شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

ماجرای من و فینگیلی

با یکی از بندگان خدا داشتیم در مورد خواهر و برادر و مزایای خواهر و برادر بزرگ صحبت می کردیم، بعد ایشون یک پستی رو پیشنهاد دادند از حاج مهدی در مورد جشن تولد خواهر کوچیکه

که بعد خوندن اون تو خونه ما یک اتفاق نمی دونم بگم عجیب بود، یا جالب، یا ناراحت کننده، یا خنده دار یا  ... رخ داد

و اما بریم سراغ اصل مطلب

آبجی کوچولو که معرّف حضورتون هست؟ ...  نیست؟  پس براتون یه نسخه «مطالعه ی "درباره من"» رو تجویز می کنم که قبل از خوندن این پست میل می کنید ...

(ادامه مطلب رو بعد از خوندن "درباره من" بخونید)

داشتم می گفتم

این آبجی کوچولو امروز دو ماهش تموم شد (داداش به فدات :*) و واکسن داشت :O 

حوالی ظهر قبل از اذان بود که حاج خانم با عمه خانم رفتند درمانگاه 

پزشک محترم گفت که اوضاع خیلی خوبه الحمدلله وزنش هم شده 5 و دویست (خوب شیر میخوره و اونایی هم که بر میگردونه (آخه نمی دونید که هر بار که این دختر قراره بعد شیر خوردن آروغ (واقعا نمی دونم شما بهش چی میگید :؟ یه بار شنیدم یکی گفت بادگلو!! قیافه من :|| چه سوسول! ) قشنگ یه دست لباس کامل من و بقیه آبجی ها رو به فنا میده) اضافه ست که برمیگردونه ، نگران نباشید)

ظهر تقریبا همه چیز خوب پیش رفت و "جوّ نسبتا آرامی رو شاهد بودیم"

حوالی بعد از ظهر بود (حدود ساعت چهار و نیم اینا) حاج خانوم اون یکی آبجی رو صدا کرد که بیا پیش آبجیت من به کارم برسم

آقا یهو دیدیم این فینگیلی (همین کوثر بانو) شروع کرد به گریه (اون پایی که واکسن زده بودند باد کرده بود و طبیعتا درد داشت)

آقا من یه چیزی میگم شما یه چیزی می شنوید

گریه نبود که ...

ضجه بود اونم با صدای یه طفل دوماهه!!!

محشری به پا شده بود

این آبجی بزرگتره که پای به پای فینگیلی داشت همینطور هق هق گریه می کرد !!  :(

اون یکی از شدت ضعف یه گوشه افتاده بود! :/

منم مثلا میخواستم فضا آروم بشه سعی می کردم آرامش و خونسردیمو حفظ کنم و با لبخند قربون صدقه اش می رفتم و سعی می کردم آرومش کنم 

اما در عین حال همینطور فرت و فرت اشک از گوشه چشمام میومد! :|

آخه شما نبودید که ببینید که ضجه ای میزد این بچه، اینم که حساااااابی نازک نارنجی (یادمه حاج خانوم تعریف می کرد داشتم براش لالایی می خوندم و آروم به پشتش میزدم که بخوابه ، یه صحنه یه ذره ضرب دستم بیشتر شد، یهو دیدم داره لب ورمیچینه! و بعدشم که زد زیر گریه ! الله اکبر) 

بساطی داشتیم آقا

یک لحظه 

یاد این فراز دعای ندبه افتادم

فَلْیَبْکِ الْبَاکُونَ وَ لْیَصْرُخِ الصَّارِخُونَ وَ یَضِجّ الضَّاجُّونَ وَ یَعِجّ الْعَاجُّونَ 

یه صحنه اون آبجیم که پا به پای فینگیلی هق هق می کرد با همون بغض و صدای لرزون و قیافه ترسیده اش می گفت : باد کرده!! باد کرده ماماااان! 

حاج خانومم گفت : وااا! خب معلومه که باد کرده ! باید باد کنه خب! واکسنه دیگه :| بده من بچه رو ببینم، یکی باید بیاد تو رو نگه داره 

:)))

 

طبق آخرین اخبار طی این حادثه غیرمترقبه در مرکز شهر سه زخمی و یک کشته بر جای مانده ! 

اصن یه وضعی! :)

الان هم جاتون خالی داره با اون چشمای درشت و براقش به ریش نداشته همه مون میخنده فینگیل خانوم :))

 

(:نمایی از فینگیلی ساعاتی پس از سانحه

پ.ن:

1) جالب بود، گرچه هماهنگی از قبل نداشتیم اما هم من و هم اون یکی خواهرم داریم برای آبجی کوچیکه یادگاری می نویسیم

یعنی من بیشتر تمرکزم روی یادگاریه و آبجیم شرح احوال این روزها و ایام کودکیش که قراره بعدا وقتی به سن مد نظر رسید بهش هدیه کنیم

واااای خدا از الان که به اون موقع فکر می کنم از شدت ذوق مرگی دلم میخواد الآن سکته کنم جوون مرگ بشم :|

2) درسته پسرا تو جمع خودشون یا بقیه جمع ها در مقابل این نوع رفتارها و فعالیت ها واکنش منفی نشون میدن 

کما اینکه نشون دادند و احساس ننگ رو از دوستی با بنده طی پیامی جداگانه ابلاغ فرمودند! 

لکن در دو نفرهاشون با آبجیاشون بدون هیچ گونه اغراق و تعارف میگم که حاضرن از جونشون مایه بذارن

ما هم ازین قاعده مستثنی نیستیم 

3) این که در مورد آبجی کوچیکه بود ولی شما خبر ندارید

این خواهر دیگه ما از الآن داره برای بچه آینده اش که معلوم نیست اصلا قراره کی باشه نامه می نویسه و درس زندگی میده !!:|||

اول دفترشم نوشته و تصریح کرده که فضولان به بهشت نمی روند، و با خط درشت نوشته که "برو خجالت بکش، نخون و همینجا دفتر رو ببند و برو بیرون! :| لکن من نمی تونم نخونم 

به هر حال من داداششم و اگر فضولی نکنم حق مطلب اصلا ادا نمیشه :)))

در ضمن بهشت من در همین سرک کشیدن هاست عزیز دلم :))

البته خب انصافا اونقدری مرد هستم که برای کسی تعریف نکنم

شما هم خودتون رو بزنید به اون راه دیگه... اصلا انگار نه انگار!  :))

4) تصویر به زودی حذف خواهدشد 

 

م. دچار
۰۳ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۵۳
فقط اون قسمتی که سه تا پرانتز باز می کنم 
:))
م. دچار
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۰۰:۰۶
دقت کردید که چجوری سوء استفاده کردم و الکی مشغولتون کردم به خوندن درباره من ؟ :)
میم . الف
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۰۷
جالب بود😂

پاسخ :

خیلی ممنون 

از جالبی خودتونه :دیییی

میم . الف
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۲۱
آخی چقدر ناز ^_^

پاسخ :

متشکرم 

ان شاءالله یه جین ازین نازها گیرتون بیاد :)))))
میم . الف
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۳۴
:))
ممنون ولی من ترجیح میدم همینجوری تک دخترِ خونواده باشم. ^_^😅

پاسخ :

واقعا؟؟ 
تک فرزندی رو دوست دارید؟ 
چه جالب!
:)


البته من هم نگفتم لزوما این جین ناز حتما خواهر و برادرتون باشن
می تونن بچه هاتون باشن در آینده :)))
میم . الف
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۰۱
اوهوم ... دوس دارم جایگاهمُ همچنان حفظ کنم.😌😂😅

پاسخ :


مؤید باشید :|

خو ای تختِ پادشاهی رِ مِخِن چه کار حالا؟ :|

:)
میم . الف
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۰۸
تجکّر! D:

نمیدونم ، تاحالا نقشه ای براش نکشیدم ولی ترجیح میدم شرایط همینجوری که هست باشه.😁
لهجه یِ مشهدی؟! :))

پاسخ :

جدا خسته نباشید :))


اوهوم ولی من اصلا ازش خوشم نمیاد :(
لهجه مون رو میگم
وای وقتی غلیظ میشه که دیگه واویلا 
حالت تهوع میگیرم :///
اما نمیدونم چه سرّیه بقیه به طرز عجیبی دوسش دارن ! |:/
میم . الف
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۱۵
جداً ممنونم. :))

😂😂😂😂😂😂

پاسخ :

قطعا خواهش می کنم :))
محبوبه شب
۰۹ ارديبهشت ۹۷ , ۰۷:۵۸
چی شده؟ واقعا لهجمونو دوست ندارین؟؟؟
لهجه هر منطقه ای شناسنامه اون منطقه ست و باید حفظ بشه اونم توسط مردم اون منطقه :|

پاسخ :

خب من چون اصالتا گرچه متولد و بزرگ شده ی مشهد هستم اما خانوادهام از خراسان نوب هستن
تو خود استان خراسان زیاد گشتم و لهجه های متفاوتی دارم
جدای از شباهت های زیادی که دارن شیوه های متفاوتی در ادای کلمات و استفاده از مصوت های کوتاه و بلند دیدم
واقعا لهجه مشهدی اونم از نوع غلیظش آوای دلنشینی نداره :/

البته یه بخشی از این دوست نداشتن برمیگرده به خاطرات تلخی که از این لهجه و آدم هایی که با این لهجه صحبت می کنن برام مونده ...


ولی نکته ی جالب اینجاست که من هر جا میرم با اینکه اصلا با لهجه صحبت نمی کنم اما تا پیش غیر مشهدی ها دهن بازمیکنم می پرسن مشهدی هستین؟ :|


پس همشهری تشریف دارید
خیلی هم عالی

رفتید حرم ما روهم از دعاهاتون فراموش نکنید
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan