شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

با من مجنون نزن حرف از عقوبت های عشق

- توقع نداری که این حرفا رو باور کنم؟ یهو وسط حرفامون خوابت برد؟! به همین راحتی ؟ اصلا قبول تو بیست و چند ساعت بوده که نخوابیدی و خسته بودی قبول، اما تو پیام هامو دیدی و هیچ کدومشون رو جواب ندادی! این یعنی چی محمد؟

- چی؟ نه خب اون مال قبل از این بود که خوابم ببره، نوشتم اما قبل ارسال پاکش کردم، نمی دونم چرا. 

- نه خیرم، تو از ساعت هفت نیستی و ساعت ده پیام هامو خوندی. محمد قرارمون این نبود. همین اول کاری.... این رسمش نبود، من باورت کردم....

- ای خدا. نه، نه، محبوبه یه لحظه صبر کن، به خدا اونجوری که فکر می کنی نیست. باور کن. ازینایی که میگی من روحمم خبر نداره

تلاش محبوبه برای مخفی کردن و مقاومت در برابر بغضی که لحظه به لحظه سنگین تر میشد بی نتیجه بود و در صدای ضعیف و لرزانش هویدا شده بود.

 - چی رو باور کنم محمد؟ چی رو باید باور کنم؟ کاش ازت توضیح نمی خواستم، با هر جمله ات فقط همه چی رو بدتر کردی، اگه قبلش شک داشتم الآن دیگه........

- الو؟ الو؟ محبوبه؟ حالت خوبه؟  تو رو خدا یه چیزی بگو؟ به خدا که اشتباه می کنی، یک مسئله ی ساده رو داری همینطور الکی بزرگش می کنی. آخه من چطوری بهت ثابت کنم؟ الو؟ جون محمد یه چیزی بگو؟ چی شد یهو؟ خدایا خودت رحم کن. وایستا الآن میام اونجا.

با زحمت جانکاهی بغضش را فرو میخورد تا بتواند صدایش را به گوش محمد برساند. کف دستش را که روی تخت بود محکم مشت می کند. پتوی مچاله شده میان دستش گویای فشار شدیدی ست که به او وارد شده. انگار دو پنجه ی درشت گلوی ظریفش را میان خود با تمام قدرت فشار دهند احساس خفگی سر تا پایش را گرفته. مشتش را باز می کند و روی سیته اش می گذارد. به زحمت می تواند نفس بکشد. کلماتی را بریده بریده می گوید:

- نه....  نمی خواد... بیای، خودش.. خوب میشه

- چرت و پرت نگو، تنهات بذارم که خودتو با افکارت به کشتن بدی؟ ده دقیقه دیگه اونجام.

- خواهش می کنم، میخوام... تنها باشم.

- اومدم، اومدم، تا ده دقیقه دیگه میرسم

گوشی را قطع می کند. همانطور با سر و وضع نامرتب پیرهنش را از روی جالباسی برمیدارد و در حالی که با عجله کفش هایش را می پوشد آستین هایش را به تن می کند. سوئیچ را می چرخاند و با صدای دلخراشی ماشین با حداکثر شتاب به راه می افتد. پیچ اول را نگذرانده که آسمان باریدن می گیرد، در این بحبحه همین یک مورد کم بود! به شکل خطرناکی میان ماشین ها ویراژ می دهد. آنقدر در ذهنش به محبوبه و رسیدن فکر می کند که متوجه خطری که تهدیدش می کند نمی شود.او تنها به این می اندیشد که خودش را به محبوبه برساند و قطعا در چنین لحظاتی فکر اینکه ممکن است جانش را میان همین خیابان ها از دست بدهد و اینکه ممکن است این اتفاق چه بلایی سر محبوبه بیاورد جایی ندارد.تنها رسیدن، آن هم در کمترین زمان ممکن.

باران که حالا کمی از شدتش خوابیده با قطرات ریز همچنان از سقف آسمان چکه می کند. خیسی صورتش را با روی آستین پیراهنش پاک می کند، موهایش را کمی مرتب می کند و زنگ را فشار می دهد. صدای مادر محبوبه از پشت آیفون شنیده می شود:

- سلام. بفرمایید بالا. با اختلاف بسیار کمی با صدایی زنگ دار در باز می شود و محمد داخل می شود.

دکمه ی آساننسور را پشت سر هم و بی وقفه فشار می دهد زیر لب غرغر می کند. داخل آسانسور از داخل آینه ی درون آسانسور چشمش به خودش می افتد. اضطراب و ترسی توامان را در انتهای چشمانش می بیند. نگاهش را سریع از خودش می دزدد. دکمه های پیراهنش را می بندد و صافش می کند. در آسانسور باز می شود، نفس عمیقی می کشد و خارج می شود. شماره 18. به جلوی در رسیده اما زنگ نمی زند. دستانش می لرزد. نمی داند پشت این در چه اتفاقی منتظر اوست و با چه واکنشی رو به رو می شود. همه این ها ترسی غریب به جانش انداخته. به وضوح صدای قلبش را می شنود. سعی می کند با چند نفس عمیق خودش را آرام کند اما بی فایده ست. دستان لرزانش را به سمت زنگ می برد که قبل از آن زری خانم، مادر محبوبه، در باز می کند.

در صورت زری خانم بر خلاف همیشه لبخند نمی بیند، می داند که این نشانه ی خوبی نیست و سلام همراه با غم و دلهره ی مادر خبر از لحظاتی ناگوار و ملتهب دارند.

- سلام.

- سلام. خوش اومدید، بفرمایید تو، خیلی خیس شدید.

- ممنونم. بله بارون بدی میاد بیرون.

- برید کنار بخاری تا براتون لباس بیارم. بفرمایید

بیشتر از این مکالمه را طول نمی دهد و دست از تعارف می کشد

- چشم... یا الله... یا الله

- بفرمایید، محبوبه تو اتاقشه

جو آرام و سکوت حاکم بر خانه بر خلاف همیشه به جای آرامش بر دلهره و ترسش می افزاید. با گام هایی کوتاه، مردد به سمت اتاق محبوبه می رود.

مادر که می بیند محمد قصد اتاق محبوبه را دارد صدایش می زند:

- محمد آقا محبوبه یه مقدار حالش ...

نمی گذارد جمله ی مادر تمام شود و همانطور سریع و پشت سر هم جواب می دهد:

- میدونم، بذارید باهاش حرف بزنم، چیزی نیست، نگران نباشید.

همانطور مردد پشت در اتاق ایستاده، پس از لحظه ای مکث بالاخره در میزند و قبل از آن که جوابی بشنود وارد اتاق می شود.

محبوبه که سرش را به پنجره تکیه داده بدون نشان دادن هیچ عکس العملی نسبت به ورود محمد از پشت پنجره شهر باران خورده را می نگرد. محمد سلام می کند اما جواب نمی شنود. از بی جواب ماندن سلامش پیداست اوضاع بغرنج تر از آنی ست که انتظارش را داشته و همین بر نگرانی اش می افزاید. سعی می کند خونسردی ش را حفظ کند. در را آرام می بندد. لبخندی میزند تا نگرانی و ترسی که تمام وجودش را پر کرده ست پنهان کند. از صدای آرام  و مهربانش پیداست در ملایمت را برای وارد شدن انتخاب کرده تا شاید از واکنش شدیدش جلوگیری کند.

با فاصله ای بسیار کم کنار محبوبه روی تخت می نشیند و بیرون را تماشا می کند. پس از مدتی سکوت دلش را به دریا می زند و شروع می کند:

- آخه من فدای اون چهره مظلومت بشم، نبینم غمگین باشی عزیزکم. بگو، بگو ببینم کدوم از خدا بی خبری جرات کرده محبوبه ی منو ناراحت کنه، بگو تا خودم حسابشو بذارم کف دستش.

بغضی غریب به جان محبوبه نشسته. تمام لحظات و اتفاقات امروز برای بار هزارم جلوی چشمش صف کشیده اند و عبور می کنند. به وضوح صدای شکسته شدن قلبش را می شنود. لحظات دردناکی ست. صدایی که تا قبل از امروز امیددهنده و حیات بخش ترین دارایی اش بوده حالا تداعی کننده ساعات تلخی ست که به محمد درون ذهنش و اعتماد و باوری که نسبت به او داشته به یکباره لطمه وارد شده. از شدت رنج قلبش را مچاله شده حس می کند. چشمانش را می بندد تا پلکه هایش را در مقابل اشک هایش سد کند.   

محمد که احساس می کند تصمیم درستی گرفته و انتخابش نتیجه بخش بوده با ملاطفت و دلسوزی بیشتری ادامه می دهد:

- محمد بوده؟ باز این محمد نادون محبوبه اش رو رنجونده. به حماقتش ببخش. تو که میشناسیش. اون فقط یه احمق مهربونه که مثل حکایت خاله خرسه با نیت خیر آزار می رسونه. خیلی اوقات نیتش خیره حتی یا لااقل نیتی نداره اما خب دیگه احمقه، و اونقدر ساده ست که حتی گاهی اوقات متوجه نمیشه که دیگران رو رنجونده.

کلمات محمد بر خلاف تصورش ضرباتی هستند که پیاپی بر قلب مجروح و زخم خورده ی محبوبه فرود می آیند. این ضربا از آخر کار خود را می کنند، بالاخره سیل راه می افتد و سد را می شکند و از گوشه ی چشم های محبوبه جاری می شوند. تصمیم داشت نگاهش نکند اما ناخودآگاهی نیرویی او را وادار به صحبت می کنند. چشمان بارانی اش را عمدا به سمت محمد می چرخاند تا آن ها را ببیند. با صدایی لرزان و رنجیده جملات محمد را قطع می کند:

- کدوم نیت؟ کدوم خیر؟ کدوم شر؟ محمد همه چی خوب بود. چرا؟ دلت به حالم نسوخت؟ تو نبودی که می گفتی خدا نگذره ازونی که دلتو شکونده؟ که قلب دختر از برگ گل نازک تره، که حریم خداست، که حرمت داره، که میدونم چقدر تو این مسائل به من دختر سخت میگذره و باید با احتیاط بود؟ پس چی شد؟

سیل اشک ها از دو طرف صورت محبوبه روان است و واژه ها بدون فکر و تامل قبلی در ادامه ی هم بر روی زبانش جاری می شوند، واژگانی که از حرقت دل برآمده و هر واژه شرری است که آتش دلش را گداخته تر می کند. 

- گفته بودم محمد، گفته بودم که چقدر از اعتماد به آدم ها خسته ام، چقدر از دروغ بدم میاد، گفته بودم که به اندازه ی کافی از دوست و دشمن زخم خوردم، که دیگه طاقت شکست ندارم. واسه چی محمد؟ واسه چی لعنتی؟ دلت به بیچاره گیم رحم نیومد؟

اشک امان محبوبه را گرفت و مانع ادامه دادن شد. احوالش دگرگون شده بود. همه دست به دست هم داده بودند، لرزش شانه ها، طوفات سینه و سیل و باران اشک ها.

محمد که از شنیدن جملات محبوبه سخت مضطرب و مستاصل شده بود می کوشید تا اوضاع را آرام کند.

- محبوبه؟! فدای اون اشکات بشم آخه. این حرفا چیه میزنی؟ انصافتو شکر. به همین راحتی یادت رفت؟ مال خیبی وقتش پیشم نیست. مال همین پریشبه. یادت رفته چطور تمام شب رو گفتیم و شنیدیم تا حالت خوب بشه؟ اونم تویی که جفتمون میدونم هرگز این چیزا یادت نمیره. نه انصافا، اون روزای سخت ترم قبل کی حواسش به تو بود و تمام شب کنارت می موند و کمکت می کرد تا پروژه ت رو انجام بدی؟ کی اون روزا جلوی همه حرف و حدیثایی که برات درست کرده بودن ایستاده بود و ازت حمایت می کرد. کی یادش بود که روز تحویل تنها نری و تنها نمونی؟ میدونم که یادته. مطمئنم که یادته که اگه بگی نه دروغه. منت نیست. به خدایی که می پرستیم اینا منت نیست که من در قبال تعهد قلبی خودم احساس مسئولیت می کردم. فقط دارم یاد آوری می کنم تا همه چیزو با هم ببینی.

اصلا منو نگاه کن! یادته؟ خودت بهم گفته بودی که تو هر کاری بکنی قبل همه چشمات تو رو لو میدن. خب پس لذار اینبار هم چشمام همه چیزو برات بگن. سرتو بالا بکگیر و نگام کن.

محبوبه که حالا آرام تر شده از شنیدن جملات آخر دوباره بی قرار می شود. احساسات و افکار منفی و مثبت توامان او را احاطه کرده اند. در عین اینکه دلش می خواهد به آخرین امیدش دل ببندد و تمام ابرهای سیاه فضای ذهنش را کنار بزند افکاری ناامید کننده با توجیهات عقلانی او را سبت به از دست دادن همین آخرین امید می هراساند. او می داند که اگر آنچه را که میخواهد درون چشم های محمد نبیند یعنی شکست. یعنی او در این قمار همه چیزش را باخته. همچنان دودل به عاقبت این قمار می اندیشد که دوباره محمد صدایش می کند.

باران بند آمده و خورشید از لا به لای ابرها دزدکی نظاره گر ماجراست. 

با پیدا شدن دوباره خورشید به ناگاه بارقه هایی از امید را درون قلبش احساس می کند. دل را به دریا می زند و تصمیم می گیرد که همه دارایی اش را به یکباره قمار کند. 

سرش را باا می گیرد. نور خورشید روی چهره ی خندان اما غبار غم گرفته ی محمد افتاده، با اولین برخورد و اتصال نگاه ها به یکباره تمام آن تصاویر و افکار ناخوشایند و تاریک محو می شوند. حالا به خوبی می تواند صداقت را ته چشمه های زلال چشمان محمد ببیند. چقدر تشنه بوده. 

محمد که با دیدن نوری که در نی نی چشمان محبوبه می لرزید فهمید که کشتی شکسته اش بالخره طوفان را پشت سر گذاشته و به ساحل امن رسیده پیشانی محبوبه اش را می بوسد و سر را به سینه می چسباند. با احساس سوزش روی سینه اش او نیز محبوبش را همراهی می کند و اشک می ریزد تا غبار این لحظات تلخ را هر چه زودتر از جانشان بشوید.

از همان ابتدا گفته بودم، چشم ها زبان یکدیگر را بهتر بلدند، چشم ها حرف یکدیگر را بهتر می فهمند... 

 

________________________________________________________________

پ.ن:

1) از آنجایی که من ابتدا می نویسم و بلافاصله ارسال و سپس ویرایش می کنم، بابت غلط هایی که به دلیل سرعت و نقص در تایپ در متن دیده می شوند، از شما عذرخواهم.

2) برای احوال دل های بی قرار دعا کنیم.

3) به توفیق الهی در حریم امن مولای رئوف دعاگو و نائب الزیاره دوستان خواهم بود، ان شاءالله.

4)

با من مجنون نزن حرف از عقوبت های عشق

هیچ گاه از غم نترسان آدم دیوانه را ....

 

::جواد منفرد::

 

 

 

همسایه تان بودیم، تو می خندیدی و من دیوار به دیوار گریه می کردم...

دیگر حسابش دستم آمده. تا خط بالای طرح دور لیوان برای تو و تا لبه برای خودم آبجوش، دو حبه قند برای شما، شکلات 85 مورد علاقه مان (اینجا که می رسد تاکید می کنی که از آن چهارگوش ها باشد که چهار تکه می شود). چای کیسه ای را دوبار درون لیوان میزنم، نه پررنگ باشد نه کمرنگ. عقیده داری آدم چای می‌خورد باید طعم چای را حس کند اما نه آنقدر پررنگ که تلخ شود. می بینی همه اش را حفظم.

مثل همیشه باران که تمام می شود طبق قرارمان می زنم بیرون. سرمای آخر آذر، باران پاییزی، شکستن دسته ی چترم، پیدا شدن شالگردنی که برایم بافته ای بعد از چند سال، همه چیز مهیا شده. خیابان پاستور را می پیچم داخل. رفته بودیم تا به یکی از دوستانت که به تازگی مطبش را بازکرده بود سر بزنیم. همین حوالی آبان و آذر بود ولی هوا به طرز عجیبی گرم، اصلا انگار نه انگار پاییز از نیمه گذشته و دارد بار و بندیلش را جمع می کند تا زمستان جان بیاید و مستقر شود. همان تی شرت آبی روشنی که برایم سوغات آورده بودی تنم بود. تو هم طبق معمول آن روزها مانتوی سفید چهارخانه کرم ات را پوشیده بودی که به قول خودت چهارسال است که می پوشی و رنگ عوض نکرده و خیلی جنسش خوب است و پدرت برای تولدت خریده و ازین حرف ها که هر از چندگاهی برای خالی نبودن عریضه و شکستن سکوت بینمان با این پیشوند سوالی که «قبلا گفته بودم؟» همه اش را واو به واو پشت سر هم قطار می کردی و تحویلم میدادی.

بعد از ملاقات آن روز تو و دوستت که خیلی هم طول کشید و یک ساعت و بیست سه دقیقه تمام مرا در ماشین معطل کردی که خب من هم از فرصت خوب استفاده کردم و مجموعه داستانی از داستایوسکی را که در مرتب کردن کتاب خانه پیدا کرده بودم خواندم و الحق چقدر چسبید، هر چند که بعد از خواندن برادران کارامازوف و جنایت و مکافات ش دیگر این مجموعه حرفی برای گفتن نداشت اما باز هم داستایوسکی ش را می توانستی لا به لای جملات ببینی، قرار شد برویم پارکی کافه ای تا وقت مان را با هم بگذرانیم. مشغول این کوچه آن کوچه کردن بودم تا به ترافیک عصر نخورم از کنار بوستانی (آن هم چه بوستانی! تعداد درخت هایش از ده تجاوز نمی کرد و نصفش هنوز چمن کاری نشده بود، انصافا کلمه بوستان برازنده اش بود !! ) رد شدیم و من هرگز نفهمیدم در آن فضای نیمه سبز چه دیدی که تا به آن رسیدم سریع و بی وقفه گفتی «نگهدار! نگهدار! ایناهاش. یه پارک، نگهدار.» شاید هم حوصله ات از درون ماشین نشستن سر رفته بود. در هر صورت اصرار داشتی که همینجا خوب است و آن میز فلزی رنگ و رو رفته را دنج ترین جای ممکن خواندی! و مجبورمان کردی که پیاده شویم. باورت میشود؟! ما  هیچ وقت حتی تصورش را هم نمی کردیم که پشت همان میز فلزی بی رنگ و رو، رنگین ترین لحظاتمان را تجربه کنیم. 

چقدر روزهای سرد زمستان آن سال را بارها و بارها پشت همان میز که گوشه هایش دیگر از زنگ نارنجی شده بود با چای هایی که از دکه ی انتهای پارک می گرفتیم رو به روی هم گرم گذراندیم.

حالا هم من هنوز می روم. اما به لطف سال جدید سر و رویی تازه به پارک داده اند. دیگر خبری از آن میز نیست کمی آن طرف ترش نیمکت های چوبی گذاشته اند که در روزهای سرد مجبور نباشم روی آن صندلی های فلزی یخ زده بنشینم. اما دکه سر جایش است. آقای دکه ای هم احوال پُرسَ توست و من هم طبق معمول می گویم خوب است، سلام می رساند (!). تاجایی که یادم می آید تو حتی یکبار هم نگفتی به او سلام برسانم. چه جواب مسخره و پرتی را هربار تکرار می کنم. یک بنده خدایی می گفت این تعارفات دروغکی هم مصداق دروغ است. حرفش برایم سنگین بود اما خب واقعا جالب نیست و چه اشتباهاتی که حین همین جواب دادن های از سر عادت و بی توجه و با سرعت مرتکب نشده ام.

دیگر حفظم. دو لیوان، یکی اش تا خط بالای طرح روی لیوان و دیگری تا لبه اش، دو حبه قند، شکلات هشتاد و پنج مورد علاقه مان (که متاسفانه مدتی است دیگر از آن ها ندارد و مجبورم از همبن شکلات های معمولی بگیرم)، چای کیسه ای را دوبار برای تو و سه بار برای خودم درون لیوان میزنم که نه پررنگ باشد و نه کمرنگ، که طعم چای داشته باشد اما تلخ نشود. روی نیمکت می نشینم و چای تو را کنار خودم سمت راست می گذارم. عادت داشتی سمت راست من بنشینی، آخر تو هم راست دست بودی و با آن لیوانت را نگه می داشتی و دست چپت را میگذاشتی روی پشتی نیمکت و به سمت من می چرخیدی. 

شده کار هر روزه ام. بیایم اینجا و چای بگیرم و بنشینم روی نیمکت و خیره شوم به رو به رو، رو به رویی که روزی افقش به کرانه ی چشم هایت ختم میشد، و از روزگار پشت آن میز برایت بگویم. آخر از بعدش که خبر ندارم. تو فقط تا پشت همان میز درون فیلم بودی و بعد از آن دیگر پیدایت نشد. هر چه زدم جلو و منتظر شدم ندیدمت. اما تا همین جا هم آنقدر سوژه داشتیم که هربار مجبور شوم چای های سرد شده مان را بخورم

و چقدر چای سرد از چای پررنگ تلخ تر است!...

 

نامه های زیرزمینی، به طعم آلبالو (لطفا درخواست رمز ندهید که شرمنده تان می شوم)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دلهره

مجلس روضه بود یاد این بداهه ام افتادم (البته مشابه این مضمون رو مطمئنم قبلا خوندم جایی)

 

دلهره یعنی میان یک جماعت چادری

دلبر چادری ات را ناگهانی گم کنی....

 

 

* قضیه اش ازین قرار بود که روضه شروع شد و همینکه التماس دعاگویان با حاج خانوم خداحافظی کردم یادم اومد قرار نذاشتم برای اینکه چه ساعتی بیان بیرون. آقا همش شاید یک ثانیه هم نشد، سر برگردوندم، الله اکبر، همه شون چادرسیاه به سر، عین هم :/ یعنی حتی سایزهاشونم شبیه هم بود، نمیشد هم صداتو بلند کنی ... هیچی دیگه، مجبور شدم تا آخر مجلس بشینم :/ مداحش چرت میخوند، حالم گرفته شد ....

فرداش با حالی گرفته این عاشقانه رو از خودم در وکردم

** به در بگو خدارو چه دیدی شاید دیوار به خودش گرفت :|

 

*** شما جدی نگیر بانو، شوخی می کنم :)

**** جاتون خالی اینجا بارون اومد، از همه با یک دعا یاد کردم :)

 

نوشتنی ها

قبل از هر چیز بگم این مطلب هیچ محتوای بخصوصی (حداقل برای رفقایی که تازه باهاشون آشنا شدم) برای خوندن نداره، نگی نگفتی.

 

۱. 

 

 

این موزیک رو یادتونه؟ یادمه همون روزهایی که همراه با مطلبم منتشرش کرده بودم وقتی دوباره گوش دادم ناخودآگاه یک ایده ی داستانی به ذهنم رسید. البته اولش هیچی نبود جز یک صحنه ی کوتاه که وقتی بهش فکر کردم ذره ذره واضح تر شد.

اما تصویر ذهنی چی بود؟ تصویر مردی که در درون چاله ای گیرافتاده بود. چاله ای که دیواره هاش از جنس یخ و سنگ و خاک بود. همین. بله تمام تصویر همین بود اما کمی در مورد خود داستان که بعد از فکر کردن به تصویر برام معلوم شد.

داستان درباره ی مردی ست دورگه از مادری لهستانی و پدری اتریشی. نامش یاکوب یا شایدم یاکوبسن در زمان حال حدودا سی و پنج - شش ساله، مجرد، عضو گروه امداد و نجات کوهستان، پدرش ارتشی بوده و البته قبل از اون ورزشکار بوده و تا آخر عمر هم این علاقه وجود داشته تا جایی که حتی رویای قهرمانی در ورزش رو در فرزندان خودش جست و جو می کنه. با وجود جثه و هیکل مناسبی که داشته به خاطر کمبود نیرو و تعداد زیاد مجروحین بالاجبار در بهداری ارتش مشغول میشه و خب به واسطه ی این خدمت اجباری با پزشکی و درمان آشنا میشه و تا آخر جنگ هم همون قسمت می مونه. به دلیل علاقه ی زیادش به کوهنوردی بعد از جنگ، جنوب لهستان رو برای زندگی انتخاب می کنه و در یکی از دهکده های اونجا به عنوان پزشک مشغول میشه و همونجا با مادر یاکوب آشنا میشه.

در مورد مادرش هنوز باید بیشتر فکر کنم. چون مهم ترین قسمت های داستان یاکوب یاد جملات مادرش میوفته و به اون ها فکر می کنه و در سیر به چالش کشیدن افکار و عقاید یاکوب نقش مهمی رو ایفا می کنه

سبک و سیاق و پیشرفت داستان شباهت زیادی به "عقلید یک دلقک" داره، مثلا رفت و برگشت های متوالی اما گاه بدون مرز مشخص میان زمان حال و گذشته و حتی گاه تصورات شخصی یاکوب نسبت به آینده. و با این تفاوت که فضای حال حاضر فضای بسیار محدودتر و شرایط سخت تره به گونه ای که مرگ رو از هر لحظه ای به خودش نزدیک تر می بینه.

روند کلی رو موقعیت زمانی و مکانی شخص اول، تفکر و تجزیه تحلیل و درنهایت نتیجه و تصمیم گیری اون پیش می بره

در خلال این افکار، چالش های عمدتا ذهنی مختلفی سر راه شخص اول قرار می گیره و به نوعی افکارش رو حتی پالایش می کنه، که اکثر این چالش ها و مسائل با یادآوری و توجه به جملات مادرش که فردی مذهبیه براش ایجاد میشه.

با توجه به روندی که داستان داره پایان احتمالا غم انگیز اما باشکوه خواهد بود. ترجیح میدم پایانی داشته باشه که شده حداقل یک دقیقه یا حتی کمتر از اون خواننده رو به فکر وادار کنه.

 

۲. یادم نمیاد دقیقا چطور این ایده به ذهنم رسید، البته که اینم مثل قبلی کاملا تکراریه

یک داستان بلند مجموعه ای. ماجرای دخترکی روسی تبار از خانواده ای ثروتمند که رشد و تکامل شخصیت اون بین سن ده تا هجده سالگی به تصویر کشیده شده.

اما اتفاقی غیرمعمول داستان دخترک (هنوز درباره اسمش فکر نکردم) رو نسبت به بقیه متمایز کرده، و اون خواب هایی ست که دخترک در این دوره ی سنی می بینه. رؤیاهایی که فقط رؤیا نیستند بلکه تمام تصاویر درون خواب هاش از یک حقیقت، مفهوم و معنای خاص حکایت میکنند که با دنیای واقعی پیرامونش گره خورده و هم اثر میپذیرند و هم اثر میگذارند. 

خب زمان داستان به اواخر حکومت شوروی برمیگرده، مکانش هم جایی در جنوب شرقی روسیه ست احتمالا.

دخترک کودکی متفاوتی رو تجربه میکنه. تا جایی که بخاطر ظاهر و رفتارهای پسرانه اش و تا حدودی بازیگوشی ها و ماجراجویی هاش و البته حرف های مختلفی که پشت سرش زده میشه حتی خانواده اش رو نسبت به جنسیتش به شک میندازه

در طول داستان با مشکلات متعددی رو به رومیشه. کمی بعد از شکل گرفتن فضای اطرافش در داستان، بازیگوشی های همیشگیش کار دستش میده و گم میشه و ناخواسته با افرادی همسفر میشه که اون رو از دهکده ی محل زندگیش دور میکنه. تازه اینجا شروع ماجراست

حتی جایی از داستان با مصیبت هایی مثل تجاوز، فقر، آدم کشی، ظلم و تبعیض  نسبت به پایین دست و ... رو به رو میشه که در تمام این مراحل خواب هایی که می بینه اون رو به نوعی برای تصمیم گیری به چالش می کشه 

نماد و تصاویری که توی خواب می بینه گاه فراموش میشن و بعد در جایی دیگه به واسطه ی اشیا، مکان یا زمان براش مجددا تداعی میشن و ذهن و روح و روانش رو درگیر خودش میکنه

 

در یک کلام خلاصه میشه در بیان رنج و در نتیجه تکامل شخصیتش اما به شکلی غیرمعمول

 

۳. این مورد بعدا تکمیل میشع

 

پ.ن: شاید بعدا جزئیات بیشتری رو بنویسم 

 

 

نامه های زیرزمینی، الهه ی آبی بی کران (لطفا درخواست رمز ندهید که شرمنده تان می شوم)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

باور ندارم دنیایی را که تو با من نباشی....

کلافگی قدرت فکر کردن را از او سلب کرده، ملغمه از احساسات ناخوشایند فضای افکارش را دربرگفته و با بی میلی تمام پاسخ سؤالات بی امان مادر را با یک "گشنه م نیست" و "الآن حوصله ندارم، باشه برای بعدا" سرجمع و خودش را به درون اتاق پرت می کند. مثل تمامی این سال ها با بستن در به پشت در تکیه می دهد. به حجم عظیمی از دغدغه ها و افکار و احساساتی که راه تنفسش را تنگ کرده فکر نه نگاه می کند. خیره به پرده ی اتاق، مشغول واکاوی پشت پرده ی اتفاق های روزمره و برخوردها و عکس العمل هاست. گرد و غباری مهیب از دوردست های ذهنش بر میخیزد. نفسی عمیق می کشد.

پشت میز نشسته و درگیرانه با دندان به جان گره های ذهنی اش افتاده، گره هایی که شاید اگر یکبار فرصت می کرد تا از بیرون بدان ها نظر بیاندازد می توانست راه حل ساده تری برای باز کردنشان بیابد. شاید اگر یک نفر می بود تا تکه های پازل را برایش روی میز پخش کند بدون حتی کمک دیگری هم از پس کنار هم چیدنشان برمی آمد. اما وقتی به تنهایی و بی هیچ مقدمه و برنامه ای با آن همه گره درهم تنیده و تکه پازل های روی هم جمع شده رو به رو می شوی تنها نتیجه احتمالا چیزی جز سردرگمی مضاعف نیست. خودکارش را مدام لای انگشتانش می چرخاند. اینکار را آنقدر با سرعت انجام می دهد که اصلا حس نمی کنی آنکه می چرخاند انسان است و این چرخش یک عمل ارادی ست. گویی رباتی ست که برای دست و انگشت هایش چنین چرخاندنی را برنامه نویسی کرده اند. مدام می چرخاند و چشم هایش را ریز و درشت می کند. دقیقا همانند اوقاتی که روی نوشته هایش و انتخاب کلمات تامل می کند، زمانی که روی اتفاقات و حوادث جاری در اطرافش تمرکز می کند و با ذره بین خط و ربط ها را تا رسیدن به نقطه ی پایان دنبال می کند. فردی درونش همچون دانش آموزی کنجکاو دائم دستش را بالا می برد و سؤال مى پرسد و مثل کارآگاهی شکاک با هر سؤال اشخاص اطرافش را در تصور او به چالش می کشاند. ولوله ای درونش به پا شده. اینکه تنها دوست صمیمی اش واقعا فهمیده چه درونش میگذرد که آنطور پرسشگرانه و مضطرب نگاهش کرد؟ یا چه شده که صحبت کردن های جالب و جذابش دیگر توجهشان را جلب نمی کند؟ یعنی اگر یکبار هم دل و دماغ نداشت و با همه، حتی واژه ها از در قهر وارد شد و خواست بر خلاف همیشه مستمع بی زبان صدایی باشد که حامل واژگانی هستند که از تمامی شان بوی تو به مشام می رسد، نباید کسی باشد و برایش بلبل زبانی کند؟! پس چه می گویند آن هایی که《گاهی باید خودتان را از دیگران بگیرید، از خودشان و دنیایشان. گاهی تا خودتان را از دنیای دیگران حذف نکنید و جای خالی تان احساس نشود، به درستی ارزش و قیمت حضور و وجود شما دریافته نمی شود.》با خودش فکر  و نجوا می کند اگر چنین است پس من دیگر خیلی غریبه شده ام که وقتی خودم را از دسترس خارج می کنم و تلفنم را جواب نمی دهم نه تنها نگرانم نمی شوند که طلبکارانه گلایه می کنند که "چرا نیستی و جواب نمی دهی. شاید کار مهمی با تو داشته باشم، شاید زبانم لال خواستم خبر مرگ کسی را بدهم. چرا اینطوری شده ای. مشکوک میزنی، دیگه مثل سابق نیستی، متوجهی داری چیکار می کنی؟" یا آن گروه دیگرشان که اول از در مهر و دوستی می آیند و پس از آنکه عطش کنجکاوی شان نسبت به جذابیت شخصیت پنهانت با گفته شدن ماجراهایت فروکش کرد آرام آرام فاصله می گیرند و ترجیح می دهند تو را با ماجراهای تکراری ات تنها بگذارند. خب حق دارند، مگر آدم یک ماجرای تکراری را چندبار می تواند بشنود. چه توقعاتی دارم. حتی گوش هم پیدا نمی شود، چه برسد به حالا که زبان می خواهم. 

کف دستش را روی میز گذاشته و بی هدف و بی توجه به آن نگاه می کند. با اولین لرزش خفیف سرانگشتانش، لرزشی مبهم در نقطه ای کور در انتهای تاریک خانه قلبش حس می کند. حالا توجهش جلب می شود و با دقت بیشتری از همیشه وراندازش می کند. دوباره سوال ها اما اینبار چالش براگیزتر به سمتش هجوم آورده اند. طاقتش طاق می شود. سرش را آرام روی میز می گذارد. خنکای مطبوعی دارد. میخواهد پلک هایش را روی هم بگذارد اما تصاویر لحظات مختلف رو به رویش زیر پلک هایش سد شده اند. با بسته شدن پلک هایش نفیر دردی ناشناخته درونش می پیچد. لغزش قطرات گرم اشک را روی پوستش حس می کند. چه بر زندگی دوست داشتنی اش آمده؟ چرا دیگر آن لحظات شیرینی که صرف محبت و دوست داشتن می شد اینقدر با او غریبگی می کنند. احساس می کند خواب با سینه خود را به روی او انداخته، تقلایش برای ادمه دادن افکار بی فایده است. 

اشکی که از گوشه چشمش روان شده بود حالا به روی میز رسیده. تلالو باریکه ی نوری که از گوشه پرده روی اشک افتاده بود خبر از غروب خورشید آن روز داشت و او که حالا دم و بازدم هایش مرتب شده بود، خسته از جدالی بی نتیجه به خوابی عمیق رفته بود...

 

 

پ.ن:

اگر متن را تا انتها خوانده باشید احتمالا متوجه یک هول و ولا و عجله برای تمام شدنش در نویسنده یا دقیق تر اگر بخواهم بگویم در نوشته شده اید. حساب کنید اگر فردی بخواهد اتفاقات و رخدادهای چند ساعت و نهایتا یک روز به صورت داستان اینگونه بتویسد، آنوقت دائما احساس می کنید که کسی با سرعت شما را تعقیب می کند و روند جلورفت مطالب به قدری بالاست که مجبور شوید هر از چندگاهی کتاب را بسته و چند نفس عمیق بکشید و دوباره به درون کتاب برگردید. به راستی چرا اینگونه است؟ چند وقت پیش کتابی میخواندم که نسبت به سایر کتب این موضوع را جزئی تر و دقیق تر مطرح کرده بود. این مسئله بر می گردد به چیزی که آن کتاب از آن به عنوان ریتم و تمپو یاد کرده بود. تعریف ساده ی ریتم همان تکرار زمانمند یک الگوست مانند طلوع و غروب خورشید یا گذر چهار فصل. اما تمپو سرعت اجرای ریتم است

برای روشن تر شدن یک سوال میپرسم آیا تا به حال دقت کرده اید که در لحظات زد و خورد و اکشن های سریع جملات کوتاه و پشت سر هم می آیند اما در لحظات احساسی و بیان عواطف و توصیف حالات روحی جملات کشیده و طویل همراه با تعداد زیادی ترکیب وصفی و اضافی بیان می شوند؟

این کندی و تندی که در گذر زمان درون متن احساس می شود همان تمپو ست. اینکه ریتم و تمپو چگونه باشند به انتخاب نویسنده است اما انتخابی که بر خلاف مقتضای متن باشد به احتمال زیاد جاذبه و گیرایی و رضایتمندی کافی را به دنبال نخواهد داشت. 

(اونوقت میشه مثل متن بالای من که اگر زمان کندتر می گذشت خیلی بیشتر و بهتر به ذهن و جان مخاطب می نشست)

به وقت سحر

 

از جایش بلند می شود و کلاه آهنی را که زیر آن پیچِ بلندِ دسته داری قرار دارد با خشونت روی سرم می گذارد و شروع می کند به چرخانیدن دسته ی زیرِ کلاه. با هر چرخش دسته، فشار به چانه ام بیشتر می شود. دندان هایم روی هم کلید شده اند. حتی یک برگ کاغذ هم لای دندان هایم نمی رود. دهانش هنوز تکان می خورد، اما من دیگر صدایش را نمی شنوم. فشار به چانه، چشمان و شقیقه هایم فوق طاقت من است. دسته ی زیر کلاه چنان محکم بسته شده است که ناگهان خون با فشار زیاد از بینی ام بیرون می زند. و از چانه و گردنم سرازیر می شود. هر چند لحظه یکبار با یک میله ی باریک فلزی ضربه ای به کلاه آهنی می کوبد که انعکاس صدایش سرسام آور است و اتاق و هر چه در آن است، دور سرم می چرخند. از زیر میز اتوی سیاه و کثیفی بیرون می آورد و روی میز می گذارد و دو شاخه ی آن را به پریز می زند. سیگارش را روشن می کند. به صندلی اش تکیه می دهد. بعد از آن که سیگارش را تا آخر می کشد، ته سیگار را کف اتاق می اندازد و با کفشش خاموش می کند. دو شاخه ی اتو را از پریز بیرون می آورد و با اتوی داغ به سراغ من می آید. آن را نزدیک صورتم می گیرد. داغی اش را حس می کنم. با خشم آب دهانش را ته اتو می اندازد که کمتر از یک ثانیه آب دهانش جزجز می کند و بخار می شود. دهانش تکان می خورد. صدایش را اصلا نمی شنوم. خون چشمانش را گرفته است. اتو در دست پشت سرم می ایستد. ضربان قلبم شدت می گیرد. هنوز دهانش می جنبد و فریادهای بی صدا می کشد. یکباره کف اتو را میان دو کتفم فرود می آورد. در تمام عمرم دردی این چنین تجربه نکرده بودم. آبی داغ از میان دو کتفم سرازیر می شود. اتو هنوز در دستش است. از ته اتو پوستی سیاه و سوخته، قطرات خون و خونابه آویزان است. هنوز ول کن نیست. روی زمین خم می شود و تیزی نوک اتوی داغ را روی دست و برجستگی پنجه پاهایم فشار می دهد. هنوز از میان دو کتفم آب داغ تاول ترکیده شده سرازیر است. توضیح این درد برایم غیر ممکن است. سوزشِ دردِ سوختگیِ پشت و پاهایم امانم را بریده است. از شدت درد سرم روی سینه ام می افتد و ناله می کنم ...
                                                                                                                                   ::برشی از کتاب سلول انفرادی عشق::

 

این منم 

ماجرای من و این دنیا، که همینقدر خصمانه در پی گرفتن اعتراف است. اعتراف به چه؟ به شکست؟، به درماندگی؟، به بیچارگی؟...

به اینکه بودی و ندیدی؟... یا نه، اینکه خوب است. منتظر است که دهان بازکنم و بگویم آری... تو بودی و دیدی اما کاری نکردی. که اقرار کنم تنهایم گذاشته ای. که فراموشم کرده ای. اما ...

من، همانی که فقط دوستت دارد، همینقدر بی خاصیت!، می ایستم پایت. برایشان عجیب است اما در هر حال، این قلبِ رو به احتضارم را هم هنوز تو مالکی. پس دلم روشن است به امید آنکه خانه ات را بی چراغ نخواهی گذاشت روشنی قلبم.

 

 

پ.ن:

1) نمی دانم این چه سرّ و حکمتی است که هر سال ماه رمضانت کارم با تو به جاهای باریک می کشد! اما، همین جاهای باریک است که بالاجبار هم شده رو به روی هم قرارمان می دهد ... دقیقا دو طرف یک میز. من سرم پایین است... نمی خواهم اتفاق بیافتد. می دانم که طاقتش را ندارم. پس نگاهت نمی کنم که مبادا گره بخورد. این بار دیگر میخواهم سفت و محکم از حق خودم دفاع کنم. مشت هایم را بالا ببرم و در هوا تکان بدهم و بلند بلند بگویم چرا آنجا فلان شد؟ چرا آنجا نبودی؟ چرا فلان روز مرا بهمان جا گذاشتی؟ چرا؟ چرا چرا ... همینطور چراهایم را ردیف کنم و نگذارم بغضم مانع گفتنشان شود و در آخر یک نفس عمیق بکشم و بنشینم سر جایم. و اتفاقا همین می شود. اما واکنشت... ، هلاک عکس العمل هایت هستم. یک لبخند ملیح میزنی و می آیی این سمت میز. آرام دستت را می گیری زیر چانه ام و همانطور مهربان انگشت اشاره ات را خم می کنی و زیر چانه ام می بری و صورتم را بالا می گیری، به سمت خودت. تلاش می کنم نگاهم را بدزدم. اما مگر می شود! پس می شود همانکه باید میشد... بلندم می کنی و پدرانه نه مادرانه مرا در آغوش وسیعت جای می دهی....... دیگر بعدش را یادم نیست... فقط می دانم وقتی بیدار می شدم، جانمازم بوی تو را می داد...

و با خودم می گویم : اصلا همینکه یک سمت ماجرا تو نشستی خودش هزار قوّت قلب است. سایه ات مستدام حضرت والا.  

 

2) تصویر: به وقت خلوت ... خلوتِ انس ... خلوتِ خلود

 

    

یک خواب ساده، یک خواب ظاهرا ساده! (شب بیست و ششم) [اصلاحیه]

مجددا بابت طولانی بودن عذرخواهم. این بار به قول آبجی کِتونی به خودم دادم :) (بچه که بود تکون رو کِتون تلفظ می کرد) و مثلا به اصطلاح سعی کردم از حالت گفتار به نوشتار تبدیلش کنم.. اما خب همچنان بین نشان دادن و روایت کردن دست و پا میزنم. لطفا اگر حوصله ندارید ببوسیدش و بذاریدش کنار... اگر هم میخوانید لطفا بگذارید سر فرصتی که حوصله ی خواندنش را داشته باشید... البته همچنان با این شرط که علاقه ای به خواندن وراجی بافه هایم داشته باشید:)

چشماش خرگوش داشت! :|

 

 اینکه نامش را چه می شود گذاشت، دقیق نمی دانم اما هر چه که بود، اتفاق و تصادف یا قضای آسمان و یا تقدیر و سرنوشت، کاملا حساب شده رخ داد. دقیقا همان لحظه ای که مشغول کشف لایه های پنهان خودت هستی و از اکتشاف و حلِ معماهای پیچ خورده ی شخصیتی ات لذت می بری با صحنه ای رو به رو شوی که غافلگیرت کند که چطور چنین چیزی تا این حد درونت ریشه دار بوده و تو متوجهش نشده ای.

از کودکی، از همان اوایل عینکی شدن، بر خلاف آنچه که به واسطه تمسخر و متلک پرانی های همکلاسی هایم انتظار می رفت عینـکی بودن و عینکی ها را واقعا دوست داشتم و نه تنها نقص و عیب بلکه امتیـازی می دیدم که نصیب هر کس نمی شود.  

حالا که کار به اینجا رسید شاید دانستن این هم برایتان جالب باشد که شما می توانید با یک پیراهن چهارخانه به سادگیِ هر چه تمام تر مرا مسخ و تسلیم خودتان کنید؛ یک هیپنوتیزم واقعی! کافی ست پیراهنی چهارخانه در هر رنگی اما ترجیحا چهارخانه هایش ریز و کوچک نباشد، و شده یکی دو سایز هم بزرگتر، بپوشید و تنها چند قدمی از جلوی دیده گانم عبور کنید؛ فوقع ما وقع.

حالا حساب کنید که با همان شکل و شمایل و به این سناریوی به غایت ساده این شانس بزرگ را هم اضافه کنید که عینکی هستید. از اینجا به بعد شما مالک تمامِ من هستید!! خیلی ساده و باورنشدنی است؛ قبول دارم، اما واقعیتی است که نمی دانم چطور سر و کله اش پیدا شده و از کجا آمده است. این که آیا واقعا پیراهن چهارخانه با عینک رابطه ای دارد یا نه را هم نمی دانم اما مطمئنم پیوندشان نیروی عجیبی برای متلاطم کردنِ روان و برانگیختنِ احساساتِ مُرده و در حال خاک خوردنم ایجاد می کند. باور نمی کنید اما واقعا اثری تخدیری بر من دارند.    

با همه ی این ها کم لطفی ست نقش چشمان عسلی و جذابش را در آن صورت بیضی شکل با لب های ظریف اما کشیده نادیده بگیرم آن هم از پشت آن عینک فلزی شیشه گِردش. شاید در آن لحظه هیئت باشکوهی نداشته باشد، مخصوصا با آن پیراهن که تا روی ران هایش می آمد و آستین هایی که هفت هشت بار تا خورده تا برسد به آرنجش، اما قطعا خواستنی ترین موجودی بود که وجودش را تنها در خیالاتم ممکن می دانستم.

آخر مگر چقدر بود! همه اش روی هم به اندازه ی چند بار پلک زدن که طول نکشید ... چطور ممکن است؟ ...

خدای من!

ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan