفی که پشت سرش زده میشه حتی خانواده اش رو نسبت به جنسیتش به شک میندازه

در طول داستان با مشکلات متعددی رو به رومیشه. کمی بعد از شکل گرفتن فضای اطرافش در داستان، بازیگوشی های همیشگیش کار دستش میده و گم میشه و ناخواسته با افرادی همسفر میشه که اون رو از دهکده ی محل زندگیش دور میکنه. تازه اینجا شروع ماجراست

حتی جایی از داستان با مصیبت هایی مثل تجاوز، فقر، آدم کشی، ظلم و تبعیض  نسبت به پایین دست و ... رو به رو میشه که در تمام این مراحل خواب هایی که می بینه اون رو به نوعی برای تصمیم گیری به چالش می کشه 

نماد و تصاویری که توی خواب می بینه گاه فراموش میشن و بعد در جایی دیگه به واسطه ی اشیا، مکان یا زمان براش مجددا تداعی میشن و ذهن و روح و روانش رو درگیر خودش میکنه

 

در یک کلام خلاصه میشه در بیان رنج و در نتیجه تکامل شخصیتش اما به شکلی غیرمعمول

 

۳. این مورد بعدا تکمیل میشع

 

پ.ن: شاید بعدا جزئیات بیشتری رو بنویسم 

 

 

ار کیده
۳۰ خرداد ۹۷ , ۲۲:۳۷
پس این آهنگ رو من از اینجا دانلود کردم...

نوشتن در مورد یه موقعیت مکانی دیگه، سخت نیست؟
مثل فیلم اصغر فرهادی "همه میدانند" که منتقدا میگفتن تسلط کافی نداشته به زبان و فرهنگ اون کشور..
فک میکنم توی گفتن جزئیات و توصیفات، به مشکل بربخورید.

پاسخ :

احتمالا :)
چدا خیلی، اصلا ین کار ریسک محسوب میشه و انجام دادنش جسارت میخواد
طبیعتا اگر قرار بر این کار باشه لازمه که حداقل مدت کوتاهی اونجا زندگی کنه و در خصوص اون منطقه در گرایش های متفاوت مطالعه داشته باشه، مثلا در مورد تاریخ و قدمت اون منطقه، شرایط جغرافیایی و زیست بومش، نسبت به ادیان و مذاهب رایج، اقتصلد پنطقه، احزاب سیاسی حتی و به طور کلی مسائلی که به اون منطقه و مردم اون مربوط میشه

ممنون از دقت نظرتون و پوزش بابت تاخیر در پاسخگویی
chefft.blog.ir 💞💕
۳۰ خرداد ۹۷ , ۲۲:۴۸
منم نخوندم🙍

پاسخ :

چی رو نخوندید؟ :|
حوا ...
۳۱ خرداد ۹۷ , ۰۱:۱۴
دومی رو به شدت دوست دارم از همین الان

پاسخ :

دومی هم شما رو دوست داره به شدت از همین الآن :))
فرزانه شین
۳۱ خرداد ۹۷ , ۱۶:۰۱
ایده ها جالب بودن و آهنگ عاااالیه...کلا آهنگسازی رامین جوادی محشره به نظرم...این آهنگ هم ساخته ایشون و موسیقی متن قسمتی از سریال game of thrones هست...

پاسخ :

نظر لطف شماست :)
راستش خودم اهل موسیقی نیستم اما اگر بخوام چیزی گوش بدم بیشتر میرم سراغ موسیقی متن فیلم و سریال ها به خصوص از نوع اساطیری و افسانه ای اگر باشه، آخه به طرز عجیبی تخیلم رو تحریک و تقویت میکنه و یه جورایی موتور تخیلم رو روشن می کنه :)
مه سو
۳۱ خرداد ۹۷ , ۲۳:۲۱
جالبه این داستان ها ولی باید توجه کنین که زیاد خسته کننده نشه روند داستان...مثلا کتاب سرزمین گوجه های سبز یه چیزی تو مایه های همین داستان دوم شماست...یه دختر در گذر زمان و تغییرات افکارش...و ... روند کتاب واقعا خسته کننده بود و با اینکه کتاب ستایش شده و جایزه گرفته ای بود من یکی که برا خوندش رسما جون دادم و منتظر بودم فقط تموم شه....
اما یه مساله هستا....داستان هاتون اگه قراره به مرحله چاپ برسن بهتره ایده ها و وقایعش رو ننویسین چون برای چاپش ایراد میگیرن و ممکنه زودتر دزدی شه ایده هاتون....

پاسخ :

خیلی ممنون بابت نظر بجاتون 

بله، و البته که این به قلم نویسنده و حتی ترجمه ی مترجم هم بستگی داره
همین عقاید یک دلقک رو که مثال زدم من از سه انتشارات مختلف خوندم، یکی اونقدر بد بود که ده صفحه بیشتر نتونستم تحمل کنم و به حسابی گیج شدم موقع خوندنش

در مورد قسمت دوم هم بگم که اینا ایده هایی هستین به شدت تکراری و داستان خوب در آوردن از اینها کار هر کسی نیست و خب مثلا در مورد خودم مطمئنم که حداقل تا ده سال آینده سراغ این دوتا نخواهم رفت، چون برنامه ی ویژه ای براشون دارم و الآن اگر بخوام بنویسم هیچ توفیقی نصیبشون نمیشه. و در آخر هم اینکه مشخصه که من ایده های اصلیمو و اونایی که قراره مثلا زودتر به فکر نوشتن و چاپ کردنشون بیوفتم اینجا منتشر نمی کنم :) منم مثل بقیه ی نویسنده ها برای ایده های حتی چرند و بی خودم هم دفترچه دارم و اونجا یادداشت شون می کنم :)
وحیده پوربافرانی
۰۲ تیر ۹۷ , ۱۲:۰۸
مطمئنا داستان های جذابی خواهند شد
آرزوی موفقیت برای شما و قلم خوبتون

موسیقی بی کلام هم بسیار زیبا و تفکربرانگیز بود.
دانلودش کردم با اجازه
ممنون

پاسخ :

ان شاءالله
بزرکوارید
همچنین برای شما و دستان توانمند و هنرمندتون :)

اجازه نمیخواد که، خودمم از جایی دانلود کردم :)

ممنون و سپاس گزارم از نظر لطفتون
chefft.blog.ir 💞💕
۰۳ تیر ۹۷ , ۰۰:۲۵
گفتین محتوا نداره منم نخوندم😊

پاسخ :

آهان، چقدر حرف گوش کن، فکر نمی کردم کسی به اون توجه کنه  :) 
بعدشم شما که خیلی هم تازه وارد نیستین، من بیشتر منظورم رفقایی بود که مدت آشناییمون کمتر از یک هفته ست
حالا اگه دوست داشتید بخونید شاید خوشتون اومد :)
chefft.blog.ir 💞💕
۰۳ تیر ۹۷ , ۱۱:۱۱
😊
چشم میخونم

پاسخ :

:)
چشمتون بی بلا
مرغِ کدخدا
۱۰ تیر ۹۷ , ۰۱:۱۵
سلآم. اگه دو موضوعِ گفته شده رمان بشن خیلی خوب می شه ^_^ دلم می خواد داستانِ هر کدومشونُ از اول تا آخر بخونم. ممنون به خاطر نوشته هاتون :) خیلی دوسشون دارم ^_^ .

پاسخ :

خواهش می کنم
ممنونم از لطف و توجه شما :)
چقدر خوشحالم که دوستشون دارید :)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan