شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

یک خواب ساده، یک خواب ظاهرا ساده! (شب بیست و ششم) [اصلاحیه]

مجددا بابت طولانی بودن عذرخواهم. این بار به قول آبجی کِتونی به خودم دادم :) (بچه که بود تکون رو کِتون تلفظ می کرد) و مثلا به اصطلاح سعی کردم از حالت گفتار به نوشتار تبدیلش کنم.. اما خب همچنان بین نشان دادن و روایت کردن دست و پا میزنم. لطفا اگر حوصله ندارید ببوسیدش و بذاریدش کنار... اگر هم میخوانید لطفا بگذارید سر فرصتی که حوصله ی خواندنش را داشته باشید... البته همچنان با این شرط که علاقه ای به خواندن وراجی بافه هایم داشته باشید:)

 

(ماجرای امروز از آنجا شروع شد که صبح، دقیقا همان لحظه که مادرجان بیدارم می­کرد، او را خواب می­دیدم که با همان لبخند منزجرکننده ­اش با اسم کوچک صدایم میزد و متلک پرانی می­کرد....

و هم­زمان تنِ بی ­جانِ ساداتم جلوی چشمانم روی زمین افتاد... هر چه صدایش کردم جواب نداد... بغلش کردم، باورم نمی­شد، دیگر وزنی نداشت... سبکبال ... گونه­ هایش... دستانش... لب ­هایش ... همگی یخ کرده بودند... فریاد میزدم ... به پهنای صورت اشک می ریختم و صدایش می کردم ... محکم در آغوشش کشیدم... با همان اسمی که مختص خودمان بود صدایش می کردم ... اما دریغ .........

لب هایم را روی گونه هایش گذاشته بودم...شاید گرمایش را حس کند... درگوشی برایش ترانه ­ی محبوبش را زمزمه می کردم.... اشک می ریختم ... فریاد می کشیدم اما ..........صدایم میان هیاهوی جمعیتی که در سالن به انتظار اجرای من بودند گم میشد....)

 

- جواد!

با صدایی خفه از ته گلو با فشاری بیشتر از حد معمول صدایم می کند

- جواد! پاشو. ساعت هفت و نیمه! پاشو دیرت شد.

مضطرب بالای سرم ایستاده بود. و من که به طور ناگهانی از میان جمعیت و هیاهوی سالن به بیرون کشیده شده بودم حالا واضح تر خطوطِ چهره­ ی نگرانش را می­ دیدم. با همان سرعتِ از خواب پریدن، از جا بلند می­ شوم تا خیالش راحت شود که بیدار شده­ ام و نمی­ خواهم امروز هم کلاس و دانشگاه را بپیچانم.

هنوز از اداره ­ی فکر و خیال (همان گلاب به رویتان، دست به آبِ خودمان) شیفت تحویل نگرفته­ ام که صدایش این بار با رگه هایی از تشر به گوشم می­رسد:

- جواد! زود باش، دیرت شد! آژانس بگیرم؟

- نه، نه مادرِ من! استادِش آخرِ کلاس حضور غیاب می کنه. به موقع می رسم.

هنوز سیستم تفکر و تصمیم گیری­ ام بالا نیامده،همانطور دستپاچه و بفهمی نفهمی طهارت گرفتم و از اداره زدم بیرون!

ظاهرا مشغول کارهای آشپزخانه است، اما همانقدر که من پسر او هستم و مرا چشم بسته از بر است من هم مثل کف دست حاج خانم را حفظم. تا از در خانه بیرونم نکند ول­کن ماجرا نیست، تا بعد به خیالِ خودش وقتی صدای در را شنید و مطمئن شد که من رفته­ ام بگیرد با آسودگی خاطر، تخت بخوابد. ای جواد و مافیهایش به فدای سادگی­ ات.

طبق عادت لباس می­پوشم و آماده می ­شوم، اما حتی ذره­ای متوجه کارهایم نیستم. آخر این همه روز، عدل مانده بود همین امروز سر و کله­ ات پیدا بشود رفیق قدیمی! درد همیشگی؟ چشم می گردانم خیابان عوض کرده ­ام. به خودم می آیم، چهارراه را رد کرده ام. سرم را که بلند می­ کنم خودم را ابتدای خیابان بهار می­ یابم. دوباره امروز بازی­ اش گرفته، همراهی نمی کند. قربان­ صدقه ­اش می روم. سعی می­ کنم از درِ دوستی وارد شوم:

- محمّدِ من! برادر من! عزیزم ببین! نمی­شه که من برای خودم برم و تو هم راه خودتو بکشی و بری. بعد این همه سال رفاقت، محض رضای خدا هم که شده یکبار نمی­ خواهی به حرف این رفیق گرمابه و گلستان گوش بدی؟! آخه خیریت نداره رفیق گلم. بیا و از خرِ شیطون پیاده شو! تو که بهتر از هر کس می دونی این روز و شب­ ها به محمد چی می­ گذره. بیا و یکبارم که شده با افسار ما خرسواری کن!

شوت می زند و طبق معمول در عوالم هپروتی اش سیر و سلوک دارد. مثل همیشه چموش! تلاشم را ادامه می­ دهم تا حداقل فعلا از کوره در نروم. با همان فرمانِ رفاقتی پیش می روم:

- آخه می دونی چیه محمّد! تو که اینجوری میشی منم دیگه حالم دستِ خودم نیست. دیگه از تو به من نزدیک تر کیه آخه؟ می دونی چه کله خری­ ام. اینجوری که می بینمت دلم میخواد زمین دهن وا کنه برم توش. بیا و جون محمد این دفعه از خیرش بگذر. به جون تو که می­ خوام دنیات نباشه تهش سینه ی قبرستونه ­ها! زبونم لال­ شه مشتی اما این جوری پیش بری دو روز دیگه باید حلوای همدیگه رو بخوریما!

اصلا انگار نه انگار، شما بگو دیوار، بگو آجر سه سانتی، بگو گچ پیش ساخته. این روضه ها را آن هم اینطور که من با آب و تاب اجرا می­کردم اگر کسی برای شلنگ ده متریِ حیاطِ مادرِ بی بی می­خواند تا الآن ده بار گریبان چاک داده بود. اما از چه می توانم شکایت کنم؟ لجبازی کودکانه و بی محلی­ هایش را مگر از آسمان آورده؟ ناسلامتی او، من است. گرچه منم دلم می­ خواهد همانطور بی­ اعتنا سرم به کارِ خودم باشد اما مگر می شود بی خیالِ آن چشمان سربه­ هوا و معصومیت کودکانه ­اش شد؟ مثل همیشه کوتاه می­ آیم. بعدِ کلّی تقلا بالاخره خودم را روی چمن­ ها یَله می کنم، که بفهمد باز هم پیروز شده، بیاید و هر بلایی که دلش می­خواهد به سرم بیاورد. همین که می­ بیند گوشه­ ی پارک ولو شده ام، با لبخند شیطنت­ آمیزی مسیرش را به سمتم تغییر می­ دهد. الله اکبر از دستِ تو... تو دیگر چه موجودی هستی!

- بیا و بی خیال شو. دِ آخه سگ ­مصب مگه نمی ­بینی! یعنی واقعا نمی ­بینی که تهش هیچی نداره جز بدبختی و درد و شب ­بیداری! من که می دونم بعدش مثل سگ پشیمون میشی. بیا... بیا ببینم چه مرگته...

همانطور کشیده کشیده خنده ی اعصاب خوردکنش را ادامه می­ دهد. استادِ بلامنازعِ مته کاری اعصاب و روان است. با لحنی سرشار از شادیِ حاصل از پیروزی چند کلمه ­­ای را بالاخره از انتهای حلقومش روانه دهان کوچکش می­کند:

- داش ممّد! تا حالا کسی بهت گفته وقتی حرص می­خوری چقدر خواستنی ­تر میشی؟

خواستنی ­تر! اِی بر اون ذاتت پدر­صلواتی! تمامش را از بر است. یعنی خدا نکند کسی واو به وات را بلد باشد. دیگر لازم نیست کلی زمان برای شناختن و محاسبه کردن صرف کند. دقیقا می ­داند که کدام کلمه، چه طور و چه وقت بیان شود تا بیشترین قدرتِ تخریب را داشته باشد. حتی به خوبی می داند که وقتی این کلمه را می ­گوید چه فعل و انفعالی درونت رخ می­دهد و ماحصلش چه واکنشی ­ست.

بی ­اختیار از دریچه ­ی روبه­ رو پرت می­شوم داخل دالانی که پیش پایم کشیده. همه­ ی قطعات و اجزای محیط همانند تکه های پازل کنار هم قرار می­ گیرند و پس از آنی، منم که باید این نقش سخت که چه عرض کنم، این نقش نفسگیر را مجددا بازی کنم. بی کم و کاست، بدون تغییر، همان که بوده و شده. خودم؛ تابستان 95. من محو نقش اجباری و او با شعبده­ ی کلمات صحنه و لحظه را پیش رویم بازسازی می­ کند.

- - - - - - 

همیشه از نوع صداکردنش بدم می آمد. مخصوصا این اواخر که موذیانه تر هم شده بود. بارها به او گفته بودم هیچ خوشم نمی ­آید غریبه­ ها مرا به نام کوچکم آن هم بدون پیشوند و پسوند "آقا" صدا بزنند. بارها حتی به رویش آوردم، بدون هیچ تعارف و خجالتی. اما به طرز عجیبی وقیحانه به کار خودش ادامه می­ داد. گاهی با خودم می­گفتم نکند واقعا برایش چنین مسئله­ ای تا به حال مطرح نبوده و روشن و تفهیم نشده یا مثلا در شهر و دیار و محله­ شان چنین برخوردهایی طبیعی ­ست. اما خب اصلا بر فرض هم که طبیعی باشد. مگر هر چه که در محلِ شما روال و عرف بود مجوز می­ شود که با دیگران هم همان گونه برخورد کنید؟ ... اَح دختره­ ی چندش!

- محمد! محمدی! محمدجونم! (عرقِ سردِ روی تنم دمای بدنم را پایین آورده، این سرگیجه هم احتمالا از همان است. یک نفر آخر چقدر می­ تواند تهوع­ آور باشد!) چرا اسمتو عوض کردی؟ "جوادآقا" چیه؟ (مدت ها نام کاربری­م در فضای مجازی همین بوده) اصلا چقدر اسم عوض می­کنی؟  

- برای اینکه شاید حداقل به­ این­ خاطر هم که شده یک "آقا" بعد اسمم بگذارید!

- ولی من اصلا خوشم نمیاد. دوست دارم همونطوری صدات کنم. محمدِ خودم...

(تو غلط می کنی دختره­ ی چش سفید) گرچه از شدت عصبانیت دستانم می­ لرزد و حتی نمی­توانم گوشی همراهم را دستم نگه­دارم اما به هر زحمتی شده تایپ می کنم:

- زبون نفهم!

آه سادات بانو! کجایی ببینی اسم موردعلاقه ­ات چگونه دارد زیرِ دندانِ این جماعتِ کفتارصفت جویده می­شود...

نمی توانم بگویم عفریته. ذاتِ پلیدی نداشت اما ناخواسته نقش حمالة الحطب را میان من و سادات بازی می­کرد. خواسته یا ناخواسته شده بود آتش بیار معرکه.

هربار که آن­طور مرا صدا میزد و به نحوی میان کلمات برایم عشوه می­ریخت، من شرمم می­ آمد از اینکه حتی به تشر جوابش را بدهم. بی محلی می کردم تا سادات بیاید و زبانِ این دخترکِ از همه جا بی خبرِِ دهان ­دریده را قیچی کند. اما نگو که سادات هم از آن طرف محبوبش را به اصطلاح در دلِ امتحان می دیده و ساکت، منتظر می نشسته تا من بروم و حسابش را کف دستش بگذارم. و از اسمم، اسمی که به گفته ی خودش سهم و دارایی بی شریک از محبوبش بوده، دفاع کنم.

چه دلخوری ها  و آزرده ­دلی ها که تجربه نکردیم. آن هم در آن هیری ویری هزارتوی مشکلات. شده بود قوزی بالای همه ­ی قوزهایمان.    

بانوی دل­ نازکِ من!

به شدت در عاشقی کردن حسود بود. از آن­ هایی که محبوبش را بدون عذر و بهانه، تمام و کمال برای خودش می­خواست....

                                                                                                                                                                                                                                                                                                   1397/03/06

                                                                                                                     

__________________________________________________________________________________________________________________________________________

توضیحات:

و حالا من مانده ام و هجوم سؤال های بی جوابِ اطرافیانم. فهماندن اینکه آخرین تصویر از دستان سرد و بی­ رمقت خواب و خوراکم را گرفته کار ساده ­ای نیست، آن هم به آدم ­هایی که خواندن اشعار عاشقانه را اَخ و جیز می­دانند!

خودم تصویر زیادی به یاد ندارم اما علی تعریف می­کرد که در تمام آن روزها هرجا که می­رفتی به محضِ رد شدنت پشتِ سرت پچ پچ های زیادی به راه می افتاد.

پچ پچ هم دارد. طلبه ای که روزها و شب­ ها کنج حجره می نشست و عبایش را روی سرش می­ کشید و با کسی حرف نمی­زد و به جای غذا، قوت غالبش شده بود خواندن مفاتیح و گریه کردن سوژه ی جالبی­ست. نیست؟

 

** گفت و گوهای اول متن مکالمه های من است با من. مکالمه ی من، همانی که می گویم بدنم، سرم، پدرم، مادرم، قلبم، ساداتم... ، با من، همانی که دیگران به عنوان محمدجواد خ می شناسند. به عنوان محمدجواد خ می بینند.

 

*** اول صبح با یک حال داغون و خراب داشتم قدم میزدم... یک لحظه به دلم گذشت که خدایا... میشه ... چقدر حال دلم بارونیه... میشه یه بارونی... 

شب باید می بودید و می دیدید که چطور سقف آسمون سوراخ شده بود ....

چی می تونم بگم آخه... چقدر تو محشری بی نظیر من...                                                                                      

                                                                                        

 

                                                                                 

حسانه ....
۰۷ خرداد ۹۷ , ۰۵:۰۰
سلام
اولین متن طولانی که یک جا خواندم.ولی تهش هیچی سر در نیاوردم.

پاسخ :

سلام
اول اینکه سپاس گزارم که وقت شریفتون رو برای این بافتنی های ما صرف کردید
دوم اینکه خب تا حد زیادی بهتون حق میدم
یه بخشی از این فهم مطلب برمگیرده به آشنایی شما با بنده (دوستانی که با من بیشتر مراوده داشتند راحت تر این متن رو متوجه میشن)
اما یه بخش عمده ای از دریافت نکردن برمیگرده به قلم نارسای بنده
چون نه در واقع شروع مناسبی داشت نه پایان روشنی... در واقع بریده ای بود از یک متن کامل

بذارید براتون خط جریان رو بنویسم ... به نظرم اینطوری براتون حداقل روشن تر میشه

ماجرا از اینجا شروع میشه که دیروز بنده یک خوابی می بینم (که تو بخش توضیحات به صورت گذرا بهش اشاره و کمابیش جزئیاتی از اون رو بیان کردم)
بعد از بیدارشدن توسط مادرم از اینجا وارد متن میشیم
بعد از خروج از خونه ... از اون جایی که خواب مربوط به دو شخصیت محبوب و منفوری ست (که تو قسمت آخر نمود بیشتری پیدا می کنن) که ماجرای اونها برمیگرده به گذشته... لذا برای مرور خاطرات تلخ و ناراحت کننده با خودم کلنجار میرم... بخش های ابتدایی و مکالمه های اول مربوط میشه به همین کشمکش درونی که از آخر شخصیت درونی م پیروز میشه و من غرق در مرور کردن خاطرات میشم... از اینجا به بعد یک سری اتفاقات و حوادث و گفت و گوهای در گذشته رو می نویسم و وقتی خوب غرق در گذشته و خاطرات و اون غم ها میشم دست از فکر کردن بهشون برمیدارم...
همونطور که می بینید اصلا خط داستانی مشخصی نداره چون اصلا داستانی رخ نداده
تمام اینها اتفاقاتی بود که دیروز برای بنده رخ داده بودن و من فقط اون ها رو روی کاغذ آوردم

gity -brn
۰۷ خرداد ۹۷ , ۰۹:۳۱
سلام
خیلی جذاب و عالی توصیف کردید
صحبت های خودتون با خودتون رو اولش متوجه نشدم ولی بعد که ادامه دادم فهمیدم قضیه چی بوده


عاقبت بخیر باشید

پاسخ :

سلام
خیلی متشکرم از نظر لطفتون

باز جای شکرش باقیه که بعدا متوجه شدید :)


و همچنین ان شاءالله
حسانه ....
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۱:۲۲
سلام
هان
تازه متوجه شدم.ممنون بابت توصیح تون

پاسخ :

علیک سلام
الحمدلله
خواهش می کنم
ممنون از توجهتون
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۲:۴۶
می‌فرماید:
من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری دیگری را و آن دیگری هم دیگری را و اینگونه هست که ما تنهاییم...

پاسخ :

هیمنطوری نوشت:

وقتی که هیچ چیز سر جای خودش نیست ....

و الا برای چه تو باید آنجایی باشی که من نیستم
و تو هر شب بی من سرت را به جای شانه ام روی بالشت خواب کنی...

من حتی به وسایل اتاقت هم حسودی ام می شود ... آینه ای که هر روز دیدنت قسمتش می شود...
شانه ای که هر روز میهمان موهایت است
در و دیواری که قاب چشمانت می شوند 
وسایلی که امیدشان شده اینکه بیایی و گرمای دستانت را نصیب سرمای تن بی جانشان کنی


وقتایی که حالم خیلی خراب میشه برعکس همیشه دلم میخواد با همه از غصه هام بگم اما دقیقا به همون میزان نامفهوم میشم...
مثل کتیبه های تاریخی که نصف نیمه اند و زبونشون ناخوانا
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۳:۰۹
قشنگه :)

پاسخ :

کاش لیاقت تعریف شما رو داشته باشن
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۳:۱۷
:)

فکر کنم باید برم عکس بگیرم از دستم :| خیلی اوضاعِ بدی داره -_-

پاسخ :

یا خدا! :|
ای بابا ...  خوبه حالا همه چی فقط در ذهن بوده و این طوری شده... 

اینجاست که باید بگم که آخه مسلمون تو با اون سر سنگینت خجالت نمی کشی سرتو میذاری رو شونه ی خانومت! خب بیا... تحویل بگیر... این ***خانوم سحری به زور میخوره بعد تو اون چند کیلو مغز و کله پاچه رو به علاوه چند صد هزارکیلو خیالات توی ذهنت رو هم گذاشتی رو شونه ی خانومت؟ :/


یه سؤال بی ربط: دست چپید؟
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۳:۳۶
حالا شما تصور کنید بعد که از قصه‌ها بیایم بیرون چی میشه :|

این بمونه بعداً خودش بیاد جوابتون رو بده :|

بنده چپ دست متولد شدم و با چپ هم می‌نوشتم اما مادر با پشتکاری بی‌مثال من رو راست دست کردند :)

پاسخ :

یاد یک فیلمی افتادم که طرف تو خواب کتک می خورد و وقتی بیدار میشد میدید اثرات کبودی و جراحت ها روی تن و بدنشه  ...

:|

:) ماشاءالله به پشتکار...پس چپ دستید که راست دست شده 
گویا آبجی کوثر منم چپ دسته
آخه فسقلی دائم دست چپش رو میذاره تو دهنش :)
Niloo .hmd
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۳:۳۷
خبببببب راستشو بخوای هیچی سر در نیاوردم از کامنتا جریانو متوجه شدم

پاسخ :

حالا جریانش چندان هم مهم نیست ولی خب بازم خداروشکر که متوجه شدید 
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۳:۴۴
آخه خواب هم نبود فقط تصور بود...

محمدجواد‌ها فکر کنم بتونند با هم کنار بیان :)))

بله :)
یعنی شما آبجیِ کوچولو دارید؟!
+ شما راست دست هستید پس :))

پاسخ :

تصور عمیق دست کمی از خواب نداره

:)

:| -_- معلوم شد "درباره من" رو یا نخوندید یا درست نخوندید  

+ بله :)
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۳:۴۸
خوندم به خدا
برای هزارمین بار می‌رود درباره من را بخواند :|

پاسخ :

پس دیدید که گاهی لازمه حتی هزار بار خونده بشه؟ 
:|
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۳:۵۰
چرا من ندیده بودم :|
الهی الهی ^_^
خدا حفظش کنه شکلات رو :)

+ من قرار بود کوثر باشم شدم اینی که هستم :)

پاسخ :

:||

:)) نمیدونیدچه تپلوی گردالویی شده :)

زنده باشید... الهی یکی ازین شکلاتا به همراه بابای شکلاتش نصیبتون :)


+جدییی؟! چقدر جالب! 
هر حفتش خیلی قشنگه :)
حوا ...
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۴:۰۰
تپلویم تپلو
صورتم مثلِ هلو :)) گوگولی ^_^

:)

+ بله جدی :)

پاسخ :

^_^ 

تو این پست یه ماجرا ازش نوشتم با یک عکس 
:)

+ پس شما دیگه قل آبجی کوچیکه ما محسوب میشید :)
وحیده پوربافرانی
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۶:۱۱
سلام
نوع روایت روزمرگی هاتون جالب بود. همین سردرگمی جذابش می کنه و انسان رو ترغیب می کنه به پیگیری ماجرا
قلمتون پایدار

پاسخ :

سلام
گرچه خودم سادگی رو بر این آشفتگی ترجیح میدم اما خب هنوز این قلم باهام خیلی غریبگی می کنه... 
ذره ذره ان شاءالله رامش می کنم :)

خیلی سپاس گزارم از وقت و توجهی که به خرج دادید
لطفتون مستدام
samaneh rsl
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۹:۲۵
درود بر جنآب دچآر :)
خب اولآ که خیلی ممنون ازین که نوشته خودتون رو برآمون گذاشتید !

نوشته شمآ یه  پیچیدگی خآصی دآشت که همین به تآثیرش رو مخآطب اضافه کرد....
آخه گاهی مجبوری یه پاراگراف رو چند بار بخونی تا ارتباط برقرار کنی ؛ این خودش ماندگآری رو تو ذهن مخاطب زیآد میکنه :)

من خودم طرف دار متن هآ با زبآن ساده ام ؛
ولی خیلی متن شما رو دوست داشتم.

قلمتون مآنا :) !

پاسخ :

و صد بدرود بر سرکارعلیه سمانه خاتون :)
حسابی ما رو شرمنده می کنید بانو :)

البته که این نظر لطف شماست 
اما خب خودم به شخصه این آشفتگی و پیچیدگی رو دوست ندارم و تا روان شدن و باز شدن این گره ها راه زیادی دارم که قلم زنی زیادی می طلبه
ان شاءالله با دعای شما و تمرین بیشتر امیده که بتونم بهتر بنویسم

واقعا ممنون که حوصله به خرج دادید و این کلاف سر در گم رو تا آخر دنبال کردید :)

سلامت و عاقبت بخیر باشید :)

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan