شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

یه خرده ذهن تکونی

1. یک مطلب عجیب و البته گاه اعصاب خوردکنی که تو این مدت کوتاه بهش برخوردم اینه که وقتی خودم میشینم پای یک صفحه ی سفید و فکر می کنم هیچی به مغزم نمیرسه (میرسه اما همین که میخوام به بند بکشمشون فرار می کنن! :|)... اما به محض اینکه مطالب گاه تماما بی ربط شما رو میخونم می تونم توی یک نظر یک فصل کامل از زندگیمو براتون بنویسم :| و اتفاقا ربطش بدم به مطلب بی ربط شما :/

 

2. دارن برای خواهرم جهیزیه تهیه می کنن (نصف بیشتر اینایی که خریدن رو نمی دونم اسمش چیه و چه کاربردی داره! :|)

فقط یک نتیجه می تونم بگیرم ... زنِ من متولد ماه مارس در مریخه.خیلی هم عالی ^_^ (البته هنوز متولد نشده) 

 

3. نمایش نامه ی "کالیگولا" ی آلبر کامو دستمه ... شیفته ی هلیکون شدم بدجووور ... جای یه دونه هلیکون توی داستان زندگیم به شدت خالیه.

باید بیوفتم دنبال مقدمات خلق کردنش ... امیدوارم فقط به اندازه ی هلیکون رک و حاضرجواب باشه ! 

حاضرجواب! چقدر دوست دارم این شخصیت ها رو ...

 

 

از نظر پنهانی از جان نیستی

با ماشین بر می گشتیم

همه جا چراغانی بود

هر صد متر دویست متر خیمه زده بودند و از مردم پذیرایی می کردند

دستم را گذاشته بودم زیر  چانه ام و زل زده بودم به اتفاقات بیرون از ماشین، رفت و آمدها، احوالشان ...

 

بغض عجیبی گلویم را می فشرد

از غم درونم اتفاقی و ناخودآگاه حرفی به میان آوردم 

با تعجب نگاهم می کرد و غرغرکنان می گفت: " مثلا جشنه ها! پاشو جمع کن خودتو، تو هم که همیشه خدا فاز غم و غصه برمیداری 😕"

 

کمی فکر کردم دیدم اینگونه نمی توانم از حالم بگویم ...

ناخودآگاه مثال ساده ای به ذهنم رسید، یاد مسافرت های پدرمان افتادم

و شروع کردم با تمثیل به توضیح آنچه که حس می کنم :

"+بذار یه جور دیگه بگم، یادته بابا چقدر سفر میرفت، همش هم چند هفته و یکماه؟

- آره خب

+ حالا فرض کن بابا بی خبر بذاره بره مسافرت، و نگه کجاست، نگه چیکار می کنه، نگه کی میخواد برگرده، اصلا میخواد برگرده یا نه، و ما هم هیچی ازش ندونیم، اما میدونیم که چون قول داده برمیگرده، حالا شده تابستون و میخوایم برای بابا جشن تولد بگیریم. اما خب بابا نیست... جاشو نگه میداریم ... تو همه ی عکسا ... براش کیک می خریم ... لباس نو می پوشیم ... کادو می گیریم ... جشن می گیریم، اما خب هیچ راه ارتباطی صوتی و تصویری هم نداریم ... تنها چیزی که ازش داریم ... یک جای خالیه ...

اونوقت چه حسی بهت دست میده؟ چیکار می کنی؟"

 

دیدم ساکت شده و آروم به بیرون خیره.

 

زیر لبم آروم زمزمه کردم:

"و حالا هزار و صد ساله که تنها دارایی م شده جای خالیت"

 

___________________________________________________________

پ.ن:

1) امسال هم توفیق شد روز تولدم با شب ولادت آقا و مولایم مقارن شود ....

تنها حس شیرینی که مزه اش از زیر زبانم نمیرود... تقارنی که هر بار به یادش می افتم یک قندان قند در دلم آب می شود ...

 

به فال نیک می گیرم این مقارنت را

این اتفاق را دستاویز قرار میدهم تا شاید این کلاف پوسیده ما هم خریدار پیدا کند

اگر خدا بخواهد ...                                                                                                                                                                                   

 2) سال 97 یعنی امسال که مقارن شد با ولادت آخرین امید و آخرین پناه، حضرت حجت روحی و ارواحنا الفداه 

     سال 96 تولدم مقارن شده بود با ولادت حضرت ساقی، باب الحوائج علیه السلام

     سال 94 مشابه امسال روز تولدم (دقیق ترش میشه شامِ تولدم) مقارن شده بود با روز پدر و ولادت آقا امیرالمؤمنین صلوات الله علیه

     سال 93 مقارن شده بود با ولادت امام باقر علیه السلام

     و سال 92

        و سال 92

            و سال 92 که چه سالی بود! ... 

                  مقارن شده بود  با روز مادر و ولادت مادرجان حضرت صدیقه طاهر صلوات الله علیها

 

 

3) مثل همیشه دعاگوتون هستم 

شما هم اگر یادتون بود اون آخرا و اون ته لیستتون یه یادی ازم بکنید 

 

4) عنوان از پروین اعتصامی 

___________________________________

5) اللهم عجل لولیک 

که دگر نماند قراری

ماجرای من و فینگیلی

با یکی از بندگان خدا داشتیم در مورد خواهر و برادر و مزایای خواهر و برادر بزرگ صحبت می کردیم، بعد ایشون یک پستی رو پیشنهاد دادند از حاج مهدی در مورد جشن تولد خواهر کوچیکه

که بعد خوندن اون تو خونه ما یک اتفاق نمی دونم بگم عجیب بود، یا جالب، یا ناراحت کننده، یا خنده دار یا  ... رخ داد

و اما بریم سراغ اصل مطلب

آبجی کوچولو که معرّف حضورتون هست؟ ...  نیست؟  پس براتون یه نسخه «مطالعه ی "درباره من"» رو تجویز می کنم که قبل از خوندن این پست میل می کنید ...

(ادامه مطلب رو بعد از خوندن "درباره من" بخونید)

شروع امیدوار کننده ! :| (قسمت دوم)

و اما بعد


سه مسئله ی دیگه هم بعد از رسیدن به دانشگاه رخ داد

به قول دوستم هر شروعی آغازی ست بر یک پایان :|

متن اول

خب اول از همه بگم که اینجا در واقع ادامه ای ست بر بلاگ قبلیم در میهن بلاگ به آدرس http://ordibeheshti-rajim.mihanblog.com

با این تفاوت که ازین به بعد بیشتر بر نوشته های شخصی و روزنوشت ها و وقایع نویسه ها تمرکز خواهم کرد و لا به لای اون ها گاه و بیگاه از اشعاری که دوستشون داشتم هم استفاده می کنم (آخه وبلاگ قبلی مختص اشعار بود فقط)

فقط از بخت بد روز ناخوشایندی رو برای شروع انتخاب کردم :/ 
که از همینجا از بلاگیون و بیانیون بالاخص خودم ! :| معذرت خواهی می کنم :/

تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan