شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

(شب چهاردهم)

از جای جراحت نتوان برد نشان را ...

 

::سعدی::

___________________________

پ.ن:

گاهی اوقات سیل افکار ناخوشایند و احوال مشمئزکننده بر سرت هوااار می شود و هجومِ طوفانِ سنگینِ خاطرات نفس کشیدن را بر تو دشوار می کند .... و ترحم برانگیزترین قسمتش آن است که حتی حروف و واژه ها دست از یاری ات می شویند و با هماهنگی مبهوت کننده ای از چند صد کیلومتری ذهنت پراکنده می شوند... 

و تصویر آخر نمایش می شود تویی که به تنهایی در دل سیاهی لشکرِ شب زیر تازیانه های باران لب به اعتراف می گشایی :

 

                  "آری! این بار هم تو بردی...! همین را می خواستی دیگر؟! بیا ... نوش جانت! " 

 

____________________________

 

و هنوز لحظه ای نگذشته ...

                              جواب می رسد ... حال با این حجم از شرمندگی چه کنم .... 

 

 

میم . الف
۱۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۴۴
:'(

پاسخ :

 ....

حوا ...
۱۵ ارديبهشت ۹۷ , ۰۵:۵۰
هیچ!

پاسخ :

حرف دیگه ای هم جز این باقی نمی مونه ....

مثل همیشه سکوت
حوا ...
۱۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۳۷
:((

پاسخ :

...


(به قول شاعر: 

یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است ...)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan