شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

غریب اما تکراری

نزدیک به یکسال شده و من برای دهمین یا شایدم یازدهمین بار یک مکان مشخص را همین چند روز پیش مجددا در خواب دیدم.

درد قشنگ! (شب سی ام)

"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد...


::علی صفری::

.

.

.

 

زندگی درد قشنگیست، بجز شب هایش!
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد....

__________________________________________

 

◇ خب همونطور که حدس زدید امتحاناتم شروع شده و من به جای سر و کله زدن و مباحثه ی لمعه و روضه با شهید اول و ثانی دارم اینا رو می نویسم، خب آخه وقتی یک لشکر صد و پنجاه هزار نفری از افکار بی ربط وارد اتاق سه در چهار میشن من چیکار می تونستن بکنم؟ داد بزنم که هی بویز شات پلییییز ! اونام از ترس سوسک بشن برن تو چاه خودشون؟ :| 

◇•◇ اونقدری که به دعاهای من اعتقاد داشت به دعای مادر عقیده نداشت، بس که هر دفعه مفاتیح به دست و تسبیح به انگشت و قرآن به سر می فرستادمش سر جلسه امتحان (از گذشته نوشتم اما مربوط به قبلا نیست، الآن نوشتم اما قراره برای آینده باشه)

◇•◇•◇ می دونم که این (مرجعش نه تو این مطلبه نه مطالب دیگه، گفتم که دچار سوءتفاهم نشید) آرامش قبل از طوفانه، ابرهای سیاه غرغرکنان و هوای عصبانی و دریای بی قرار که لحظه به لحظه مواج تر میشه دارن صدام می کنن. بله دریا مرا میخواند....

به توکل نام اعظمت ... بسم الله الرحمن الرحیم

◇•◇•◇•◇  دعا فراموش نشه ها

دیار باغی!

 انا لله و انا الیه راجعون

بدین وسیله به اطلاع همه هموطنان، همشهریان، دوستان، اقوام و وابستگان می رساند، هرنان ژولیوس دا سیلوا رومایرو پس از هشت سال تلاش خالصانه، مجدانه و مجاهدانه در راه دین و علم و دانش ساعاتی پیش، پس از یک هفته کما، دار فانی را وداع گفته و به جمع یاران و همرزمانش پیوست. برایش علو درجات و برای بازماندگان ایشان از خداوند منان صبر جمیل و اجز جزیل خواستاریم.

همچنین امروز مورخ 97/3/19 ساعت 16:30 مراسم تشییع و خاکسپاری و فردا ساعت 16 الی 18 مراسم ختمی جهت شادی روح آن مرحوم مغفور تازه گذشته برگزار می گردد

حضور یکایک همشهریان و هم ولایتی های عزیز موجب تسلی خاطر بازماندگان است

(سرویس ایاب و ذهاب مخصوص عزیزانی که از شهرها و روستاهای همجوار قدم رنجه فرمودند فراهم است )

 

___________________________________________________________

+ آشوب نه داااااغونم

              آرامشم تویی

++ با غم انگیزترین حالت ممد چه کنم....

+++ مرحوم سیستمم بود که به رحمت خدا رفت، بمیرم الهی... جوون مرگ شد... سنی نداشت بیچاره... مادر برات بمیره هرنان :'(((((

++++ دارم از غصه می ترکم... هارردش پوکید..... ای امان... اطلاعاتم... واحسرتا ....واهرنانا

+++++راستشو بگید، چند نفر منو یادشون بود؟ 

++++++ اون بنده خدایی که قرار بود عکسمو براش بفرستم، دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. از روی عکس پرسنلی م عکس می گیرم براتون می فرستم   -_- همینقدر تباه....

یه خرده ذهن تکونی

1. یک مطلب عجیب و البته گاه اعصاب خوردکنی که تو این مدت کوتاه بهش برخوردم اینه که وقتی خودم میشینم پای یک صفحه ی سفید و فکر می کنم هیچی به مغزم نمیرسه (میرسه اما همین که میخوام به بند بکشمشون فرار می کنن! :|)... اما به محض اینکه مطالب گاه تماما بی ربط شما رو میخونم می تونم توی یک نظر یک فصل کامل از زندگیمو براتون بنویسم :| و اتفاقا ربطش بدم به مطلب بی ربط شما :/

 

2. دارن برای خواهرم جهیزیه تهیه می کنن (نصف بیشتر اینایی که خریدن رو نمی دونم اسمش چیه و چه کاربردی داره! :|)

فقط یک نتیجه می تونم بگیرم ... زنِ من متولد ماه مارس در مریخه.خیلی هم عالی ^_^ (البته هنوز متولد نشده) 

 

3. نمایش نامه ی "کالیگولا" ی آلبر کامو دستمه ... شیفته ی هلیکون شدم بدجووور ... جای یه دونه هلیکون توی داستان زندگیم به شدت خالیه.

باید بیوفتم دنبال مقدمات خلق کردنش ... امیدوارم فقط به اندازه ی هلیکون رک و حاضرجواب باشه ! 

حاضرجواب! چقدر دوست دارم این شخصیت ها رو ...

 

 

از نظر پنهانی از جان نیستی

با ماشین بر می گشتیم

همه جا چراغانی بود

هر صد متر دویست متر خیمه زده بودند و از مردم پذیرایی می کردند

دستم را گذاشته بودم زیر  چانه ام و زل زده بودم به اتفاقات بیرون از ماشین، رفت و آمدها، احوالشان ...

ماجرای من و فینگیلی

با یکی از بندگان خدا داشتیم در مورد خواهر و برادر و مزایای خواهر و برادر بزرگ صحبت می کردیم، بعد ایشون یک پستی رو پیشنهاد دادند از حاج مهدی در مورد جشن تولد خواهر کوچیکه

که بعد خوندن اون تو خونه ما یک اتفاق نمی دونم بگم عجیب بود، یا جالب، یا ناراحت کننده، یا خنده دار یا  ... رخ داد

و اما بریم سراغ اصل مطلب

آبجی کوچولو که معرّف حضورتون هست؟ ...  نیست؟  پس براتون یه نسخه «مطالعه ی "درباره من"» رو تجویز می کنم که قبل از خوندن این پست میل می کنید ...

(ادامه مطلب رو بعد از خوندن "درباره من" بخونید)

شروع امیدوار کننده ! :| (قسمت دوم)

و اما بعد


سه مسئله ی دیگه هم بعد از رسیدن به دانشگاه رخ داد

به قول دوستم هر شروعی آغازی ست بر یک پایان :|

متن اول

خب اول از همه بگم که اینجا در واقع ادامه ای ست بر بلاگ قبلیم در میهن بلاگ به آدرس http://ordibeheshti-rajim.mihanblog.com

با این تفاوت که ازین به بعد بیشتر بر نوشته های شخصی و روزنوشت ها و وقایع نویسه ها تمرکز خواهم کرد و لا به لای اون ها گاه و بیگاه از اشعاری که دوستشون داشتم هم استفاده می کنم (آخه وبلاگ قبلی مختص اشعار بود فقط)

فقط از بخت بد روز ناخوشایندی رو برای شروع انتخاب کردم :/ 
که از همینجا از بلاگیون و بیانیون بالاخص خودم ! :| معذرت خواهی می کنم :/

ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan