شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

گمشده

آسمون نیمه ابری و هوای مطبوع امروز جون میداد برای خاطره بازی ...

داشتم تو صحن هدایت به سمت خونه قدم میزدم. که ناگهان به خاطر اینکه تو یک محدوده ی خاص با زاویه ای خاص نگاهم به دانشگاه افتاد در یک لحظه .... مثل عبور یک شهاب سنگ با سرعت بسیار بالا ... یک جرقه ی نورانی توی ذهنم، خودم رو در 17 سال پیش دیدم. اواخر بهار و اوایل تابستون بود. از کلاس تابستونی با پدرم از سمت خونه اومدیم دانشگاه. اتاق کار پدرم رو به حیاط بود ... نمی دونم کدوم ضلع مدرسه ی میرزاجعفر اما از پنجره میشد اون کاج بزرگ رو دید، ولی گنبد معلوم نبود. هوا خوب بود و خیلی دلم میخواست برم از روی بالکن حیاط قشنگ میرزاجعفر رو ببینم. اما خب بابا اجازه نمیداد. شاید پنج یا شش سالم بود. خیلی دلم میخواست تو اونجا گردش کنم. حتی از محیط درسی و اداری اونجا هم لذت می بردم. واقعا یک حس عجیبی داشت.

برمیگردم به الآن. من آزادانه می تونم هر وقت خواستم اونجا برم و تو حیاط بگردم. تمام کلاس ها رو زیر و رو کنم. تمام طبقات رو. بدون ترس با همه ی دانشجوها و طلبه ها حرف بزنم، اما نمی دونم چرا هر چقدر میگردم دیگه اون حس رو پیدا نمی کنم. اون زلالی، اخلاص، پاکی، اون حس خدایی ... (هر چند که هرازگاهی که خیلی ناامید میشم یه بارقه هایی میاد و میره)

 

هنوز چند قدمی جلوتر نرفتم که ناگهان ذهنم شیفت می کنه روی یه تصویر دیگه، حدود 20 - 21 سال پیش، پشت دانشکده ی دندون پزشکی بود اگر اشتباه نکنم. اون سال ها مادرم اونجا دانشجوی الهیات بود. گرچه خیلی تصویر دقیقی ندارم اما خب قطعا منم مثل تمام بچه های دیگه دلم میخواست که با مادرم باشم. اما، چاره ای نبود و با اکراه تمام مادرم منو به مهدکودکی که پشت دانشکده دندونپزشکی بود می سپرد. مهد نه ... زندان، سیاهچال، تاریک خونه... لعنتی ... فقط تصویر حبس شدنم و نگاه منتظرم از پشت میله های بلند تختم به نمایی که از پنجره معلوم بود تو ذهنمه (چندتا عکسی از اون زمان و مکان تو آلبومم دارم، چقدر خوب می تونم حال و روزم و حسی که داشتم رو از توی چشمام بخونم) ...  و گهگاهی وقت آزاد واسه نفس کشیدن ... وقت هایی که بین کلاس ها مادرم میومد ملاقاتم! منو می برد بیرون ... پشت دانشکده محوطه ای بود پر از دار و درخت ... درختای میوه هم داشت. منو تو بغلش بلند می کرد که دستم برسه و از درخت توت بچینم (شاید فعلی که اینجا واقعا حس درست رو منتقل کنه کندن باشه). چقدر شیرین بود. مزه ی توت ها یادم نیست اما مزه نگاه کردنامون بهم دیگه رو خوب یادمه. آره خیلی شیرین بود، شیرین و کوتاه، مثل خواب، مثل رؤیا.

دوباره برمیگردم تو قالب خودم، در تمام مدتی که اون دانشگاه بودم حتی یکبار دلم نخواست برم اونجا. و هر چی گشتم دیگه اون شیرینی کوتاه رو هیچ جای اون دانشگاه کنار هیچ کس ندیدم... 

______________________________________________________________________________

 

پ.ن: موسیقی و تصویر شاید به نظر برسه که هیچ ربطی به متن نداشته باشن اما تو پستوی تاریک روشن ذهنم نقطه ای پرنور هست که همه ی اینهارو بهم متصل میکنه

 

 

 

 

حوا ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۰۳
آرزوها همراه با آدم‌ها قد می‌کشند...

پاسخ :

و همین طور دورتر و دست نیافتنی تر میشن...
آرزوهای نجیب (:
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۱۱
آخرین باری که رفتم حرم شاهچراغ، آرزو کردم کاش دورتا دور حرم اون اتاق‌هایی رو که محل کار کردند و می‌دادند به آدم‌هایی که دوست دارند تا اون جا زندگی می‌کردند. بعد بعداز ظهرها حیاط  حرم پر می‌شد از بچه‌هایی که خونه‌هاشون توی حرم است.
چقدر حس خوبی داره. من همیشه به آدم‌هایی که محل‌کارشون محل درس‌خوندنشون حرم امام رضا یا شاهچراغ است حسودیم میشه (:

خلاصه خوشا که دارید هنوز اونجا نفس می‌کشید (:

پاسخ :

هیچ کس نمی دونه اما تنها دلیلی که دانشگاه رضوی رو انتخاب کردم همین بود .... همین پیدا کردن و لذتِ چشیدن دوباره اون حس شیرین . اما خیلی کمرنگ شده بود ... اصلا تغییر کرده بود ... 


ولی همجواری و همسایگی ... 
اتفاقا دارم یه مطلبی رو خورده خورده برای همین موضوع جمع می کنم ... 
اونو که بخونید به نظرم خیلی بیشتر هوایی میشید ...

دعاگوییم  :)
حوا ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۱۹
چیزی که دیروز آرزوی ما بود الان توی دست‌هامونه ولی حس نمیشه چون مدام نگاهمون به آرزوهایی هست که هنوز به دست نیاوردیم...

پاسخ :

چه تلنگر عجیبی!!

چقدر لازمش داشتم ...
حوا ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۳۶
من عاشقِ مدادرنگی بودم و هستم. یه زمانی وقتی ۷ ساله بودم دوست داشتم مدادرنگیِ ۴۸ رنگِ فابرکاستل داشته باشم. ۸ ساله که شدم برام خریدنش و هنوز هم دارمش. چند وقت پیش توی سایتِ فروشگاهِ محصولاتِ فابرکاستل یه پکِ مداد رنگی و مداد و پاستل و آبرنگ دیدم خیلی خوشگل و دلبر بود و قیمتش دو میلیون و دویست هزار تومن بود تقریباً :|
یه ذره که فکر کردم دیدم الان اصلاً به این توجه نمی‌کنم که آرزوی زمانِ ۷ سالگیم یه گوشه‌ی کمدمه! الان فقط دارم به چیزی فکر می‌کنم که ندارمش و آرزومه...

پاسخ :

به نظرم آرزوها هم تاریخ انقضاء دارن...
حوا ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۵۰
ولی من میگم آرزوها هرگز نمی‌میرند...

پاسخ :

به نظرم آرزویی که دست یافتنی باشه اصلا آرزو نیست (اون هایی که دست یافتنی هستن، هر چقدر هم که بزرگ باشن میشن هدف، آرمان، غایت)
برای همینه که با گذر زمان خاصیت خودشونو از دست میدن 
حوا ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۵۵
یه چیزایی رو نمیشه پیش‌بینی کرد دست‌یافتنی هستن یا نه. نمیشه گفت صد درصد اون چیزی آرزو هست که نشه بهش رسید. ما شبِ آرزوها داریم... لیله الرغائب :)

پاسخ :

در رسیدن یا نرسیدن فقط نظر خودمون مهمه 
اینکه من اون رو چطور می بینم مهمه ... ممکنه اتفاقا اون آرزو خیلی هم دست یافتنی باشه اما همینکه من اون رو دست نیافتنی یا خیلی بعید می بینم اون رو برای من تبدیل به آرزو می کنه


شب آرزوها ... 

تو شب آرزوها هم دقیقا همون دورترین ها رو میخوایم
چیزایی که چون میدونیم از رسیدن بهشون عاجزیم از کسی میخوایم که میدونیم قدرتش رو داره که برآورده کنه 

یعنی حداقل من اینطوری می بینم :)
آرزوهای نجیب (:
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۰۵
ممنون که دعام می‌کنید (:

پاسخ :

خواهش می کنم 
ان شاءالله که مقبول افتد :)
Niloo .hmd
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۲۲
بعضی از خاطرات هیچوقت تکرار نمیشن:(

پاسخ :

و برای همیشه خاطره می مونن ...
حوا ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۴۵
حرفاتون درسته و قبول دارم ولی من همچنان سرِ حرفم هستم :) دومین کامنتی که واسه این پست فرستادم :)

پاسخ :

دقیقا منم همین نظر رو نسبت به حرف شما دارم :)
دقیقا همون نظر و جوابی که من دادم :)

ار کیده
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۴۹
آهنگ و متن و عکس، همه مرتبط بودن با هم :)
و خیلی هم خوب بود :)

پاسخ :

خوبه. پس فکر کنم چندان هم پنهان نیست تصویر توی ذهنم :)

و خیلی متشکرم از نظر لطفتون :)
samaneh rsl
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۱۱
با تموم شدن بچگی تمام ارزوها و خوشحالیهای کوچیک اون دوره هم تموم میشه. ... فقط یه حس خوب از یاداوریشون داریم... موزیک متن باعث شد متن قشنگتر به ذهنم بشینه :)

پاسخ :

البته اگر کودک درونتون مثل من همچنان نیمه فعال باشه میشه گاه و بیگاه هر چند کم از اون احساسات رو دوباره تجربه کرد، ولی خب قبول دارم که کاملا اون نیست و فقط نهایتا شبیه به اونه..

خداروشکر :)
حوا ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۴۹
خب پس هم‌عقیده هستیم خدا رو شکر :)
+ تصویر خیلی خوبه مخصوصاً تک درختی که اون آخره و هوایی که حالِ دله :)

پاسخ :

خداروشکر

+ چقدر جالب و البته خوشحال کننده است برام که با مخاطب هام نسبت به دریافت هام تفاهم دارم :)

اینجا داره بارون میاد چه بارونی!!!

به یادتون هستم :)
یاقوت ...
۲۸ ارديبهشت ۹۷ , ۲۲:۵۳

زمان هر دو را برد
هم بادبادکم را
هم
کودکی هایم را 
ومن
نخ خاطره ها
در دستم
گره خورده به جایی
در گذشته ها .....!!!


پاسخ :

هر دو را برد ...


بدون تعارف 
خیلی خوشحالم که دوباره اینجا می بینمتون 
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan