شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

به قول دوستم هر شروعی آغازی ست بر یک پایان :|

متن اول

خب اول از همه بگم که اینجا در واقع ادامه ای ست بر بلاگ قبلیم در میهن بلاگ به آدرس http://ordibeheshti-rajim.mihanblog.com

با این تفاوت که ازین به بعد بیشتر بر نوشته های شخصی و روزنوشت ها و وقایع نویسه ها تمرکز خواهم کرد و لا به لای اون ها گاه و بیگاه از اشعاری که دوستشون داشتم هم استفاده می کنم (آخه وبلاگ قبلی مختص اشعار بود فقط)

فقط از بخت بد روز ناخوشایندی رو برای شروع انتخاب کردم :/ 
که از همینجا از بلاگیون و بیانیون بالاخص خودم ! :| معذرت خواهی می کنم :/

تصور کن صبح یک روز بهاری نه چندان شنگول بزنی بیرون به سمت دانشگاه 
قسمت اول مسیر که حدودا ده دقیقه پیاده روی داره یکی از مهم ترین و استراتژیک ترین بخشِ روز بنده است که به دو نوبتِ "هر روز صبح که میرم به سمت دانشگاه و شب که بر می گردم سمت خونه" تقسیم شده و حکم اتاق فکر داره برای برنامه ریزی روز و تحلیل وقایع روزانه 

حالا من بخاطر چندین و چند مشکل و دردسری که پیش رومه و دارم براشون دنبال راه حل می گردم و از طرفی بن بست ها و موانع زیادی که سر راه اهدافم قرار گرفتن مغزمو بدجور درگیر کرده 
که به قسمت دوم مسیر می رسم که باید سوار بی آر تی بشم

فکر می کنید با چی مواجه شدم؟


یه بنده خدا همینجور مثل یک میت دراز به دراز افتاده بود کنار ایستگاه ! 
یکی دو نفر هم بالا سرش بودن
نزدیک که شدم از زیر سرش که خونی بود و خونی که کف آسفالت ریخته بود تقریبا تونسته بودم حدس بزنم چی شده
که بعد از دیدن من یکی از اون دو نفر که بالای سرش ایستاده بودن برام شرح داد چی شده که من ترجیح میدم خیلی وارد جزئیات نشم و خلاصه بگم که اون بنده ی خدا غشی بوده و غش کرده بود و خورده بود زمین و باقی ماجرا ....


چه صبح دل انگیزی!! :///

منم که متاسفانه با وجود اینکه اصلا ترسو نیستم و اتفاقا خیلی اهل فعالیت های هیجان انگیزم نمی دونم چیه که با دیدن خون سرم گیج میره و فشارم میوفته :( البته خونش باید از یه مقدار بیشتر باشه و اینکه بیشتر از خون به خاطر اون مایع لزج و بی رنگی که همراه با خون میاد بیرون حالم بد میشه ://// ایییی


هیچی دیگه ... تمام مسیر دل پیچه داشتم و دلم شور میخورد :((( 


یعنی اگر انتهای مسیرم به حرم امام رضا ختم نمیشد و سعی نمی کردم که به مسائل خوب فکر کنم معلوم نبود تا شب چه حالی می داشتم ...

چون 
می دونی چیه
آخه فقط همین اتفاق شیرین!! :// که نبوده

دو سه تای دیگه هم بودن که چون میدونم حالتون کمی ناخوش شده از خوندن این مطلب فعلا ادامه ش رو نمیگم تا کمی حالتون بیاد سر جاش 
بعدش دوباره میام همچین خیلی شیک و مجلسی گند میزنم تو حالتون :)) 


مجددا بابت این شروع پر انرژی و امیدوار کننده معذرت میخوام :/

مهربانم ..
۲۲ فروردين ۹۷ , ۰۰:۱۴
سلام خوش اومدید 

پاسخ :

سلام
سپاس گزارم
اسمان ***
۲۶ فروردين ۹۷ , ۲۳:۴۲
به بیان خوش اومدید .امیدوارم لجظات خوشی رو اینجا داشته باشید:)

پاسخ :

خیلی متشکرم 

ان شاءالله 
به لطف دوستان :)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan