کلافگی قدرت فکر کردن را از او سلب کرده، ملغمه از احساسات ناخوشایند فضای افکارش را دربرگفته و با بی میلی تمام پاسخ سؤالات بی امان مادر را با یک "گشنه م نیست" و "الآن حوصله ندارم، باشه برای بعدا" سرجمع و خودش را به درون اتاق پرت می کند. مثل تمامی این سال ها با بستن در به پشت در تکیه می دهد. به حجم عظیمی از دغدغه ها و افکار و احساساتی که راه تنفسش را تنگ کرده فکر نه نگاه می کند. خیره به پرده ی اتاق، مشغول واکاوی پشت پرده ی اتفاق های روزمره و برخوردها و عکس العمل هاست. گرد و غباری مهیب از دوردست های ذهنش بر میخیزد. نفسی عمیق می کشد.

پشت میز نشسته و درگیرانه با دندان به جان گره های ذهنی اش افتاده، گره هایی که شاید اگر یکبار فرصت می کرد تا از بیرون بدان ها نظر بیاندازد می توانست راه حل ساده تری برای باز کردنشان بیابد. شاید اگر یک نفر می بود تا تکه های پازل را برایش روی میز پخش کند بدون حتی کمک دیگری هم از پس کنار هم چیدنشان برمی آمد. اما وقتی به تنهایی و بی هیچ مقدمه و برنامه ای با آن همه گره درهم تنیده و تکه پازل های روی هم جمع شده رو به رو می شوی تنها نتیجه احتمالا چیزی جز سردرگمی مضاعف نیست. خودکارش را مدام لای انگشتانش می چرخاند. اینکار را آنقدر با سرعت انجام می دهد که اصلا حس نمی کنی آنکه می چرخاند انسان است و این چرخش یک عمل ارادی ست. گویی رباتی ست که برای دست و انگشت هایش چنین چرخاندنی را برنامه نویسی کرده اند. مدام می چرخاند و چشم هایش را ریز و درشت می کند. دقیقا همانند اوقاتی که روی نوشته هایش و انتخاب کلمات تامل می کند، زمانی که روی اتفاقات و حوادث جاری در اطرافش تمرکز می کند و با ذره بین خط و ربط ها را تا رسیدن به نقطه ی پایان دنبال می کند. فردی درونش همچون دانش آموزی کنجکاو دائم دستش را بالا می برد و سؤال مى پرسد و مثل کارآگاهی شکاک با هر سؤال اشخاص اطرافش را در تصور او به چالش می کشاند. ولوله ای درونش به پا شده. اینکه تنها دوست صمیمی اش واقعا فهمیده چه درونش میگذرد که آنطور پرسشگرانه و مضطرب نگاهش کرد؟ یا چه شده که صحبت کردن های جالب و جذابش دیگر توجهشان را جلب نمی کند؟ یعنی اگر یکبار هم دل و دماغ نداشت و با همه، حتی واژه ها از در قهر وارد شد و خواست بر خلاف همیشه مستمع بی زبان صدایی باشد که حامل واژگانی هستند که از تمامی شان بوی تو به مشام می رسد، نباید کسی باشد و برایش بلبل زبانی کند؟! پس چه می گویند آن هایی که《گاهی باید خودتان را از دیگران بگیرید، از خودشان و دنیایشان. گاهی تا خودتان را از دنیای دیگران حذف نکنید و جای خالی تان احساس نشود، به درستی ارزش و قیمت حضور و وجود شما دریافته نمی شود.》با خودش فکر  و نجوا می کند اگر چنین است پس من دیگر خیلی غریبه شده ام که وقتی خودم را از دسترس خارج می کنم و تلفنم را جواب نمی دهم نه تنها نگرانم نمی شوند که طلبکارانه گلایه می کنند که "چرا نیستی و جواب نمی دهی. شاید کار مهمی با تو داشته باشم، شاید زبانم لال خواستم خبر مرگ کسی را بدهم. چرا اینطوری شده ای. مشکوک میزنی، دیگه مثل سابق نیستی، متوجهی داری چیکار می کنی؟" یا آن گروه دیگرشان که اول از در مهر و دوستی می آیند و پس از آنکه عطش کنجکاوی شان نسبت به جذابیت شخصیت پنهانت با گفته شدن ماجراهایت فروکش کرد آرام آرام فاصله می گیرند و ترجیح می دهند تو را با ماجراهای تکراری ات تنها بگذارند. خب حق دارند، مگر آدم یک ماجرای تکراری را چندبار می تواند بشنود. چه توقعاتی دارم. حتی گوش هم پیدا نمی شود، چه برسد به حالا که زبان می خواهم. 

کف دستش را روی میز گذاشته و بی هدف و بی توجه به آن نگاه می کند. با اولین لرزش خفیف سرانگشتانش، لرزشی مبهم در نقطه ای کور در انتهای تاریک خانه قلبش حس می کند. حالا توجهش جلب می شود و با دقت بیشتری از همیشه وراندازش می کند. دوباره سوال ها اما اینبار چالش براگیزتر به سمتش هجوم آورده اند. طاقتش طاق می شود. سرش را آرام روی میز می گذارد. خنکای مطبوعی دارد. میخواهد پلک هایش را روی هم بگذارد اما تصاویر لحظات مختلف رو به رویش زیر پلک هایش سد شده اند. با بسته شدن پلک هایش نفیر دردی ناشناخته درونش می پیچد. لغزش قطرات گرم اشک را روی پوستش حس می کند. چه بر زندگی دوست داشتنی اش آمده؟ چرا دیگر آن لحظات شیرینی که صرف محبت و دوست داشتن می شد اینقدر با او غریبگی می کنند. احساس می کند خواب با سینه خود را به روی او انداخته، تقلایش برای ادمه دادن افکار بی فایده است. 

اشکی که از گوشه چشمش روان شده بود حالا به روی میز رسیده. تلالو باریکه ی نوری که از گوشه پرده روی اشک افتاده بود خبر از غروب خورشید آن روز داشت و او که حالا دم و بازدم هایش مرتب شده بود، خسته از جدالی بی نتیجه به خوابی عمیق رفته بود...

 

 

پ.ن:

اگر متن را تا انتها خوانده باشید احتمالا متوجه یک هول و ولا و عجله برای تمام شدنش در نویسنده یا دقیق تر اگر بخواهم بگویم در نوشته شده اید. حساب کنید اگر فردی بخواهد اتفاقات و رخدادهای چند ساعت و نهایتا یک روز به صورت داستان اینگونه بتویسد، آنوقت دائما احساس می کنید که کسی با سرعت شما را تعقیب می کند و روند جلورفت مطالب به قدری بالاست که مجبور شوید هر از چندگاهی کتاب را بسته و چند نفس عمیق بکشید و دوباره به درون کتاب برگردید. به راستی چرا اینگونه است؟ چند وقت پیش کتابی میخواندم که نسبت به سایر کتب این موضوع را جزئی تر و دقیق تر مطرح کرده بود. این مسئله بر می گردد به چیزی که آن کتاب از آن به عنوان ریتم و تمپو یاد کرده بود. تعریف ساده ی ریتم همان تکرار زمانمند یک الگوست مانند طلوع و غروب خورشید یا گذر چهار فصل. اما تمپو سرعت اجرای ریتم است

برای روشن تر شدن یک سوال میپرسم آیا تا به حال دقت کرده اید که در لحظات زد و خورد و اکشن های سریع جملات کوتاه و پشت سر هم می آیند اما در لحظات احساسی و بیان عواطف و توصیف حالات روحی جملات کشیده و طویل همراه با تعداد زیادی ترکیب وصفی و اضافی بیان می شوند؟

این کندی و تندی که در گذر زمان درون متن احساس می شود همان تمپو ست. اینکه ریتم و تمپو چگونه باشند به انتخاب نویسنده است اما انتخابی که بر خلاف مقتضای متن باشد به احتمال زیاد جاذبه و گیرایی و رضایتمندی کافی را به دنبال نخواهد داشت. 

(اونوقت میشه مثل متن بالای من که اگر زمان کندتر می گذشت خیلی بیشتر و بهتر به ذهن و جان مخاطب می نشست)