شب بی سحر

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...

(شب هفتم)

 

 

می خواهم صد سال سیاه سر به تنم نباشد

وقتی  تویی که سرت به تنت می ارزد شانه خالی می کنی از سرم...

 

می دانم ، همه چیز زیر سر  من است ...

 

که نفهمیدم داری سر به سرم می گذاری وقتی که با لبخند می گفتی:

 

                                                                                                                                                                                     

                                                                                                                                 چقدر تو سر به زیری پسر! ...

 

________________________________________________________________________________________

خود(کُش) نویس -  روان(ی) نویس - نشخوار ذهنی کلمات نجویده

_________________________________________________________________________________________

 

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو ...

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی ...

 


::#سعدی::

 

 

پ.ن:

1) بی خود نیست که من اینقدر به شیخ اجل ارادت دارم 

نگو هم ماهی بودیم و خبر نداشتم ^_^

 

 2) امروز اول اردیبهشت ماه سالروز بزرگداشت سعدی شاعر نامدار قرن هفتم 

 

3) مصرع عنوان از مولانا

 

4) از همین جا عرض ارادتم رو خدمت جناب فردوسی بزرگ می رسونم 

دیگر شاعر بی بدیل و هم ماهی البته :)

 

 

تو را که درد نباشد، ز درد ما چه تفاوت؟ (شب ششم)

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

 

:: عباس خیرآبادی::

____________________________________________________________________

 

پ.ن:

 1)   تا  خرمنت  نسوزد،  تشویش  ما  ندانی ...

 

 ::سعدی::

 

2) تک مصرع عنوان از سعدی

 

 

 

شوخی با بیانی ها

بله

امروز مطلع شدم که یکی از دوستان بزرگواری که بلاگ برتر شدن یه جورایی در واقع خیلی برتر شدن ;)

ما رو دیگه در حد و اندازه های خودشون نمی بینن و از دنبال کردنمون منصرف شدن :))

نکته ی جالبش می دونید کجاست

اگر برید به پست این دوستان عزیز در خصوص برتر شدن مراجعه کنید یک نکته بین همه شون مشترکه 

اونم اینه که 

"من که خودم به شخصه حس خاصی نداشتم...

برای ما که خیلی اهمیت نداشت

خداروشکر ... هر چند که خیلی هم مهم نبود

ممنونم از همگی اما خب من واقعا هیچ حسی نداشتم 

و ... "

:))

یعنی قربان این همه تواضع و افتادگی و مرامتون  :)

البته خب اینو بگم که انصافا راست میگن 

چون واقعا مسخره ست

در واقع صرفا یک لیسته که حالا با همون معیارهای درپیت و توهم زاشون نام افراد رو به ترتیب نوشته 

حداقل یک جایزه هر چند خیلی کم ارزش

یا چه میدونم یک امتیاز ویژه 

هیچ خبری نیست ... هیچ (البته طبق گفته دوستان)

به نظرتون واقعا یه همچین چیزی خوشحالی داری که همینطور فِرت و فِرت تبریک میگید ://

حسادت! نه آقا 

به جون بچه ی نداشتم اگر من یک ذره حسادت کرده باشم 

اتفاقا من هر جا ببینم نویسنده ظرفیتش رو داره و سطحش نسبت به بلاگر های معمولی بالاتره نسبت به سطح خودش نقد و راهنمایی و کمکش می کنم که از قبلش بهتر بشه

خط و دست خط (شب پنجم)



آرزوهای بزرگی براش دارم


به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی (شب چهارم)

 

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی

 

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی

 

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

 

چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

 

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

 

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

 

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

 

چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

 

که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد

به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی

 

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

 

خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلم غبار می‌رفت و فرو چکید خالی

 

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی

 

 

::سعدی::

 

 

مهتاب (شب اول)

 اتاق تاریک بود... و سکوتی غلیظ هوای خانه را پر کرده بود.. اما دمادم نفس هایم آرامش بود... خوابم نمی برد... خودم را از پیچ و تاب پتوی گره خورده جدا کردم و بلند شدم... پنجره باز بود... توری داشت... مزاحم دلتنگی ام بود ... دنبال "ماه م" می گشتم. عادت داشتم... تقریبا مدت زیادی ست شب ها خواب هم حتی مرا فراموش کرده و چشمان خسته ام را بی پناه رها کرده... و من دلم خوش است به همین گردش شبانه... صدای زوزه ای خفیف از انتهای کوهستان شنیده می شود، شبیه صدای یک گرگ زخمی ... از همان نقطه ی سیاه در عمق جنگل های تاریک کوهستانی ماسوله... و مِه ... که آرام آرام دست از خجالت می کشد و دامن سفید توری اش را بر سر کوهستان می کشد... آرامشی ست عجیب... آنقدر سکوت از زمین و آسمان می بارد که حتی صدای پارس های وقت و بی وقت سگ های محلی هم نمی توانند بر این فضا اثر کنند... همه اینجا یک صدا شده اند و... هماهنگ و بی نقص موسیقی "خلوت و آرامش" را به اجرا نشسته اند... ترنم لب هایشان مقدمه لحظات باشکوهی است که از التهاب و هیجان فرارسیدنش ساعت قدیمی دیواری ام هم نفسش بند آمده و لحظه ها را یکی دوتا درجا می زند... دنگ! ساعت هم همانطور بی تاب و بی قرار همراهی ام می کند... ساعتی گذشته و همگان... حتی ابرهای پیر هم بی سرو صدا شده اند و دست از غرغرهای دائمی شان برداشته اند... حالا دیگر... حسش می کنیم.....  نسیمی می آید... مثل همیشه... با شکوه و با وقار... با هر قدمی که برمی دارد... این زمین است که خودش را به زیر پایش می کشاند... و آسمان مشغول طواف جمالش... ذره ذره نور است و جان... که می دمد به تن بی جان زمین و آسمان... و گل امید است که از نگاه مستانه اش می چکد بر گونه ی چروکیده ی ابرها... آغوشش بهانه ای برای شکستن بغض چندین و چند ساعته شان

ماه تابِ من بود.... که با همان دستان لطیف و نوازشی از جنس نور... جغرافیای صورت ناهموارم را پرسشگرانه اما مهربان می کاوید........ ساعت از دو گذشته دلم بی دلانه دل دل می کند برای نفس کشیدنِ او... ولی چه کنم با چشمانی که دیگر تحمل به دوش کشیدن بار خستگی ام را ندارند... کسی از دور پیدا بود... 

آری...! 

برگشته بود... 

خواب بود


ولی تو واقعی بودی

 _______________________________________________

یادش بخیر

متن مربوط به دو سال پیشه ... شبی که در ماسوله اسکان داشتیم و اتفاقا اون شب، شب مهتاب بود.

شروع امیدوار کننده ! :| (قسمت دوم)

و اما بعد


سه مسئله ی دیگه هم بعد از رسیدن به دانشگاه رخ داد

به قول دوستم هر شروعی آغازی ست بر یک پایان :|

متن اول

خب اول از همه بگم که اینجا در واقع ادامه ای ست بر بلاگ قبلیم در میهن بلاگ به آدرس http://ordibeheshti-rajim.mihanblog.com

با این تفاوت که ازین به بعد بیشتر بر نوشته های شخصی و روزنوشت ها و وقایع نویسه ها تمرکز خواهم کرد و لا به لای اون ها گاه و بیگاه از اشعاری که دوستشون داشتم هم استفاده می کنم (آخه وبلاگ قبلی مختص اشعار بود فقط)

فقط از بخت بد روز ناخوشایندی رو برای شروع انتخاب کردم :/ 
که از همینجا از بلاگیون و بیانیون بالاخص خودم ! :| معذرت خواهی می کنم :/

ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن...


::شهریار::
Designed By Erfan Powered by Bayan