شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

نامه های بدون تمبر (شب پانزدهم)

(مطلب مربوط به دیشب بود اما به دلایلی موکول شد به امروز)

 

هوای نسبتا مطبوع، عصر دل انگیزی را رقم زده اما آسمان نیمه ابری اش کمی آدم را خموده می کند. ظاهرا مشغول خواندن کتابی از آقای یونسی هستم اما ذهن سیالم فضای روح انگیز این طبیعت سراسر سبز و سرزنده را که می بیند طاقت نمی آورد و همچون کودکی سرمست که از شدت لذت به وجد آمده این سو و آن سو یکی دوتا فضای پارک را قدم نه که لِی لِی می رود .

بین خواب و بیداری (!) می رسم به قسمتی از کتاب که داستان "گیرنده شناخته نشد" نوشته کریسمن تیلر را برای نمونه آورده، داستانی که در قالب نامه هایی نه چندان بلند با ساختاری قابل قبول نوشته شده.

بعد از خواندن نامه ها ناخودآگاه پل های خراب شده ی زمان گذشته را می بینم که دوباره آجر به آجر بهم متصل و بنا می شوند و مسیری که بی اختیار آن را با سرعتی خارج از تصور می پیمایم. تمام تصاویر رشته رشته شده کنار هم با دقت هرچه تمام تر چیده می شوند و دوباره لحظاتی فیلم مانند از پس پرده عبور می کند .

 

 

 

اولین بار این سبک را در کتاب "طوفان دیگری در راه است" نوشته سید مهدی شجاعی دیدم... نامه هایی که کمال از آمریکا برای مازی جون (مامان زینت) می نوشت و پاسخ هایی راهگشا و در عین حال به دور از تحکم و در نهایتِ محبت و توجه خاصِ مادرانه از مامان زینت دریافت می کرد. بی اغراق می گویم، گرچه آن زمان من هنوز تازه وارد دبیرستان شده بودم اما به طرز عجیب و غیر معمولی کمالم را در ادامه ی مسیرِ شخصیتِ کمال و پاسخ هایی که در  نامه های مامان زینت نهفته بود می دیدم. شاید باورتان نشود، آه، چه نامه های بی پاسخی که برای مازی جون ننوشتم! بسیاری از حرف هایم را برایش در میان می گذاشتم و این اواخر از ترس اینکه مبادا اطرافیانم بویی ببرند نامه ها را در ذهنم می نوشتم.

عطش و لذتی که نسبت به نوشتن نامه داشتم به همان اوایل نوجوانی برمیگردد. البته بین خودمان بماند، چون از کودکی و بعد در نوجوانی به خوبی معاشرت و مراوده ی با اطرافیانم را فرا نگرفته بودم و همیشه صمٌ بکم فقط تماشاچی اتفاقات زندگی خود و دیگران بودم و برای هیچ کدام از کارهایی که می کردم حرفی برای گفتن نداشتم خیلی صدایی از من شنیده نمی شد، اما صدای قلمم رسا بود؛ و همین خود بهانه ی دیگری بود که حرف هایی را می خواستم با پدر یا مادرم در میان بگذارم، از آن حرف هایی که ممکن است به بحث و جدل هم بکشد، از طریق نامه منتقل می کردم. اما با همه این ها شعفی که حین نامه نوشتن به من دست می داد را در هیچ کدام از لحظات مشابه حس نکردم. (و تا به امروز هم حس نکرده ام)

اولین نامه ی زندگی ام را به پیشنهاد معلم سال سوم ابتدایی ام، خانم پاذوکی که امیدوارم هر جا هستند شاد و سلامت و تندرست باشند، برای روز مادر به مادرم نوشتم. تمام مقدمات لازم برای نامه نویسی و ارسال نامه را هم همانجا آموختیم. چه فکر بکری بود. هنوز تصویر لبخند مادرم حین دریافت نامه ام و گل مصنوعی صورتی کوچکی که از گلدان روی میز تلفن قرض (!) گرفته بودم جلوی چشمانم است. خدایش خیر دهد.

ذهنم در حال مرور لحظات است که ناگهان فیلم دور تند به خود می گیرد و بی هوا و بی حساب در نقطه ای در زمان فرود می آیم که ... که خاطرات شیرین و زجرآورش را هیچ وقت نمی توانم نه فراموش کنم، نه هضم، نه قبول و نه هیچ کار دیگری . تنها همانند بیمارهای دچار به آلزایمر به اجبار نمی دانم چه نیرویی(؟!) می نشینم و مرورشان می کنم، تا شاید باورم شود که آن پسرک من بودم. تا شاید هویت گذشته ام را به یاد بیاورم .

تمام شب و روزهایی که پشت پنجره ی شیک و خاص اتاقم می نشستم و برای اشک هایم توجیه می تراشیدم. 

هنوز به روشنی یادم است. من نوجوانی بودم که تنها هنرم مخفی کردن بود! مخفی کردن احساسات، هیجان ها، افکار و عقاید، شهوت، لذت، خیال پردازی هایم، رؤیاها و آرزوهایم، غم هایم، نیاز هایم و ... . چرا؟ چون می ترسیدم، از چه؟ نمی دانم ... شاید ترس از طرد شدن، ترس از ناامید شدن پدر و مادرم از من، ترس از گناهکار لقب گرفتن، ترس از خوب نبودن. اما او، وضعیتی مشابه اما در خانواده ای متفاوت، متفاوت از لحاظ فرهنگی، فکری، و به طور کلی سبک زندگی. اما قضای روزگار چنین رقم خورده بود که او و خواهرش بشوند رفیق لحظه های تنهایی خواهران من.

بعد از حدود دو بار رفت و آمد من اصلا او را حتی از دور هم ندیدم. گرچه انکار نمی کنم که کمی حس کنجکاوری ام برانگیخته شده بود اما وقتی خوب نگاه می کنم می بینم چندان هم بابت این موضوع مشغولیت ذهنی نداشتم و اهمیتی چندانی هم برایش قائل نبودم. تاجایی که تقریبا فراموش کرده بودم که این خانه دختر دیگری هم دارد. تا اینکه شبی برای صرف شام دعوت شده بودیم. بعد از رفتن مزاحم ها (به قول خودش) من که مشغول نوشتن چیزی بودم صدایی متفاوت به گوشم خورد. باورم نمی شود که چطور توانستم بی اعتنا به کارم ادامه دهم و حتی سرم را هم بالا نیاورم که ببینم صاحب صدا کیست. و حتی این حال هنگام شام هم همراهم بود. با اینکه دقیقا روی صندلی رو به روی من نشسته بود من حتی یکبار سرم را بالا نیاوردم تا ببینم اطرافم چه می گذرد! و نمی دانستم همین بی توجهی کار دستم می دهد! و دختری که خسته از مزاحمت های متوالی تصمیم به حبس کردن خود در خانه می گیرد، برای اولین بار با پسری رو به رو شود که محض رضای خدا حتی نگاه نکرد که ببیند او چه شکلی ست! و ... 

همان حس لعنتی .... همان حس اعتمادِ لعنتی ... 

 

هرگز نفهمیدم چطور گرمای بدن ملتهبم را روی کاغذ نوشتم، چطور لرزش دستان و رعشه ی ناخوشایند بدنم را نوشتم. چگونه از نفس در حال بند آمدنم نوشتم، به چه شکلی اشک های بی اختیارم را به تصویر کشیدم ... اما 

چشمانم را که باز کردم دیدم تمام ساعت هایم را از بعد همراهی اش از مدرسه تا خانه رو به روی آن پنجره کذایی می نشستم و به ازای هر رهگذر داستانی جدید برای قلبم، که حالا نه دیگر همچون قبل مثل ساعت که همانند بمب ساعتی نبض میزد، می خواندم . تا شاید کمی بی قراری ام تسکین یابد... تا شاید ذره ای زمان زودتر بگذرد... تا شاید کمتر تصویرش جلوی چشمم بیاید .... 

من هیچ تجربه ای نداشتم . به جوجه ای تازه کار می ماندم که از همان بدو تولد باید دام را از دان تشخیص دهد...

 

نامه هایم را به چه شوق وصف ناپذیری می نوشتم ... تک تک کلمات بی اختیار جاری می شدند اما پشت همه شان من بودم که با ذوقی کودکانه و چشمانی که از شوق برق می زدند به انتظار پاسخش می نشستم ... و وقتی به خودم می آمدم می دیدم صفحه ها پر کردم و باز برای رساندن همه شان باید کلی دردسر پشت سر بگذارم . اما مگر هیجان رسیدن جوابم می گذاشت که به چیز دیگری فکر کنم یا نگران چیزی باشم! 

 

آنقدر ناشیانه اما خالصانه دوستش داشتم که تقریبا همه بو بُرده بودند، گرچه به تصور خودم داشتم تمام هنرم را برای مخفی کردنش به نمایش می گذاشتم ... اما زهی خیال باطل ... مگر می شود پنهانش کرد ...

 

(ادامه دارد) 

______________________________________________

پ.ن:

در آن مقام که ماییم، شوق تا حدی است

که هیچ نامه نگردد به نامه بَر محتاج ...

 

::صائب تبریزی::

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan