شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

به وقت سحر

 

از جایش بلند می شود و کلاه آهنی را که زیر آن پیچِ بلندِ دسته داری قرار دارد با خشونت روی سرم می گذارد و شروع می کند به چرخانیدن دسته ی زیرِ کلاه. با هر چرخش دسته، فشار به چانه ام بیشتر می شود. دندان هایم روی هم کلید شده اند. حتی یک برگ کاغذ هم لای دندان هایم نمی رود. دهانش هنوز تکان می خورد، اما من دیگر صدایش را نمی شنوم. فشار به چانه، چشمان و شقیقه هایم فوق طاقت من است. دسته ی زیر کلاه چنان محکم بسته شده است که ناگهان خون با فشار زیاد از بینی ام بیرون می زند. و از چانه و گردنم سرازیر می شود. هر چند لحظه یکبار با یک میله ی باریک فلزی ضربه ای به کلاه آهنی می کوبد که انعکاس صدایش سرسام آور است و اتاق و هر چه در آن است، دور سرم می چرخند. از زیر میز اتوی سیاه و کثیفی بیرون می آورد و روی میز می گذارد و دو شاخه ی آن را به پریز می زند. سیگارش را روشن می کند. به صندلی اش تکیه می دهد. بعد از آن که سیگارش را تا آخر می کشد، ته سیگار را کف اتاق می اندازد و با کفشش خاموش می کند. دو شاخه ی اتو را از پریز بیرون می آورد و با اتوی داغ به سراغ من می آید. آن را نزدیک صورتم می گیرد. داغی اش را حس می کنم. با خشم آب دهانش را ته اتو می اندازد که کمتر از یک ثانیه آب دهانش جزجز می کند و بخار می شود. دهانش تکان می خورد. صدایش را اصلا نمی شنوم. خون چشمانش را گرفته است. اتو در دست پشت سرم می ایستد. ضربان قلبم شدت می گیرد. هنوز دهانش می جنبد و فریادهای بی صدا می کشد. یکباره کف اتو را میان دو کتفم فرود می آورد. در تمام عمرم دردی این چنین تجربه نکرده بودم. آبی داغ از میان دو کتفم سرازیر می شود. اتو هنوز در دستش است. از ته اتو پوستی سیاه و سوخته، قطرات خون و خونابه آویزان است. هنوز ول کن نیست. روی زمین خم می شود و تیزی نوک اتوی داغ را روی دست و برجستگی پنجه پاهایم فشار می دهد. هنوز از میان دو کتفم آب داغ تاول ترکیده شده سرازیر است. توضیح این درد برایم غیر ممکن است. سوزشِ دردِ سوختگیِ پشت و پاهایم امانم را بریده است. از شدت درد سرم روی سینه ام می افتد و ناله می کنم ...
                                                                                                                                   ::برشی از کتاب سلول انفرادی عشق::

 

این منم 

ماجرای من و این دنیا، که همینقدر خصمانه در پی گرفتن اعتراف است. اعتراف به چه؟ به شکست؟، به درماندگی؟، به بیچارگی؟...

به اینکه بودی و ندیدی؟... یا نه، اینکه خوب است. منتظر است که دهان بازکنم و بگویم آری... تو بودی و دیدی اما کاری نکردی. که اقرار کنم تنهایم گذاشته ای. که فراموشم کرده ای. اما ...

من، همانی که فقط دوستت دارد، همینقدر بی خاصیت!، می ایستم پایت. برایشان عجیب است اما در هر حال، این قلبِ رو به احتضارم را هم هنوز تو مالکی. پس دلم روشن است به امید آنکه خانه ات را بی چراغ نخواهی گذاشت روشنی قلبم.

 

 

پ.ن:

1) نمی دانم این چه سرّ و حکمتی است که هر سال ماه رمضانت کارم با تو به جاهای باریک می کشد! اما، همین جاهای باریک است که بالاجبار هم شده رو به روی هم قرارمان می دهد ... دقیقا دو طرف یک میز. من سرم پایین است... نمی خواهم اتفاق بیافتد. می دانم که طاقتش را ندارم. پس نگاهت نمی کنم که مبادا گره بخورد. این بار دیگر میخواهم سفت و محکم از حق خودم دفاع کنم. مشت هایم را بالا ببرم و در هوا تکان بدهم و بلند بلند بگویم چرا آنجا فلان شد؟ چرا آنجا نبودی؟ چرا فلان روز مرا بهمان جا گذاشتی؟ چرا؟ چرا چرا ... همینطور چراهایم را ردیف کنم و نگذارم بغضم مانع گفتنشان شود و در آخر یک نفس عمیق بکشم و بنشینم سر جایم. و اتفاقا همین می شود. اما واکنشت... ، هلاک عکس العمل هایت هستم. یک لبخند ملیح میزنی و می آیی این سمت میز. آرام دستت را می گیری زیر چانه ام و همانطور مهربان انگشت اشاره ات را خم می کنی و زیر چانه ام می بری و صورتم را بالا می گیری، به سمت خودت. تلاش می کنم نگاهم را بدزدم. اما مگر می شود! پس می شود همانکه باید میشد... بلندم می کنی و پدرانه نه مادرانه مرا در آغوش وسیعت جای می دهی....... دیگر بعدش را یادم نیست... فقط می دانم وقتی بیدار می شدم، جانمازم بوی تو را می داد...

و با خودم می گویم : اصلا همینکه یک سمت ماجرا تو نشستی خودش هزار قوّت قلب است. سایه ات مستدام حضرت والا.  

 

2) تصویر: به وقت خلوت ... خلوتِ انس ... خلوتِ خلود

 

    

مجـ سیصدوچهارده ـنون
۱۲ خرداد ۹۷ , ۰۳:۲۳
یاد کتاب شب های زمستان افتادم ، 
از این دست آزار و اذیت ها که منافقین)مجاهدین خلق( انجام میدادن رو حزب اللهی ها ....

پاسخ :

بله تقریبا ماجرای مشابهی ست مربوط به همان دوران.
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۰۹:۱۲
می‌بینید کارِ خدا رو؟! :)

پاسخ :

چطور مگه؟ :)
ار کیده
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۱:۵۹
نمیدونم در مورد متن اول چه کلماتی به کار ببرم فقط میگم "بد بود" و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
کتابش در مورد چی هست؟ شکنجه های واقعی؟

پاسخ :

از یک کتاب 660 صفحه من یک برش نیم صفحه ای انتخاب کردم به کارم میومد...
میدونستم .... راستش دفعه ی اول قبل متن یک هشدار نوشته بودم که همه نخونن این مطلبو، اما حس کردم جو دادن الکیه پاکش کردم

عذرخواهم ازین بابت :(

راستش من هنوز صد و پنجاه صفحه ای بیشتر جلو نرفتم ... اما خیلی کلی بخوام بگم خب مربوط به میشه به خاطرات گذشته ی یک فرد که اتفاقا اشتباهی گیر اینا افتاده و دارن اعتراف کاری که نکرده رو ازش می گیرن ... 
تازه من کلی از قسمتاشو سانسور کردم... هنوز بعدش کلی ادامه داشت
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۲:۵۷
پس برید ببینید بعد بیاید راجع‌بهش بحث می‌کنیم :|

پاسخ :

خب کجا می تونم برم ببینم؟ :|
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۳:۱۰
رجوع شود به:
پستِ خودتون :|

پاسخ :

خدایا من چه قدر گیج می زنم :|
حالا فهمیدم چی شد :|
:)
 
بله دیگه ... اگر غیر این بود جای تعجب داشت :)
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۳:۲۲
پوکرشدن‌ها‌ی مکررتون مستدام :)))

خوشحالم که بیان کردید. گاهی لازمه باورهامون رو مرور کنیم ببینیم کجای مسیر داریم درجا می‌زنیم.

پاسخ :

دیگ به دیگ میگه ته دیگ :)))

البته اینایی که گفتم دیگه اینقدر جمع شده بود که لبریز شده بودم... یک تکونش داد همش ریخت بیرون ...

 
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۳:۲۸
:)))

منم حرفِ نگفته زیاد دارم ولی...

پاسخ :

:)

ولی ظرفتون بزرگه ... 
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۳:۳۴
ولی نمیشه به همه گفت. باید به یه نفر بگم که خب فعلاً نمی‌دونم کجاست :)

پاسخ :

به وقتش پیداش میشه ... اونم داره دقیقا تو همین شبا به همینا فکر می کنه ... و دقیقا همون زمانی که باید می بینید نشسته رو به روتون همونطور که چایی شو سرد می کنه گوش سر و گوش دلش با شماست :)
 
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۳:۴۶
چقدر خوب می‌شد اگه مطمئن بودم حرفاتون حقیقته :)

پاسخ :

برای چی حقیقت نباشه 
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۳:۵۹
لزومی نداره اون به کسی که نیست فکر کنه

پاسخ :

بله لزومی نداره اما خب ... اگر قرار باشه خودش باشه... همونی که باید..
مطمئنا یه وقتایی فکر کرده و احتمال زیاد همین شب ها ... 

البته که واقعا همه چیز ممکنه و به قول شما لزومی نداره ولی خب اینم یک کفه است 
و به نظرم هیچ کدوم اینا مهم نیست... 
مهم اینه که خودش باشه ... خودش باشه همه این مسائل تو وجودش ذوب میشه... 
:)
حوا ...
۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۴:۰۹
آره مهم نیست :)

پاسخ :

:) موافقم 
مسـ ـتور
۱۲ خرداد ۹۷ , ۲۲:۴۷
منم چند بار حقم رو طلب کردم و... چیزی که بعدش اتفاق افتاد باور کردنی نبود! لااقل برای خودم... 

پاسخ :

و من حداقل در این یک مورد " اتفاق باورنکردنی" را کاملا درک می کنم ...
حداقل به عنوان کسی بارها از پس همین اتفاق ها خدای خودش رو به شکل دیگری مشاهده کرد ...
وحیده پوربافرانی
۱۳ خرداد ۹۷ , ۱۶:۰۲
این برش از کتاب من رو یاد کتاب 1984 جورج اورول انداخت. دردناکه...
و اما کوچه هایی که پیش تر ها باریک بود و ما را به اجبار روبروی هم قرار می داد و جال بزرگراهی شده اند این کوچه ها و ما هرکدام از یک خروجی از هم فرار می کنیم...
متن قشنگی بود
و نمی دانم چرا قشنگ ترین ها همیشه دردناک ترین می شوند و شیرین ترین ها همیشه ممنوعه و نداشتنی...
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan