شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

مهتاب (شب اول)

 اتاق تاریک بود... و سکوتی غلیظ هوای خانه را پر کرده بود.. اما دمادم نفس هایم آرامش بود... خوابم نمی برد... خودم را از پیچ و تاب پتوی گره خورده جدا کردم و بلند شدم... پنجره باز بود... توری داشت... مزاحم دلتنگی ام بود ... دنبال "ماه م" می گشتم. عادت داشتم... تقریبا مدت زیادی ست شب ها خواب هم حتی مرا فراموش کرده و چشمان خسته ام را بی پناه رها کرده... و من دلم خوش است به همین گردش شبانه... صدای زوزه ای خفیف از انتهای کوهستان شنیده می شود، شبیه صدای یک گرگ زخمی ... از همان نقطه ی سیاه در عمق جنگل های تاریک کوهستانی ماسوله... و مِه ... که آرام آرام دست از خجالت می کشد و دامن سفید توری اش را بر سر کوهستان می کشد... آرامشی ست عجیب... آنقدر سکوت از زمین و آسمان می بارد که حتی صدای پارس های وقت و بی وقت سگ های محلی هم نمی توانند بر این فضا اثر کنند... همه اینجا یک صدا شده اند و... هماهنگ و بی نقص موسیقی "خلوت و آرامش" را به اجرا نشسته اند... ترنم لب هایشان مقدمه لحظات باشکوهی است که از التهاب و هیجان فرارسیدنش ساعت قدیمی دیواری ام هم نفسش بند آمده و لحظه ها را یکی دوتا درجا می زند... دنگ! ساعت هم همانطور بی تاب و بی قرار همراهی ام می کند... ساعتی گذشته و همگان... حتی ابرهای پیر هم بی سرو صدا شده اند و دست از غرغرهای دائمی شان برداشته اند... حالا دیگر... حسش می کنیم.....  نسیمی می آید... مثل همیشه... با شکوه و با وقار... با هر قدمی که برمی دارد... این زمین است که خودش را به زیر پایش می کشاند... و آسمان مشغول طواف جمالش... ذره ذره نور است و جان... که می دمد به تن بی جان زمین و آسمان... و گل امید است که از نگاه مستانه اش می چکد بر گونه ی چروکیده ی ابرها... آغوشش بهانه ای برای شکستن بغض چندین و چند ساعته شان

ماه تابِ من بود.... که با همان دستان لطیف و نوازشی از جنس نور... جغرافیای صورت ناهموارم را پرسشگرانه اما مهربان می کاوید........ ساعت از دو گذشته دلم بی دلانه دل دل می کند برای نفس کشیدنِ او... ولی چه کنم با چشمانی که دیگر تحمل به دوش کشیدن بار خستگی ام را ندارند... کسی از دور پیدا بود... 

آری...! 

برگشته بود... 

خواب بود


ولی تو واقعی بودی

 _______________________________________________

یادش بخیر

متن مربوط به دو سال پیشه ... شبی که در ماسوله اسکان داشتیم و اتفاقا اون شب، شب مهتاب بود.

کاکتوس هستم
۲۱ فروردين ۹۷ , ۲۳:۳۶
اگر این متن براساس واقعیت ذهن نوشته شده امیدوارم به کسی که دوسش دارین برسین. 

پاسخ :

شاید اگر بگم باور نکنید
اما همه این متن روایتی بود از یک شب مهتابی در جنگل 
همین :)




کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan