شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

یک نگاه .... که تو ماه منی

یا رئوف

 

پیشاپیش بابت طولانی بودن عذرخواهم

[ترجیح دادم ماه رمضون امسال رو اینطوری شروع کنم ... می خواستم بنویسمش اما دیدم انرژی زیادی ازم میگیره و ذهنم در حال حاضر یاریم نمی کنه، منصرف شدم. تصمیم گرفتم به صورت همون نوشتار معمولی و محاوره و خودمونی، قرو قاطی  طور فقط روایت کنم. بابت طولانی بودن هم مجددا عذرخواهم. لطفا اگر حوصله ندارید بذارید سر فرصت بخونید، البته اگر علاقه ای به خوندن وراجی بافه های من دارید :) ]

 

گمشده

آسمون نیمه ابری و هوای مطبوع امروز جون میداد برای خاطره بازی ...

نامه های بدون تمبر (شب پانزدهم)

(مطلب مربوط به دیشب بود اما به دلایلی موکول شد به امروز)

 

هوای نسبتا مطبوع، عصر دل انگیزی را رقم زده اما آسمان نیمه ابری اش کمی آدم را خموده می کند. ظاهرا مشغول خواندن کتابی از آقای یونسی هستم اما ذهن سیالم فضای روح انگیز این طبیعت سراسر سبز و سرزنده را که می بیند طاقت نمی آورد و همچون کودکی سرمست که از شدت لذت به وجد آمده این سو و آن سو یکی دوتا فضای پارک را قدم نه که لِی لِی می رود .

بین خواب و بیداری (!) می رسم به قسمتی از کتاب که داستان "گیرنده شناخته نشد" نوشته کریسمن تیلر را برای نمونه آورده، داستانی که در قالب نامه هایی نه چندان بلند با ساختاری قابل قبول نوشته شده.

بعد از خواندن نامه ها ناخودآگاه پل های خراب شده ی زمان گذشته را می بینم که دوباره آجر به آجر بهم متصل و بنا می شوند و مسیری که بی اختیار آن را با سرعتی خارج از تصور می پیمایم. تمام تصاویر رشته رشته شده کنار هم با دقت هرچه تمام تر چیده می شوند و دوباره لحظاتی فیلم مانند از پس پرده عبور می کند .

 

 

(شب چهاردهم)

از جای جراحت نتوان برد نشان را ...

 

::سعدی::

___________________________

پ.ن:

گاهی اوقات سیل افکار ناخوشایند و احوال مشمئزکننده بر سرت هوااار می شود و هجومِ طوفانِ سنگینِ خاطرات نفس کشیدن را بر تو دشوار می کند .... و ترحم برانگیزترین قسمتش آن است که حتی حروف و واژه ها دست از یاری ات می شویند و با هماهنگی مبهوت کننده ای از چند صد کیلومتری ذهنت پراکنده می شوند... 

و تصویر آخر نمایش می شود تویی که به تنهایی در دل سیاهی لشکرِ شب زیر تازیانه های باران لب به اعتراف می گشایی :

 

                  "آری! این بار هم تو بردی...! همین را می خواستی دیگر؟! بیا ... نوش جانت! " 

 

____________________________

 

و هنوز لحظه ای نگذشته ...

                              جواب می رسد ... حال با این حجم از شرمندگی چه کنم .... 

 

 

خط و دست خط (شب پنجم)



آرزوهای بزرگی براش دارم


تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


::شمس لنگرودی::
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan